تبليغاتX
اسپاگتی
اسپاگتی
   82


ميگويند از اين پستهاي خيييلي صادقانه رو وبلاگت نذار. يا اگر ميذاري، آدرس آن را به در و همسايه نده. اما نمي شود. بخصوص كه هر وبلاگي، به شاهد آمار، تعدادي بازديد كننده مشكوك دارد كه كامنت نميگذارند اما مي آيند و اون تو يك چرخي ميزنند و مي روند.

خواستيم درد دل كنيم. خواستيم خودمان باشيم. خواستيم افكارمان را بيان كنيم !!

اما اينطوري بايد ميرفتيم سراغ Hard اي كه آن هم دارد پر ميشود و از ترس برادرزاده مان چهل تا پسورد به فايلهايمان ميبستيم. گفتيم بياييم جلوي چشم همان برادرزاده مان همه را با خط درشت درشت بنويسيم، شايد نبيند.

نبيند عجب دنياي تخمي شده. مثل خودمان كه نديديم و آخر شديم يك بشقاب اسپاگتي شلخته، نه يك استيك شسته رفته مؤيد حضور كه تا چشمتان بهش بيفتد، دست وپايتان را جمع كنيد و اطو كشيده بنشينيد؛ مبادا كه آبجي كوچيكه بچگي كنه و آروغ بزنه ؟

آنقدر خاطراتمان ارزان شد كه فروختيمش. به چند !؟  به آن ديناري كه ميگفتند من يزيد عشق است.

دوستي ها را هم به همان بفروشيد. سهام پنج درصدي بانك صادرات كيلويي چند ؟

يك روز كه بروي تا چهارراه استانبول، كيلو كيلو غرور را ميبيني كه دارند كنار خيابان معامله ميكنند. ديگر دنبال دليلش نگرد جانم وگرنه بايد فانوس ديوژانس را بگيري دستت و تا چهارراه اميراكرم بروي.

در افسانه ها شنيدي ميگويند در آيين هندو جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشكيل ميشود. در چهارمين دوره ، تنها به يك چهارم درمه - نظم كيهاني -  عمل ميشود و بقيه به فراموشي سپرده ميشود. در پايان چنين دوران سياهي، كلكي يا كلكين ظهور ميكند تا عدالت را برقرار سازد.

اينطوري اگر همه چيز را باصداي بلند فرياد بزني و گنده گنده روي در و ديوار بنويسي، روانشناسها ميگويند : اطرافيان نه چيزي ميبينند، نه مي شنوند.

از من مي شنويد ؟ در اين دنيا كه هيچكس نميپرسد خرت به چند من ؟ هركاري دلتان ميخواهد بكنيد. با ما كه كردند. آخرش هم يكجوري قضيه را ماستمالي ميكنيد ديگه. دوره چهارم همان افسانه هس. ديگه نميخواهد براي خودتان اصول داشته باشيد. صداقت كيلويي چند ؟ غرور كجا بود ؟ برويد جلو؛ عين همان فيلمهاي شبكه پنج كه نشان ميده، يه شير ميپره وسط يه گله گوره خر كه دارند آب ميخورند. بعد يكيشون رو ميگيره. همانها كه حال آدمو ... خلاصه بعضي ها از ديدنش حض ميكنند ( حض رو درست نوشتم ؟)

اگه شير نباشي، گوره خري ديگه. اينا رو گنده گنده جلوي چشم برادرزاده ام نوشتم كه نبيند.

احتمالا شما هم چيزي ازش نفهميديد. توي دفترچه خاطرات كسي نميشه چيز جالب پيدا كرد مگه از دو صفحه قبلش رو خونده باشي.

نفروشيد خودتان را قربون شكلتان برم الهي. خودفروشي به آن نيست ساعت دوازده نصفه شب سر تخت طاووس هنوز مشتري پيدا نكرده باشي. آن به بيعرضگي بيشتر ميماند. چون به ماشيني كه سوارت ميكند اين وصله را نميچسبانند؛ برايش كف هم ميزنند !

خودفروشي به آن نيست كه زير ميزي بگيري كار پرونده يارو را زودتر راه بندازي. كسي چه ميداند شايد آن لندهوري كه الان با يك لكسوس كارش لنگ اين كارمنده، بيشتر دزده ؟ شايد اون كارمند يه بچه مريض داره ؟ شايد جلو زنش خجالت ميكشه ؟

هزارتا از ايت تابوها هاي خودفروشي برامون از بچگي درست كردند. اما خودفروشي به وجدان فروشيه. تاحالا چقدر با وجدانمون خلوت كرديم ؟  چقدر با خودمون صادق بوديم ؟

پ.ن 1 : همانطور كه گفتم احتمالا چيزي از اين پست متوجه نشديد. چون من خيلي قاطي بودم و فردا هم امتحان زبان دارم و به احتمال بسيار قوي اين ترم براي دومين بار مشروط ميشم.

پ. ن 2 : من يزيد يعني:  چه كسي زيادتر ميدهد ؟ اين عبارت را در قديم در حراج برده ميگفتند. من يزيد عشق يعنيِ؛ جايي كه عشق را به حراج گذاشته اند:

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق                                  اهل نظر معامله با آشنا كنند

 

پ.ن 3 : ديوژانس، فيلسوف يوناني است كه در روزي روشن، چراغ بدست گرفت و در كوچه هاي آتن گشت و گفت : من به دنبال انسانيت ميگردم.

پ.ن 4 : خبر مرگم ميخواستم امشب شام قرمه سبزي درست كنم. اَه




نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin