تبليغاتX
اسپاگتی
اسپاگتی
   86


سلاااااااااااااااااااااااام من اومدم !

واسه هركدوم از اتاقهاي بيمارستان يكي يه دونه تلويزيون نميدونم چند اينچ ميذارن هم تختي ات اون سريالهاي **شعر را تا ساعت دو بعد نصفه شب تماشا كنه، سرود جمهوري اسلامي رو هم با همراهش بخونه؛ يه كامپيوتر نميذارن آدم دق نكنه. دزدكي هم كه بري تو ايستگاه پرستاري، ميبيني مودم ندارن. اي تو روح پدر هرچي بيمارستانه

اما اين مدت يه روزش خيلي به يادماندني بود:

صبح كوله پشتي امونو انداختيم كولمون و عين قاطر امامزاده داوود رفتيم پاساژعلاءالدين. داشتم برميگشتم كه يهو ديدم وسط خيابان جمهوري اسلامي يه صداي عجيب غريبي مي آد. نه اينكه بترسم ها !؟ من اصلا ترسو نيستم. شبي دو بار فيلم ارّه رو نگاه ميكنم. اما خب اين صدا اونجا عجيب بود. يه ذره دور و برم رو نگاه كردم، يه پنج دقيقه طول كشيد تا فهميدم صداي دل و روده خودمه. وسط اون هياهو، عجب صداي ناجوري ميداد !  ياد كتاب دايي جان ناپلئون افتادم كه فرخ لقا به اسدالله ميرزا ميگفت : مرده شور اون دل و روده ات رو ببرند اسدالله !. اما خب من كه از اون دل و روده ها نداشتم ؟ پس كار كار اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته اي بود كه ديروز به عنوان دسر روي باقالي پلو خورده بودم. چشمم كرده بودند. اي بتركه چشم حسود و بخيل. بششششمر.

حالا من چيكار كنم ؟ نكنه با اين دل و روده خراب خيابان جمهوري اسلامي رو كثيف كنم ؟

توي اون آفتاب در به در دنبال چاره ميگشتم. بالاخره يه دربستي گرفتم  و بهش گفتم اگه سمند خوشگلش رو دوست داره و نميخواد بو بگيره، بايد عين بتمن رانندگي كنه. يارو نميدونست بتمن كيه ؟ اما اسهال رو خوب ميشناخت و ظاهراً فكر ميكرد يه خانم متشخص هيچوقت چنين بيماريهاي غير متشخصي نميگيره. خب حق داشت! زن خودش توي اندروني فقط باقالي پلو رو ميپخت ميذاشت جلو مرد خونه. خودش هم به اندازه اي كه نميره ازش ميخورد. راننده تاكسي؛ تا وقتي برسه به مقصد يه DVD رو با زيرنويس فارسي دوبله كرد كه : استغفرالله، عجب دوره زمونه اي شده ؟  منم كه بدجوري عصباني شده بودم؛ اينبار به جاي اينكه با نيش زبان حال يارو را بگيرم، بصورت آناتوميك و با سلاح ميكروبي ازش انتقام گرفتم !

وقتي به خانه رسيدم، يكي دوساعتي تحمل كردم اما بعد ديدم مسئله جدي شده. ماشين رو برداشتم و رفتم دكتر. پسر چه دكتري، چه عسلي، چه آبنباتي، چه همبرگري، چه آلبالويي، چه اشتراك ADSL اي، چه لازانيايي، چه ....

چرا آدم بايد اينجور افراد رو موقعي كه اسهال داره ببينه ؟ نه واقعاً چرا ؟

حالا پسره خر، ميبينه من يه پنج دقيقه اسهالم بند اومده، اون شروع كرده، گير داده كه: اسهالت چه رنگي بود ؟

بابا چه مي دونم ؟

خلاصه بعد از يكي دوتا سرم كه همونجا زدم، يادم افتاد بايد يه قرص ميخوردم. بعضي وقتها تحمل بار كوله پشتي چقدر سنگين ميشه. نبايد اون موقع بلافاصله بعد از اينكه سرم ام تموم شد، از جام بلند ميشدم و راه ميفتادم توي راهروي درمانگاه دنبال آبسردكن.

از خانمهاي باردار، خانمهاي شيرده، افراد زير شانزده سال، افرادي كه ناراحتي قلبي دارند و آدمهاي بي جنبه خواهش مي كنم سطرهاي پايين را نخوانند. جداً ميگويم. به من هيچ ربطي نداره.

آبسرد كن را كه پيدا كردم، قرصم را خوردم، چون قرصهاي خوشگلي بود، دوتا خوردم. ميخواستم چون دكتر خوشگلي بود يكي ديگه هم به سلامتي اون بخورم ديدم دكتره دير ميگره نخوردم. هنوز ده قدم از آبسرد كن دور نشده بودم كه احساس كردم گلويم ترش شد. از يكي از خدمات آنجا آدرس دستشويي را خواستم. گفت دنبال اين خط سبز را بگير همينجور مري، مري، مري.....اما اونجا همه چيز سبز بود با نقطه هاي نوراني.

وسط راهرو بالا آوردم. خيلي موقعيت باحالي بود ! دو تا دستهايم را جلوي صورتم گرفته بودم  و توي راهرو ميدويدم و فقط يك در ميديدم كه رويش نوشته بود : W.C.

براي اينكه بدانيد در دستشويي را چطوري باز كردم، بايد جان وين را توي فيلم شن هاي ايوجيما ديده باشيد. ديده ايد ؟ منم نديده ام.

اما با لگد كوبيدم به در دستشويي و سپس به در توالت و... پسر عجب صدايي داد ! عين صداي  آر. پي. جي !

به بار انداز كه رسيدم، چشمهايم را بستم و $%^#$^$%%&%&$&^*&ة)&*&*^*&*)$%^#^%!#$!!@$@#%$^&)**(*&*^&%^&$^#

$%%$^$%^%****&*)&*))^&*()_(&*%+%^&$%#%#%!@#@#@#@#$#%$&)_++_)

و خلاصه ... اون دوخط رو فكر كردم ديگه حتي آدمهاي باجنبه هم نتوانند بخوانند.

در آن لحظاتي كه چشمانم را بسته بودم تنها به يك چيز فكر ميكردم :

دختره بيشعور احمق، چه انگيزه اي باعث شد تو با اين كتوني و اين شلوار بياي اينجا كه حالا استفراغي شان كني ؟ اصلاً اون موقع كه داشتي ميومدي اينجا، چطوري اينها رو توي كمد پيدا كردي  گوسفند ؟

حالا تصور كن! ساعت يك، يك و نيم بعد از ظهر، تلويزيون LCD درمانگاه همونطوري بيصاحب روشن، مجري شبكه يك؛ يك كت و شلوار نميدونم سفيد بود ؟ طوسي روشن بود ؟ آبي روشن بود ؟ تنش كرده بود؛‌سه تا شاخه گل رز هم گذاشته بود جلوش،‌يه ليوان طرحدار هم اندازه استخر شهيد كشوري درست سايز استفراغهاي من گذاشته بود يه طرف ديگه اش، كه مثلا ميخواست بگه من اهل اين جنگولك بازيها هستم، ته ريشش هم درست سه ميليمتر. نه بيشتر، نه كمتر. با چي ميزنن اين ريشها رو هميشه سه ميليمتره ؟ خلاصه قيافه آخر حرومزاده. لبخند، ته ملاحت، داشت** شعر ميبافت. من هم داشتم استفراغ ميكردم به كتوني نازنينم و شلوار نازنين ترم فكر ميكردم.

آخه كارم كه تموم شد مجبور شدم چشمام رو باز كنم. اين سزاي كسيه كه هيچ مدلي حاضر نيست از دستش و همچنين شيلنگ آب استفاده كنه. حتي براي باز كردن در دستشويي و درنهايت مجبوره منظره اي كه خودش خلق كرده رو تماشا كنه !

-          ببينين؛‌من قبلاً بهتون گفتم اگه جزو بيماران خاص هستيد، يا جنبه نداريد، نخونيد ، الان هم دير نشده   -

يهو.....

يه نميدونم دكتري، پرستاري چيزي اومد تو. لباس سفيد تنش بود. من اون موقع ديگه داشتم خودم رو ميشستم. اما نتوستم جلوي دخترك رو بگيرم. مستقيم رفت بالاي سر باقيمانده اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته. خب به من چه ؟ من كه بهش نگفتم بره ؟

بعد در كمال تشخص و احترام از من پرسيد نميدونيد كي اين كار رو كرده ؟

بنظر من كه سوال واضحي بود. بهرحال من براي اينكه خيالش راحت بشه گفتم :

-          كار منه عزيزم.

نميدانم در قيافه من چه ديد ؟ آنجا آينه نداشت. اما همكلاسي هايم گاهي بهم ميگويند:  تو يك وقتهايي شبيه اصغر قاتل ميشوي.

اون خانم دكتر يا پرستار ياهرچه كه بود، يكي دو قدم عقب رفت و گفت :

-          كارتون ادامه داره ؟

-          بعله.

چرا شما نميفهميد يك مريض اسهال و استفراغي رو كه يك كيلو و نيم گيلاس نشسته روي يك ديس باقالي پلو خورده و كفش كتاني و شلوار نازنينش را به گند كشيده، بايد گاهي تنها گذاشت ؟ هان ؟

چرا اينقدر قوه دركتان پايينه ؟ دستشويي داريد ؟ به جهنم. به درك اسفل السافلين. بريد توالت مردانه. پس اينهمه مدت توي دانشگاه چي يادتان دادند ؟ اَه

پي نوشت 1: شكوفه و tenkai عزيزم، مرسي كه تو اين مدت نگرانم بوديد. بعد از اون روز باحال توي درمانگاه، بستري شدم و پرستارهاي بيمارستان تظاهر ميكردند مودم ندارند، من هم تظاهر كردم كه تايپ كردم بلد نيستم. اما فكر نميكردم شماها اينقدر با معرفت باشيد




نوشته شده در تاريخ چهاردهم تیر 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   85


اين اولش قرار بود يه پست همچين بگي نگي ملس كميك باشه، اما يهو جدي شد. قبلش لازمه يه مقدمه اي براش بگم.

تو ايران حداقل من يكي خيلي كم ديدم  يه خونواده اي عاشق فرهنگ اصيل ايراني باشند و در ضمن بهش پايبند هم بمونند. چرا كه از حرف تا عمل فاصله بسياره . از بين اون يك درصدي كه ادعا ميكنند هنوز اصيل مانده اند، يك صدم درصد هستند كه اصلا يك دور تاريخ ايران را از مشروطه به اينور خوانده اند. حالا هخامنشي به بعد پيشكش. علتش رو هم همه مي دونند يه پديده ايه به اسم تهاجم فرهنگي. واين بدان معني است كه آقا بعد پونزده سال ازدواج نميداند زن و بچه اش شبها كجا اند و چه مي كنند؟ يا اصلا بچه اش كدوم مدرسه ميره ؟ اما مي داند بريتني اسپيرز با دوست پسر جديدش كجا قرار ميگذارد ؟  واگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم : يك روي ديگر تهاجم فرهنگي اين است كه خانم نميداند شوهرش درچه وضعيت مالي، روحي و فكري بسر مي برد؛ اما دقيقا ميداند جفت براد پيت و آنجلينا جولي آخرين بار كجا ديده شدند و چه پوشيده بودند ؟

بگذريم.

بعضي خانواده ها فرهنگ عرب وهابي را به خودشان راه داده اند. سالي هرچندبار كه پا بدهد، ميروند به هركشور عربي كه راهشان بدهد و آنجا كارت ميزنند و ارز ميريزند دور و برميگردند.

بعضي مثل من – اشتباه نكنيد، من اصلا ادعا ندارم كه خيلي ناسيوناليستم. سرباز هخامنشي هم نيستم- ديوانه آمريكا و فرهنگ وآزادي آنجا هستند. براي همين فاميل اسمشان را مي گذارند : ممل آمريكايي. خب حالا بازم بهتر از لقب آميرزابوالقاسم واعظ است.

بعضي ها هم كه ديگه خيلي كلاسشان به لويي هفده برميگردد، فرهنگ اروپايي و بخصوص انگليسي و فرانسوي را ترجيح ميدهند. دلم بهم خورد !

اين از مقدمه.

اين چند روزي كه تعطيل بودم، غلط بخصوصي نكردم، جز انجام خرده فرمايشات ديگران و البته دعوا با اعضاي خاندان آريستوكراتمان. ديروز صبح پدرم مرا وادار كرد همراهش بروم پياده روي. چه موقع ؟ نفرماييد تو روخدا . ميت هم آن وقت صبح از خدا مرخصي ميگيرد ميخوابد. در واقع پدر جان مرا كه دوماه تمام بخاطر امتحاناتم، فقط راه ميزتحرير تا گلاب به رويتان؛ موال را بلد بودم، وادار كرد عين اسب دنبالش بدوم. حالا قيافه مرا تصور كنيد كه دنبال يكي ميگشتم مادر و خواهرش را با هم وصلتي فرخنده دهم.

بعد از اين ورزش خجسته، كه بيشتر از هر آزمايش ادراري به پدرم ثابت كرد من اعتياد ندارم، فقط ساعت چهار صبح خوابم مي آيد، بابا جان دلش برايم سوخت. براي همين تصميم گرفت كمي از خاطراتش برايم نقل قول كند. از اينجا به بعد ديگر سخنان ايشان است. مودب بنشينيد لطفا.

در زبان انگليسي كلمه اي است به نام tolerance كه كاربرد معني وسيعي دارد. اما عمده معني آن تحمل و تاب است. اما اينكه چه استفاده اي در زندگي روزانه مردم دارد، يك نكته جالب است.

بعنوان مثال اگر در ايران ، عده در يك صف منتظر اتوبوس باشند و بعد از چندي انتظار؛ اتوبوس از راه برسد و فردي هم خارج از صف در همان لحظه از سمت ديگري برسد و بخواهد بدون نوبت سوار شود، مسلماً ممكن است عده اي به او اعتراض كنند و با توجه به اينكه حق با افراد داخل صف است، اگر فرد تازه از راه رسيده نوبت را رعايت نكندممكن است درگيري پيش بيايد و ديگر انتهاي اين داستان قابل پيش بيني نيست.

اما اگر در انگلستان چنين اتفاقي بيفتد و كسي بدون نوبت بخواهد سوار اتوبوس شود و فردي هم ناگهان از انتهاي صف به اين عمل اعتراض كند، افرادي كه در اين ميان هستند، در سكوت و بدون اينكه اظهارنظري راجع به موضوع كنند،جانب آن كسي را خواهند گرفت كه بي نوبت سوار اتوبوس شده. به اين ترتيب به فرد معترض ته صف چپ چپ نگاه ميكنند ! در فرهنگ انگليسي، آن كسي كه از انتهاي صف اعتراض كرده tolerance پاييني دارد .

پ.ن1 : داشت، اما چون ريا ميشد ننوشتم! استغفرالله ربي واتوبه عليه !!!

پ.ن2 : پسر اين مترجم گوگل شاهكاره ...

 پ.ن 3 : ببينم اين تلويزيون ايران هيچي جز جومونگ و  آدم ريشو نداره  نشون بده؟ برم واحد تابستوني بردارم بابا. اَه




نوشته شده در تاريخ سی و یکم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   83


 تموم شد! امتحانام تموم شد.

خدا جونم امتحانام تموم شد !


         

راست راستي تموم شد .




نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   82


ميگويند از اين پستهاي خيييلي صادقانه رو وبلاگت نذار. يا اگر ميذاري، آدرس آن را به در و همسايه نده. اما نمي شود. بخصوص كه هر وبلاگي، به شاهد آمار، تعدادي بازديد كننده مشكوك دارد كه كامنت نميگذارند اما مي آيند و اون تو يك چرخي ميزنند و مي روند.

خواستيم درد دل كنيم. خواستيم خودمان باشيم. خواستيم افكارمان را بيان كنيم !!

اما اينطوري بايد ميرفتيم سراغ Hard اي كه آن هم دارد پر ميشود و از ترس برادرزاده مان چهل تا پسورد به فايلهايمان ميبستيم. گفتيم بياييم جلوي چشم همان برادرزاده مان همه را با خط درشت درشت بنويسيم، شايد نبيند.

نبيند عجب دنياي تخمي شده. مثل خودمان كه نديديم و آخر شديم يك بشقاب اسپاگتي شلخته، نه يك استيك شسته رفته مؤيد حضور كه تا چشمتان بهش بيفتد، دست وپايتان را جمع كنيد و اطو كشيده بنشينيد؛ مبادا كه آبجي كوچيكه بچگي كنه و آروغ بزنه ؟

آنقدر خاطراتمان ارزان شد كه فروختيمش. به چند !؟  به آن ديناري كه ميگفتند من يزيد عشق است.

دوستي ها را هم به همان بفروشيد. سهام پنج درصدي بانك صادرات كيلويي چند ؟

يك روز كه بروي تا چهارراه استانبول، كيلو كيلو غرور را ميبيني كه دارند كنار خيابان معامله ميكنند. ديگر دنبال دليلش نگرد جانم وگرنه بايد فانوس ديوژانس را بگيري دستت و تا چهارراه اميراكرم بروي.

در افسانه ها شنيدي ميگويند در آيين هندو جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشكيل ميشود. در چهارمين دوره ، تنها به يك چهارم درمه - نظم كيهاني -  عمل ميشود و بقيه به فراموشي سپرده ميشود. در پايان چنين دوران سياهي، كلكي يا كلكين ظهور ميكند تا عدالت را برقرار سازد.

اينطوري اگر همه چيز را باصداي بلند فرياد بزني و گنده گنده روي در و ديوار بنويسي، روانشناسها ميگويند : اطرافيان نه چيزي ميبينند، نه مي شنوند.

از من مي شنويد ؟ در اين دنيا كه هيچكس نميپرسد خرت به چند من ؟ هركاري دلتان ميخواهد بكنيد. با ما كه كردند. آخرش هم يكجوري قضيه را ماستمالي ميكنيد ديگه. دوره چهارم همان افسانه هس. ديگه نميخواهد براي خودتان اصول داشته باشيد. صداقت كيلويي چند ؟ غرور كجا بود ؟ برويد جلو؛ عين همان فيلمهاي شبكه پنج كه نشان ميده، يه شير ميپره وسط يه گله گوره خر كه دارند آب ميخورند. بعد يكيشون رو ميگيره. همانها كه حال آدمو ... خلاصه بعضي ها از ديدنش حض ميكنند ( حض رو درست نوشتم ؟)

اگه شير نباشي، گوره خري ديگه. اينا رو گنده گنده جلوي چشم برادرزاده ام نوشتم كه نبيند.

احتمالا شما هم چيزي ازش نفهميديد. توي دفترچه خاطرات كسي نميشه چيز جالب پيدا كرد مگه از دو صفحه قبلش رو خونده باشي.

نفروشيد خودتان را قربون شكلتان برم الهي. خودفروشي به آن نيست ساعت دوازده نصفه شب سر تخت طاووس هنوز مشتري پيدا نكرده باشي. آن به بيعرضگي بيشتر ميماند. چون به ماشيني كه سوارت ميكند اين وصله را نميچسبانند؛ برايش كف هم ميزنند !

خودفروشي به آن نيست كه زير ميزي بگيري كار پرونده يارو را زودتر راه بندازي. كسي چه ميداند شايد آن لندهوري كه الان با يك لكسوس كارش لنگ اين كارمنده، بيشتر دزده ؟ شايد اون كارمند يه بچه مريض داره ؟ شايد جلو زنش خجالت ميكشه ؟

هزارتا از ايت تابوها هاي خودفروشي برامون از بچگي درست كردند. اما خودفروشي به وجدان فروشيه. تاحالا چقدر با وجدانمون خلوت كرديم ؟  چقدر با خودمون صادق بوديم ؟

پ.ن 1 : همانطور كه گفتم احتمالا چيزي از اين پست متوجه نشديد. چون من خيلي قاطي بودم و فردا هم امتحان زبان دارم و به احتمال بسيار قوي اين ترم براي دومين بار مشروط ميشم.

