تو وقتي در اين خيابانهاي تهران به عنوان يك زن كنار خيابان ايستاده اي، ميتواني مردهاي توي ماشين هاي عبوري را بو بكشي . ميزان قدرت شامه ات هم بستگي مستقيم به ميزان هوش، تجربه، سن و سال و البته كسب و كارت دارد.
يك چيز مسلم است و آن اينكه نميتواني بگويي متوجه نگاه معني دار يك مرد نشده اي. اما ميتواني خودت را به خانمي بزني و بگويي : نديده اي ! و قال قضيه را بكني.
اكثر مواقع من همين كار را ميكنم. روز آخر امتحانها موضوعي پيش آمد كه تا اونجاي ماتحتم را shocker گذاشتند. بنابراين واكنش پنجم را نشان دادم.
مردهاي تهراني توي خيابان –بنظر من مردهاي تهراني شامل مردهاي همه دنيا، حتي پنگوئن هاي اسكيمو ها هم ميشوند ؛ الا خود تهراني ها- شامل چند دسته اند :
دسته اول :اونها كه صاف و پوسكنده مثل آدم توي زانتيا، سانتافه، لكسوس، پرادو يا الاغ صفركيلومترشان نشسته اند – براي من ماشين ديگري نگه نميدارد! - و مي آيند چراغ شان يا بوق شان را مي زنند و ما هم آدامسمان را از توي دهنمان در مياوريم و بي فرهنگي ميكنيم، در همان فاصله كه مرد آينده نصفه شب زندگيمان داره نرخ تعيين ميكنه، ته مانده آدامس جويده را همراه با كمي بزاق دهان بلانسبت بلانسبت، پرت ميكنيم توي لكسوس نازنين. حيف لكسوس. واقعاً.
دسته دوم هم آنهايي كه هنوز گواهينامه نگرفته اند و زنگ آخر از مدرسه جيم زده اند، پاي پياده افتاده اند دنبال مادر خواهر مردم. ما هم هي مجبور يم بگيم :
- ايششششششششش. مگه خودت ناموس نداري مرتيكه ؟ برو پي كارت. آخرش هم يه فردين پيدا ميشه با يه پنجه بوكس دكور يارو رو مياره پايين و شماره ايرانسل اش رو ميده به ما و ما هم ميريم دم تلفن عمومي و خلاصه .... بقيه اش بالاي چهل ساله.
دسته سوم توي دانشگاه جزوه نمينويسن. اي بر پدر اونايي كه جزوه نمينويسن. اينجور مردها، در زندگي هيچ پخي نميشن و دخترها به تجربه آموخته اند كه دور پسري كه جزوه نمي نويسه رو بايد خيط كشيد. ما هم از اينا تو كلاسمون داشتيم. اينطور پسرها دچار اختلال شخصيت خودشيفته هستند. به عبارتي آنارشست اند. در ضمن دچار توهم اند. فكر ميكنند : برنامه نويس اند، يا جامعه شناس، يا مهندس، چه ميدونم ؟ اما مطمئنناً يكي از بيماريهاشون اينه كه فكر ميكنن برنامه نويسن.
اما دسته چهارم :
توي پژو 405 مي نشينند. كت وشلوار ميپوشند. ريش و سيبيل نزده و نامرتب دارند. موهاشون هم معلوم نيست چه مدليه ؟ دهنشون بوي گند ميده. يكي دوتا انگشتر عقيق دستشونه. بوي عرق ميدن. يقه پيرهن اشون رو تا بيخ گردن بسته اند. سررسيد و تسبيح دارند. با چشماشون سايز لباس زير آدم رو حدس ميزنن. وبلافاصله سر صحبت رو باهات باز ميكنن. مهم نيست كجا ؟
روز آخر امتحانها، داشتم ميرفتم دانشگاه،منتظر تاكسي بودم كه برم سيد خندان. يكي از همين ميكروبهاي دسته چهارم جلوم سبز شد. فكر كردم تاكسيه. اينروزها همه پژوها مسافر سوار ميكنن. رفتم سوار شم كه ديدم كتش رو انداخته روي صندلي عقب ماشين. اما بازهم جا بود كه يكنفر بشينه. بنابراين اهميت ندادم. فكر نكردم آدم كثافتي باشه. Mp4 توي گوشم بود و صداش تا ته زياد بود. هيچي نميشنيدم. يارو وقتي رسيد به ترافيك يه چيزي گفت. بابي ميلي يه گوشي رو از گوشم در آوردم ببينم چي ميگه ؟
- من ميخوام برم ونك. مسيرتون به اونطرف نميخوره ؟
- نع
- از زير پل چجوري برم ونك ؟
- نميدونم
دروغ ميگفتم. اونجاها رو عين كف دستم بلد بودم. اما دهن يارو بوي سگ مرده ميداد. همونجا كرايه اش رو دادم كه نخوام بيشتر تو ماشينش معطل بشم. دوباره گفت :
- بعد از سيدخندان سمت بالا مي ريد ؟
- نع
كفرم در اومده بود. رويم رو كردم به پنجره. مردك دنده را ول نميكرد كه آرنجش را به بازوي من بمالد. خودم را بيشتر به سمت پنجره كشيدم.
وقتي رسيديم به مقصد، براي ايستادن ترديد داشت. فريادم به آسمان رفت. آنجا بود كه هول شد و كنار زد. تازه دست من باز شده بود !
در سه سوت سويئچش را در آورم، پياده شدم و چند قدم آنطرف تر در حاليكه داد وبيداد ميكردم ، سوئيچ را با تمام توانم ؛ در دورترين نقطه به وسط خيابان غلغله شريعتي زير ماشينهاي عبوري پرت كردم.
جگرمان خنك شد.
