سلاااااااااااااااااااااااام من اومدم !
واسه هركدوم از اتاقهاي بيمارستان يكي يه دونه تلويزيون نميدونم چند اينچ ميذارن هم تختي ات اون سريالهاي **شعر را تا ساعت دو بعد نصفه شب تماشا كنه، سرود جمهوري اسلامي رو هم با همراهش بخونه؛ يه كامپيوتر نميذارن آدم دق نكنه. دزدكي هم كه بري تو ايستگاه پرستاري، ميبيني مودم ندارن. اي تو روح پدر هرچي بيمارستانه
اما اين مدت يه روزش خيلي به يادماندني بود:
صبح كوله پشتي امونو انداختيم كولمون و عين قاطر امامزاده داوود رفتيم پاساژعلاءالدين. داشتم برميگشتم كه يهو ديدم وسط خيابان جمهوري اسلامي يه صداي عجيب غريبي مي آد. نه اينكه بترسم ها !؟ من اصلا ترسو نيستم. شبي دو بار فيلم ارّه رو نگاه ميكنم. اما خب اين صدا اونجا عجيب بود. يه ذره دور و برم رو نگاه كردم، يه پنج دقيقه طول كشيد تا فهميدم صداي دل و روده خودمه. وسط اون هياهو، عجب صداي ناجوري ميداد ! ياد كتاب دايي جان ناپلئون افتادم كه فرخ لقا به اسدالله ميرزا ميگفت : مرده شور اون دل و روده ات رو ببرند اسدالله !. اما خب من كه از اون دل و روده ها نداشتم ؟ پس كار كار اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته اي بود كه ديروز به عنوان دسر روي باقالي پلو خورده بودم. چشمم كرده بودند. اي بتركه چشم حسود و بخيل. بششششمر.
حالا من چيكار كنم ؟ نكنه با اين دل و روده خراب خيابان جمهوري اسلامي رو كثيف كنم ؟
توي اون آفتاب در به در دنبال چاره ميگشتم. بالاخره يه دربستي گرفتم و بهش گفتم اگه سمند خوشگلش رو دوست داره و نميخواد بو بگيره، بايد عين بتمن رانندگي كنه. يارو نميدونست بتمن كيه ؟ اما اسهال رو خوب ميشناخت و ظاهراً فكر ميكرد يه خانم متشخص هيچوقت چنين بيماريهاي غير متشخصي نميگيره. خب حق داشت! زن خودش توي اندروني فقط باقالي پلو رو ميپخت ميذاشت جلو مرد خونه. خودش هم به اندازه اي كه نميره ازش ميخورد. راننده تاكسي؛ تا وقتي برسه به مقصد يه DVD رو با زيرنويس فارسي دوبله كرد كه : استغفرالله، عجب دوره زمونه اي شده ؟ منم كه بدجوري عصباني شده بودم؛ اينبار به جاي اينكه با نيش زبان حال يارو را بگيرم، بصورت آناتوميك و با سلاح ميكروبي ازش انتقام گرفتم !
وقتي به خانه رسيدم، يكي دوساعتي تحمل كردم اما بعد ديدم مسئله جدي شده. ماشين رو برداشتم و رفتم دكتر. پسر چه دكتري، چه عسلي، چه آبنباتي، چه همبرگري، چه آلبالويي، چه اشتراك ADSL اي، چه لازانيايي، چه ....
چرا آدم بايد اينجور افراد رو موقعي كه اسهال داره ببينه ؟ نه واقعاً چرا ؟
حالا پسره خر، ميبينه من يه پنج دقيقه اسهالم بند اومده، اون شروع كرده، گير داده كه: اسهالت چه رنگي بود ؟
بابا چه مي دونم ؟
خلاصه بعد از يكي دوتا سرم كه همونجا زدم، يادم افتاد بايد يه قرص ميخوردم. بعضي وقتها تحمل بار كوله پشتي چقدر سنگين ميشه. نبايد اون موقع بلافاصله بعد از اينكه سرم ام تموم شد، از جام بلند ميشدم و راه ميفتادم توي راهروي درمانگاه دنبال آبسردكن.
از خانمهاي باردار، خانمهاي شيرده، افراد زير شانزده سال، افرادي كه ناراحتي قلبي دارند و آدمهاي بي جنبه خواهش مي كنم سطرهاي پايين را نخوانند. جداً ميگويم. به من هيچ ربطي نداره.
آبسرد كن را كه پيدا كردم، قرصم را خوردم، چون قرصهاي خوشگلي بود، دوتا خوردم. ميخواستم چون دكتر خوشگلي بود يكي ديگه هم به سلامتي اون بخورم ديدم دكتره دير ميگره نخوردم. هنوز ده قدم از آبسرد كن دور نشده بودم كه احساس كردم گلويم ترش شد. از يكي از خدمات آنجا آدرس دستشويي را خواستم. گفت دنبال اين خط سبز را بگير همينجور مري، مري، مري.....اما اونجا همه چيز سبز بود با نقطه هاي نوراني.
وسط راهرو بالا آوردم. خيلي موقعيت باحالي بود ! دو تا دستهايم را جلوي صورتم گرفته بودم و توي راهرو ميدويدم و فقط يك در ميديدم كه رويش نوشته بود : W.C.
براي اينكه بدانيد در دستشويي را چطوري باز كردم، بايد جان وين را توي فيلم شن هاي ايوجيما ديده باشيد. ديده ايد ؟ منم نديده ام.
اما با لگد كوبيدم به در دستشويي و سپس به در توالت و... پسر عجب صدايي داد ! عين صداي آر. پي. جي !
به بار انداز كه رسيدم، چشمهايم را بستم و $%^#$^$%%&%&$&^*&ة)&*&*^*&*)$%^#^%!#$!!@$@#%$^&)**(*&*^&%^&$^#
$%%$^$%^%****&*)&*))^&*()_(&*%+%^&$%#%#%!@#@#@#@#$#%$&)_++_)
و خلاصه ... اون دوخط رو فكر كردم ديگه حتي آدمهاي باجنبه هم نتوانند بخوانند.
در آن لحظاتي كه چشمانم را بسته بودم تنها به يك چيز فكر ميكردم :
دختره بيشعور احمق، چه انگيزه اي باعث شد تو با اين كتوني و اين شلوار بياي اينجا كه حالا استفراغي شان كني ؟ اصلاً اون موقع كه داشتي ميومدي اينجا، چطوري اينها رو توي كمد پيدا كردي گوسفند ؟
حالا تصور كن! ساعت يك، يك و نيم بعد از ظهر، تلويزيون LCD درمانگاه همونطوري بيصاحب روشن، مجري شبكه يك؛ يك كت و شلوار نميدونم سفيد بود ؟ طوسي روشن بود ؟ آبي روشن بود ؟ تنش كرده بود؛سه تا شاخه گل رز هم گذاشته بود جلوش،يه ليوان طرحدار هم اندازه استخر شهيد كشوري درست سايز استفراغهاي من گذاشته بود يه طرف ديگه اش، كه مثلا ميخواست بگه من اهل اين جنگولك بازيها هستم، ته ريشش هم درست سه ميليمتر. نه بيشتر، نه كمتر. با چي ميزنن اين ريشها رو هميشه سه ميليمتره ؟ خلاصه قيافه آخر حرومزاده. لبخند، ته ملاحت، داشت** شعر ميبافت. من هم داشتم استفراغ ميكردم به كتوني نازنينم و شلوار نازنين ترم فكر ميكردم.
آخه كارم كه تموم شد مجبور شدم چشمام رو باز كنم. اين سزاي كسيه كه هيچ مدلي حاضر نيست از دستش و همچنين شيلنگ آب استفاده كنه. حتي براي باز كردن در دستشويي و درنهايت مجبوره منظره اي كه خودش خلق كرده رو تماشا كنه !
- ببينين؛من قبلاً بهتون گفتم اگه جزو بيماران خاص هستيد، يا جنبه نداريد، نخونيد ، الان هم دير نشده -
يهو.....
يه نميدونم دكتري، پرستاري چيزي اومد تو. لباس سفيد تنش بود. من اون موقع ديگه داشتم خودم رو ميشستم. اما نتوستم جلوي دخترك رو بگيرم. مستقيم رفت بالاي سر باقيمانده اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته. خب به من چه ؟ من كه بهش نگفتم بره ؟
بعد در كمال تشخص و احترام از من پرسيد نميدونيد كي اين كار رو كرده ؟
بنظر من كه سوال واضحي بود. بهرحال من براي اينكه خيالش راحت بشه گفتم :
- كار منه عزيزم.
نميدانم در قيافه من چه ديد ؟ آنجا آينه نداشت. اما همكلاسي هايم گاهي بهم ميگويند: تو يك وقتهايي شبيه اصغر قاتل ميشوي.
اون خانم دكتر يا پرستار ياهرچه كه بود، يكي دو قدم عقب رفت و گفت :
- كارتون ادامه داره ؟
- بعله.
چرا شما نميفهميد يك مريض اسهال و استفراغي رو كه يك كيلو و نيم گيلاس نشسته روي يك ديس باقالي پلو خورده و كفش كتاني و شلوار نازنينش را به گند كشيده، بايد گاهي تنها گذاشت ؟ هان ؟
چرا اينقدر قوه دركتان پايينه ؟ دستشويي داريد ؟ به جهنم. به درك اسفل السافلين. بريد توالت مردانه. پس اينهمه مدت توي دانشگاه چي يادتان دادند ؟ اَه
پي نوشت 1: شكوفه و tenkai عزيزم، مرسي كه تو اين مدت نگرانم بوديد. بعد از اون روز باحال توي درمانگاه، بستري شدم و پرستارهاي بيمارستان تظاهر ميكردند مودم ندارند، من هم تظاهر كردم كه تايپ كردم بلد نيستم. اما فكر نميكردم شماها اينقدر با معرفت باشيد