پ. ن 2 : من يزيد يعني:  چه كسي زيادتر ميدهد ؟ اين عبارت را در قديم در حراج برده ميگفتند. من يزيد عشق يعنيِ؛ جايي كه عشق را به حراج گذاشته اند:

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق                                  اهل نظر معامله با آشنا كنند

 

پ.ن 3 : ديوژانس، فيلسوف يوناني است كه در روزي روشن، چراغ بدست گرفت و در كوچه هاي آتن گشت و گفت : من به دنبال انسانيت ميگردم.

پ.ن 4 : خبر مرگم ميخواستم امشب شام قرمه سبزي درست كنم. اَه




نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   81


نَعُوذُ الباجُومُونگ مِنَ الپُستهاية السَياسَية

به همه كساني كه اسپاگتي دوست دارند :

اين پست براي شماست. خيلي وقت بود on نشده بودم. البته در وب حتي كسري از ثانيه هم خييييلي وقت است.

نميدانم چرا ؟ اما حالم سخت خراب است.  حالم براي خراب كردن امتحاناتم خراب نيست. هزاران هزار از اين امتحانا و پروژه ها، فداي سر يك بشقاب اسپاگتي. اما نمي دانم ؟ حتي ديگه حوصله ندارم چرت وپرت بنويسم. نميدانم توي وبلاگهايتان اين چند وقت چه خبر بوده ؟

احتمالا داره  tenkai با تمام وجود راي سبز جمع ميكنه  و یک زن هم براي آزادی زنان مي نويسه.

اما من خيلي غصه دارم. نميفهمم چرا ؟ ميگويند بعد از مردن بارها از روي دوش آدم برداشته ميشود.  و من مدام در فكر اينم كه چرا راستي راستي نميرم ؟ خب مگه آخرش همه نمي ميرند ؟ اين حرفها را اگه در دنياي واقعي بزني، ديوانه اي ، اما در دنياي مَجازي، مُجازي.

راستي براي راحتي خيال شما كه بالاخره ستاد سبزتان كار خودش را كرد، بايد بگويم من و يكي از دوستهاي خل و چلم كه با آرشه ويلن روي يكي از سيمهاي مخش موسيقي باخ ميزنه، ديشب رفتيم ببينيم توي خيابونهاي تهران چه خبره ؟ اما مامان دوستم اونو از بچگي تو شرايط هموژنيزه بزرگ كرده و حالا هم توي اين شرايط هركسي هركسي، رفيقم خيال ميكرد برنامه نويسه و كسر ش‍أن خودش ميدونست قاطي جمعيت شه. بنابراين به بهانه اينكه الان گاز اشك آور ميزنن،و اونم فردا باید یه سایتی رو که از ابتدای راه اندازی پروژه آرپانت تا به امروز گرفته دستش، تموم كنه؛ منو ساعت 7 شب برگردوند خونه و من نتونستم اونجوري كه دلم ميخواد داد وهوار راه بندازم.

چيه ؟

چشمهاتون گرد شد ؟

نميشه كه همه دنيا تحليل گر سياسي بشند كه.

اگه همه مثلا اميرحسين دكتر باشند، كي مريض باشه كه اون خوبش كنه ؟ صد و شونزده بار گفتم من از سياست خوشم نمياد.

همانطوري كه گفتم، اين پست رو براي شماها نوشتم. اين روزها حالم جدي جدي خرابه. اصلا نميفهمم چرا اينطوري شدم ؟ شايد بخاطر امتحاناست. امتحاناي پيام نور واقعا سخته. شايدم براي چيزاي ديگه است.

تا خوب نشم، يعني تا وقتي نتونم سبك نوشتن سابقم رو پيدا كنم و يه ديس بزرگ اسپاگتي رو هلف هلف در حال تماشاي فيلم سينمايي بخورم و سه هزارمتر يه نفس شنا كنم، پست ديگه اي نميذارم.

من اين وبلاگ رو ، هر bit اش رو ، خيلي دوست داشتم. حتي اون كامنتهاي اسپم فله اي و تبليغ جومونگ اون بالادست چپ.

براش شما كه داريد خودتون رو واسه بيست و دو خرداد ميكشيد، اميدوارم نامزد دلخواهتون راي بياره ( حالا خوشم مياد هركي به يه نفر راي بده ! ).

براي شكوفه و اميرحسين هم اميدوارم با اين وقتي كه اين ترم پاي اينترنت و انتخابات گذاشتن، مشروط نشن !

براي آرمين و خانومش، آرزوي خوشبختي ميكنم

و براي tenkai جداً اميدوارم آخر ترم يه چيزي داشته باشه جاي پروژه نشون استادش بده!!!

و برای يك زن آرزو میکنم : خشونتش به من سرایت نکند !




نوشته شده در تاريخ بیستم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   80


هوالباقی

انالله وانا االیه راجعون

 

با دلی پر درد و قلبی پر حسرت و اندوهی بی پایان و ماتمی تسلی ناپذیر، درگذشت نابهنگام دوشيزه نابكار، بشقاب اسپاگتي را كه براثر انتحار جان به جان آفرين تسليم كرد، به اطلاع كليه اقوام، دوستان، آشنايان و مراقبين سر جلسه امتحان ميرساند.

كاش ميشد آدمي به جاي آن عزيزتر از جان خويش، فراق را براي هميشه كفن ميكرد.

بشقاب اسپاگتي، اي يگانه سلطان قلبم، اي مسافر امتداد زندگيم،چه آرام وبيخبر بار سفر بر دوش خسته ات نهادي و رفتي، از ما چه ناشكيبا گسستي و با تني رنجور و خسته ولي مشتاق رفتي.

آري...

زيستن بي تو چه سخت است وماندن بي تو چه دشوار. روان پاكت در جوار حضرت حق قرين رحمت باد.

ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم ایشان و كليه وابستگان،از درگاه ایزد متعال برای آن مرحومه رحمت واسعه الهی و علو درجات و برای بازماندگان صبر جمیل و عمر با عزت مسالت می نماییم. 

ضمناً مراسم تشييع پيكر پاك آن مرحوم در روز شنبه ۱۶/۳/۸۸ از ساعت ۱۴ الي ۱۶ در دانشگاه پيام نور، واحد تهران مركز - سالن امتحانات منعقد ميباشد. حضور شما سروران گرامي موجب تسلي خاطر بازماندگان و شادي روح آن مرحومه خواهد بود.

از طرف خانواده هاي : زرماكارون- تك ماكارون- ماكاروني سميرا- ماكاروني رشد- ماكاروني فاميلا  -فعالان بخش صنايع غذايي اتاق بازرگاني کارخانه ماکارونی فجر فندرسک - رئيس هيات مديره انجمن صنفي كارفرمايان كارخانجات ماكاروني - رئيس هيئت مديره كارخانه كماج ماكارون - رئيس كارخانجات ماكاروني آستان قدس رضوي - پسر رئيس هيئت مديره كارخانجات ايپك ماكارون

اعضاي هيئت مديره كارخانجات پنير پيتزا شيرآوران- مديرعامل كارخانجات صنعتي هفت رنگ پنير -

رئيس هيئت مديره شركت صنعتي رب آتاكو - مدير عامل كارخانجات تهيه، توليد و تغليظ رب گوجه فرنگي زشك و ....ديگر دوستان و آشنايان

 

پ.ن : منو اينطوري نيگا نكنين. كم كسي نبودم.




نوشته شده در تاريخ شانزدهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   79


ببنید قربون شکلتون :

۲

روز دیگه مونده

از اونجایی که شما دربي مناظرات را به یک مفلس بیچاره که امتحان داره ترجیح میدهید و کلاً ثابت كرديد توي دنياي مجازي آدم يه دونه دوست مثل شما داشته باشه، ديگه احتياج به دشمن پيدا نميكنه، من قوياً و عميداً و ترجيحاً و تقليداً و عمراً و مصراً و صريحاً و مخصوصاً و ممدوحاً و اكيداً و مطمئناً و ممارستاً تصميم گرفتم خودمو بكشم.

نه نه نه.

اصلا راه نداره . اصرار الكي هم نكنيد. من ديگه به آخر خط رسيدم. تو اين دنيا هيشكي به من اهميت نميده. هيشكي منو دوس نداره. هيشكي منو درك نميكنه. هيشكي نميره به جام امتحان بده. هيشكي برام سانتافه نميخره. هيشكي منو نميبره هاوايي صفا كنم .هيشكي يه مشت نميزنه تو دهن استاد انديشه اسلامي. هيشكي هر روز برام صبحونه نمياره تو تختخوابم. هيشكي نميره برگ جريمه هامو بده مگه همش پولش چقد بود ؟ هيجده متر و چهل سانت بيشتر نيست. اندازه دور كمرم

 

سرجات وايسا !

ميپرم پايينا.

هنوز همه حرفامو نزدم. من الان يه مشكل بزرگ دارم اونم اينكه شنيدم خودكشي درد داره. براي همين تو اينترنت گشتم ببينم بهترين وسريعترين راه مردن چيه ؟

بازم مجبورم از شما كمك بخوام .البته مطمئنم به عنوان آخرين خواهشي كه يه نفر ميتونه داشته باشه، رد نميكنيد.

بيخودي هم اصرار نكنيد نگهم داريد. براي خودم قبر خريدم. آمبولانس هم دم دره. خرما و حلوا و ميوه و شيريني و شام هم پاي اولين كسي كه نعشمو پيدا كرد. من هيچي ندارم به كسي بدم. داشتم هم نميدادم. پولام مال خودمه. چشمتون كور، برين خودتو پول در آريد. مگه پول علف خرسه ؟

نميدونم بايد كفنم بايد چند تيكه باشه ؟ اما يه بار رفته بودم منيريه، چندتا مايو دوتيكه و يه تيكه خريدم، همه رو به تنم امتحان كنيد، هركدوم خوشگل تر بود، با همون چالم كنيد.

يه چيز ديگه : اگه واقعا ميخواين ازتون راضي باشم، برين سراغ اون مراقبي كه ترم پيش، به ناحق نذاشت من تقلب كنم، و طوري بزنيدش كه بره بارف سال بعد بياد پايين.

لينك راه هاي مورد نظر من اون پايينه. اما اينبار ديگه مثل كمك تون براي تقلب كردن لطف كنيد و نگيد بلد نيستيد. چون من ديگه قصد ندارم حتي كسري از ثانيه توي اين دنيا بمونم.

روش شماره 1 : چندان با اين روش حال نميكنم. خز شده

روش شماره 2 : ميدونيد ؟ خيلي طول ميكشه. تازه دردسر هم زياد داره. اگه اينطوره، ترجيح ميدم برم امتحان بدم

روش شماره 3 : امكانات ميخواد

روش شماره 4 : يه نفر كه خودش اينكاره است، بهم گفت نميميري. فيوز ميپره

روش شماره 5 : دوستان ميگن اين روش خيلي سريع و بي درد جواب ميده. قبل از اينكه بفهمي چي شد ؟

روش شماره 6 : اما من خودم ترجيح ميدم اينطوري خودمو بكشم

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهاردهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   78


یحتمل

۴

روز دیگه مانده

پرودگارا، مرگ مرا برسان.

آمين.

ديدم شما طفل معصوم ها خيلي بيشتر از من تقلب بلد نيستيد، ممكنه كلاً مشروط شين، با خودم گفتم :

آخه بشقاب اسپاگتي هم اينقدر بي مرام ؟

دوستاي وبلاگي ات دارن براي جواب يه دونه سوال همينطور در و ديوارو نگاه ميكنن، آخه رَواست تو همينطور هلف هلف نمره بگيري ؟

اين شد كه گفتم يه پست آموزش تقلب به صورت ويژوال دات نت براي شما نازنينان بگذارم. كه :

ذكات علم؛

 چي ؟

 نشر آن است.

نه اين كه فكر كنيد خدا نكرده شما عالم به علم نيستيد ها ؟

نه!

اما به شما ميگن عالم بي عمل.

ممكنه يه وقت توي دانشگاههاي ديگه كه سر جلسه امتحانشون دوربين ديد در شب و دوربين مخفي و فاطي كماندو و كشت ادرار و تست DNA نميگيرند، يه وقت درجه مهارتتون پايين اومده باشه. يا به قول دوستان در استخر :

بدنتون افتاده باشه.

بالاخره آدم بايد موقع اينجور كارا همه مدله رو فرم باشه.

از اونجايي كه ممكن بود اين آموزش مالتي مديا، حجم صفحه اول رو بالا ببره، لينك تصاوير رو براتون گذاشتم. اگه بدردتون خورد،

 التماس دعا !

روش شماره ۱ : روش كاملا كلاسيك، مدل الويس پريسلي

روش شماره ۲ : يك مدل اسپرت، هميشه و براي هر امتحاني جواب ميدهد

روش شماره 3 : اين روش را توصيه نميكنم. security اش پايين است

روش شماره 4: يك روش ماندگار، تا حمام بعدي. اما براي آقايان كمي ناخوانا است !

روش شماره 5 : ببينيد دانشگاه هاي اونور آب چه امكاناتي دارند ؟

روش شماره ۶ : team working !

روش شماره 7 : خلاقيت!

 

 




نوشته شده در تاريخ دوازدهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   77


فکر کنم فقط

۸

روز دیگر به روز بزرگ مانده...

حساب از دستم در رفت. ای کاش روی دیوار خط کشیده بودم.

حالا بگذریم.

نه این که خدانکرده بخواهم به کسی نسبت بد بدهم ها،

فكر نكنيد يه وقت به شما هستم؛ نه روم به ديوار

دركم كنيد.

من حالم خرابه.

اين كتاب انديشه اسلامي كار فيل رو هم ميسازه، چه برسه به يه بشقاب اسپاگتي.

گفتم يه درددلي كرده باشم با شخصيجات سايبر،

ميدانم شما اهل اين حرفا نيستيد.

اصلا زبونم لال شه كه اين فكرو كردم.

روم سياه.

گفتم يكم از توي سودوكو، جدول كلمات متقاطع و كدنويسي و داستايفسكي و چخوف بياييد بيرون، ببينيد تو دنياي ما از جان گذشته ها و بخت برگشته ها كه ديگه حتي، صلاح الدين ايوبي و چه گوارا و جسي جيمز هم نگاهي بهشون نمي اندازن، چي ميگذره ؟ 

وگرنه منو چه به اين جسارتا ؟؟؟

پكيده بودم، اينقدر خوندم كه ديدم چت زدم.

فكر كردم شايد كسي توي وب بتونه كمك كنه.

بازم ببخشيد دارم اينجا؛ گلاب به روتون بي ادبي ميكنم ها !

يه وقت فكر نكنيد، مخم پكيده، اومدم اينجا واستون شاخ شدم؛ نه! نه بخدا !!!

اما با عرض معذرت؛ در كمال شرمندگي، روم به ديوار، هفت تا جن به ميان، زبونم لال؛

شما راه جديدي براي تقلب سر امتحان سراغ نداريد  ؟؟؟

 

پ.ن۱ :وااااي خدا. من حالا تا آخر عمر چطوري بار اين زجر رو بدوش بكشم كه امتحانام رو با تقلب قبول شدم ؟

چطوري شب سر راحت به بالين بذارم ؟ چطوري پيش وجدان خودم آسوده باشم كه ليسانس گرفتم، درحاليكه تستهاي انديشه اسلامي و مابقي امتحانات را به پيوست، با استفاده از انواع تكنيكهاي مدرن پيچوندن مراقب زدم ؟

پ. ن ۲ : اي خدا منو بكش راحتم كن.

پ.ن۳ : لطف كنيد راه حلتون كاملاً جديد باشه. اگه مراقبمون اصغر مارمولك يا مژي فيتيله باشن، ممكنه ازمون اثر انگشت،  تست دي.ان.اي و نمونه ادرار هم بگيرن. لطفاً مراعات كنيد.

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ نهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   76


همش

۹

روز دیگه مانده.

 

بالاخره من از صبح تا حالا خودمو كشتم تا پنجاه تا تست انديشه اسلامي زدم. ديگه اصلا نميتوانم تمركز كنم. همينطور كه درس ميخوانم ياد چيزهاي جورواجور ميفتم. ذهن است ديگه. عين قاطر جفتك ميپراند تا واحد اجباري نگذراند. حالا اگه بهش گفته بودند مثلا به اسپاگتي فكر كن ... !

آره داشتم ميگفتم. الان ياد دوران دبيرستانم افتادم. در دبيرستان ما، همه بچه ها، از سال اول تا سال آخر با هم همكلاسي بودند. حالا با يكي دونفر زياد وكم. آنقدر به اين مساله حساس شده بوديم و آنقدر به مليت و دبيرستانيت و كلاسيت و همه "يت" هايمان تعصب كوكورانه به خرج ميداديم كه اگر يكي جرات ميكرد و بي اذن دخول، سرش را مي انداخت پايين و ميآمد توي كلاس، به جاي بيرون رفتن از در، ممكن بود از پنجره بيرونش كنيم.

سال سوم بوديم كه يك "عنصر خارجي" ديگر به جمعمان اضافه شد. از يك دبيرستان ديگر آمده بود و از اول مهر عين گوس..... سرش را انداخت پايين و اومد توي كلاس و رفت سر جاي من. يعني نيمكتي كه از دو سال قبل مهر وامضا و شماره ثبت داشت.

من بهش چيزي نگفتم فقط با تمام هيكلم هلش دادم به آنطرف ميز و البته بغلدستي چندين ساله و همدست شرارتهايم هم نامردي نكرد. "عنصر خارجي" بين ما قرار گرفت.

بچه ها از او خوششان نمي آمد. چون تازه وارد بود.

من و بغل دستيم بيشتر خوشمان نمي آمد. چون درسش تقريباً همطراز من و او كه شاگرد اولهاي كلاس بوديم، بود.

كم كم به حضورش عادت كرديم. او هم به ما عادت كرد. دختري بود كه سريع با همه دوست مي شد. خدا هرجا كه هست حفظش كند. از آن آدمهايي بود كه اگر تو سياوش قميشي گوش ميكردي، با تو غمگين مي شد و اگر ليلا فروهر ميخواندي، ميرقصيد. مثل هيدروژن مايع در منفي 235 درجه جوش مي آمد و يك درجه پايين تر هم يخ مي زد.

زنگ تفريحها غيبش مي زد. اوايل كسي اهميت نميداد. كلاس ما كاملا ملوك الطوايفي اداره ميشد. يك نفر مادرخوانده بود. بقيه زير دستش بودند. آن بقيه برحسب معدل ترم قبل انتخاب مي شدند. اگر كسي معدلش خوب بود، اما شيربرنج بود، جايش را به كسي ميداد كه عرضه داشته باشد در موقع لزوم قفل در كلاس را دستكاري كند تا از بيرون باز نشود. فقط هم معدل شرط نبود.

بعد از حدود يك ماه، ديديم از كيف عنصر خارجي بوي كوكوسيب زميني ميآيد.

پس براي همين زنگ تفريح مي پيچاند ؟ چه معني داره تنها تنها ؟ مگه بقيه آدم نيستند ؟ ما اينجا براي حفظ بقاي قدرت كلاس زحمت بكشيم، او هلف هلف بخورد ؟

همانروز يكي دونفر رفتند پي اش. خبر آوردند كه : نه يكي، نه دوتا، پنج تا ساندويچ داره !

نتركه ؟

احساس كردم "توده" كلاس به خشم آمده و اگر نجنبم، ممكن است پايه هاي قدرتم متزلزل شود. همانروز دستور حمله را صادر كردم. توده گشنه بود. او هم تك خور.

از فرداي آن روز، ديگه تك خور گشنه مي ماند و توده به سيري نسبي دست پيدا ميكرد.

اين وضعيت نميتوانست ادامه پيدا كند. مادر تك خور كه ميديد دخترش هر روز با اشتهاي يك اسب به خانه مي رود، روزبه روز ساندويچ هاي بيشتري براي دخترش ميگذاشت. دستش درد نكند. روزي يك ماهيتابه كوكو سيب زميني براي گشنه هاي چترباز كلاس ما از آسمان به زمين مي آمد.

حتي شايع شده بود : بچه ها مراعات كنيد، مادر تك خور او را براي آزمايش كرم روده پيش دكتر برده !

اما خب...شكمه ديگه. ميگويند تفرقه بيانداز و حكومت كن.

يكروز تك خور به خشم آمد. ظاهراً همانروزي بوده كه براي آزمايش اجباري انگل شناسي رفته و صبحانه هم چيزي گيرش نيامده بود.  توده بچه هاي كلاس هم مدام ساعتهايشان را نگاه مي كردند كه : كي زنگ تفريح ميخورد ؟

حتي يكي توي يك كاغذ لوله شده كوچولو نوشت : بروم ساعت دفتر را بكشم جلو ؟ بچه هاي اين رديف خيلي گشنه شونه.

آنوقتها تكنولوژي موبايل بروبكس امروز هنوز اختراع نشده بود.

زنگ اول حسابان داشتيم. معلم طبق معمول كه ميخواست تمرين حل كند، يكي را صدا كرد : تك خور !

بميرم. گريه اش گرفت !

بيست و چهار چشم گشنه، حريص ، وحشي، چتر باز، كفتارصفت با نيشهاي تا بناگوش باز به او خيره شده بودند تا برود پاي تخته.

و البته آنها كوله پشتي اش را بردارند و غنايم را بين خودشان خواهرانه تقسيم كنند. سهم شير هم هميشه به ميز ما ميرسيد چون سر امتحان به همه شان مي رسانديم.

در يك لحظه سرنوشت ساز ، تك خور يك تصميم حياتي گرفت .سپس :

در كسري از ثانيه، كوله پشتي اش را انداخت كولش، تمام قد ايستاد، خيره به جلو نگاه كرد و با قدمهاي استوار رفت پاي تخته.

يكي بعدا گفت : ياد فيلم ترميناتور افتادم !!

معلم  اول فكر كرد او مي خواهد از كلاس برود بيرون.

بچه ها بعد از اينكه از شوك همچين جسارتي در آمدند، شروع كردند به خط و نشان كشيدن.

و طفلي تك خور كه يك ارتش بيست و چهار نفره با shotgun منتظرش نشسته بودند !

 

 

پ.ن : خيلي دلم براي آن روزها تنگ شده. اي كاش چشمهايم را مي بستم و باز ميكردم، بعد ميديدم همه چيز دوباره به هفده سالگي ام بازگشت.

 




نوشته شده در تاريخ هفتم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   75


تنها و تنها و تنها

10

روز دیگر به روز بزرگ

شانزده ام مانده.

لازم به توضيح نيست كه اين روز، آغاز پايان است. حالا كووووووو تا بيست و پنجم ؟

من بالاخره تصمیم خودم را گرفتم !

نامم را در دنياي مجازي عوض کردم. و از این پس، به جاي swallow به من بگوييد :

بشقاب اسپاگتي

خوشبختم !

پ.ن : اگر در کامنت های وبلاگتان یک بشقاب اسپاگتی دیدید، لطفاً تعجب نكنيد....




نوشته شده در تاريخ ششم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   74


تا روز شونزدهم همش دوازده روز باقی مونده.

من از ایده utopian خوشم اومد

حالا تصميم گرفتم اسمم رو توي وبلاگ عوض كنم، يه چيز ديگه بذارم.

نميدونم چي ؟ اما هرچي هست، بايد به اسپاگتي مرتبط باشه.

آخه من توي اين دنيا فقط اسپاگتي دوست دارم.

 




نوشته شده در تاريخ چهارم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   73


تا روز شونزدهم، فقط چهارده روز ديگه مونده.

آدم وقتي درس ميخونه؛ به همه چي فكر ميكنه، بجز انديشه اسلامي 2. من هم به خاطراتم فكر ميكنم. خاطرات كميك:

يادمه وقتي ميخواستم در اين دانشگاه ملعون ثبت نام كنم، يكروز توي تاكسي بودم كه از راديوي تاكسي خبري شنيدم . دقيقاً كلمات آن بخاطرم نمانده. اما فحواي كلام چنين بود :

اخيراً رانندگان سواري كه در جاده ها فعاليت مي كنند، چند مورد مشابه را گزارش كرده اند. موضوع از اين قرار است كه رانندگاني كه با خودروي بي مسافر در شب تاريك يا در غروب، و در جاده هاي خلوت مشغول تردد هستند، به پيرمردي برخورد ميكنند، كه لباس بلند سفيد، چوبدستي، موها وريشهايي بلند و سفيد و همچنين صورتي نوراني دارد و پياده در كنار جاده به انتظار خودرو ايستاده. راننده بخاطر ترحم و دلسوزي او را سوار ميكند تا به مقصدي برساند.

پيرمرد هم بدون صحبت زيادي سوار صندلي جلو ميشود. پس از طي مسافتي، دو مرد ديگر كه آنها هم به دليلي كنار جاده منتظر ماشين عبوري هستند، جلوي همان خودرو را گرفته و در صندلي عقب مستقر ميشوند.

اوضاع بظاهر عادي است. پيرمرد ساكت و آرام ، چوبدستي به دست؛ به جلو و به نقطه نامعلومي درتاريكي خيره شده. دومرد بر سر موضوعي گرم صحبت هستند و توجهي به اطراف ندارند و راننده مشغول كارش است.

كمي بعد پيرمرد به راننده خيره ميشود و ميگويد : پسرم، آماده مرگ باش. ميخواهم جانت را بگيرم.

راننده خنده اش ميگيرد : جدي ؟

پيرمرد: بلي. من فرشته مرگ هستم. عزرائيل.

راننده : حاجي گرفتي ها نصفه شبي ! بيخيال بابا !

پيرمرد ساكت ميشود. چندصد متر بعد، دوباره پيرمرد ميگويد :

-          پسرم اگر آرزويي داري بگو و گرنه اشهدت را بخوان. تو به آخر اين راه نخواهي رسيد.

اين بار راننده كمي جمع و جورتر مينشيند و به آينه نگاه ميكند. دو مرد سخت گرم صحبتند.

-          ولمون كن حاجي اسكلمون كردي. بد كرديم سوارت كرديم تو راه نموني ؟

اما پيرمرد، زل ميزند به چشمهاي راننده !

راننده براي اينكه كمي از بار قضيه بكاهد، به آينه خيره ميشود و ميگويد :

-          آقايون اين پدر ماهم شوخيش گرفته نصفه شبي. ببينيد چي داره ميگه ؟

دومرد با تعجب خيره به راننده نگاه ميكنند :

-          كيو ميگي داداش من ؟

-          همين حاجي كه بغل مانشسته . ميگه عزرائيله !

-          بغل شما كه كسي ننشسته ؟

اينبار راننده جفت ميكند.

پيرمرد همچنان خيره به او، بدون پلك زدن، زل زده است. دوباره ميپرسد:

-          حالا كه مطمئن شدي، آيا حاضري با من به سفر ابدي ات بيايي ؟

راننده اصرار ميكند:

-          آقايون به خدا اينجا اين پيرمرده گير داده به من، چطور شما نمي بينيدش ؟ هي ميگه ميخوام ببرمت اون دنيا، من عزرائيلم.

-          آقا جان زياد كار كردي لابد خسته اي. ميخواي بزن بغل يكم استراحت كن. يه چايي چيزي بزن

-          نه بابا من خسته نيستم. بيا ميخواي بهش دست بزن

-          بيا دست زدم. اين جلو كسي نيست؟ توهم زدي

-          چطور كسي نيست ؟ خودم سوارش كردم

-          ميخواي من بيام جلو بشينم خيالت راحت شه ؟ ببينم نكنه قرصي، نخودي چيزي زدي ؟ سناتوري بود ؟

-          آقا بخدا اين ميخواد منو بكشه

-          دادش اصلا بزن بغل، بگير راحت بخواب. ما هم پياده ميشيم، با يه ماشين ديگه ميريم. كرايه ات رو هم ميديم.

-          نه آقاجان....

خلاصه،

مكالمه چهارنفره ميشود.

راننده اصرار ميكند كه پيرمرد جلونشسته و مي خواهد اورا ببرد آن دنيا !

پيرمرد اصرار دارد كه : پسرم اشهدت را بخوان. من عزرائيل هستم. بجنب. كار دارم.

دو مسافر اصرار ميكنند كه : كسي جلو نيست ؟

يهو راننده ترمز ميكند.

پياده ميشود و حالا يا داد ميكشد، يا گريه ميكند، يا اشهدش را ميخواند، يا دافش را صدا ميكند.....

در چشم بهم زدني، يكي از آن سه نفر مينشيند پشت فرمان و....

كلاغ؛ پر...

گنجشك؛ پر...

عزرائيل؛ پر...

ماشين؛ پر...!




نوشته شده در تاريخ دوم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   70


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... !

 خانمها، آقايان؛ حضار محترم ، سروران گرامي، خواهران و برادران عزيز، دوستان و همكاران ارجمند،  آقايون مهندسين، خانمهاي دكتر، عزيزان،الاخوان و الاخواتي،یا ایهاالذین آمنوا، اي كساني كه ايمان آورديد، گراميان و كليه بازديدكنندگاني كه اجازه نميدهند در كامنت دوني ما پشه هم جولان ندهد،  بدينوسيله با كمال تاسف و تاثر به اطلاع مي رساند صاحب اين وبلاگ چند روزي است كه :

حال تنهايي اش سخت ويران است

ماه بالاي سر آبادي

اهل آبادي در خواب.

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويد.

باغ همسايه چراغش روشن،

او چراغش خاموش.

كه گرچه مرگ واقعي ترين واقعيتهاست، ولي فاجعه امتحانات پايان ترم از مرگ هم واقعي تر و غيرقابل باورتر است.

عزيزان، گراميان ، دليران، دلاوران چه بگويم ؟ چه بگويم ؟

كه اين بلاگر

ماه بالاي سر تنهايي اش است...

و ديگر حتي ده تا بشقاب اسپاگتي با پنير و يك سينماي خانگي  و يك ADSL خفن هم شادش نميكند.

بدينوسيله براي بقيه كساني كه همراه با مرحومه مغفوره شادروان حاجيه  بلاگر swallow  امتحان دارند، علوّ درجات  و براي بازماندگان معزّز صبرو شكيبايي و براي كامنت گذاران غفران واسعه را از درگاه باريتعالي مسئلت داريم.

در ضمن مراسم خاكسپاري تا شب هفت آن مرحومه مغفوره، دقيقاً از روز شانزده خرداد راس ساعت دو بعد ازظهر تا روز بيست وپنج  خرداد راس ساعت دوازده و نيم ظهر جلوي درب اصلي دانشگاه برگزار خواهدشد.

حضور شما سروران گرامي در مراسم نبش قبر كه درست از ساعت دوازده و سي و يك دقيقه پس از آخرين امتحان آغاز مي شود؛‌ به صرف اسپاگتي، موجب شادي روح آن عزيز و تسلي خاطر بازماندگان و جلوگيري از هك وبلاگ خودتان خواهد شد.

 و من الله التوفيق

 




نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   69


خاطرات هفتگی یک همسر موقت

شنبه :

از خانه مي روم بيرون تا خريد كنم.در را كه باز ميكنم، توي كوچه، دوست دوران دبيرستانم را مي بينم. رويم نميشود بهش بگويم زن صيغه اي شدم. دوباره برميگردم توي خانه. توي پاركينگ، زن مدير ساختمان مي پرسد :

 آقاتون براي جلسه ساختمان تشريف نميارن ؟

 هول مي شوم و ميگويم ماموريت است. چه ميدانم آقامون امروز ميتواند زنش را بپيچاند يا نه ؟

يكشنبه :

گرسنه ام است. تمام ساختمان را بوي قرمه سبزي همسايه بالايي برداشته. منتظر است تا بچه هايش از مدرسه برگردند. من براي كي بايد قرمه سبزي درست كنم ؟ تنهايي غذا خوردن ستم است. از توي كابينت يه چيپس برميدارم و با همان خودم را سير ميكنم.

دلم ميخواهد برم پارك يه قدمي بزنم و پياده روي كنم. اما همه جاي دنيا، زنها عادت دارند حين اينجور كارها از احوال هم ميگويند و درددل ميكنند و دوست پيدا ميكنند. اگه من بروم، مجبورم يا دروغ بگويم، يا دور از بقيه، تنها راه بروم. نميخواهم دروغ بگويم. نميخواهم لذت يك گردش را با انزوا خراب كنم. در خانه مي مانم.

دوشنبه :

فكر كنم مريض شده ام. از ديشب تب كرده ام و مدام تهوع دارم. هيچكس نيست يه ليوان آب دستم بدهد. به زور لباس مي پوشم و ميرم دكتر. دكتر بعد معاينه گفت : بچه داريد ؟ سرم را انداختم پايين و گفتم : خير. بيچاره فكر كرد ازدواجم قانونيه ! نميدونه خودم هم زياديم.

يه سرم برام نوشت و گفت : به همسرتون بگيد اين داروها رو براتون تهيه كنند تا سرم تون تمام شود.

همسرم! سايه سرم !!

سه شنبه:

خواستم به مادرم و خواهرم زنگ بزنم بيان كمكم. اما نشد. اونا از وقتي فهميدن من صيغه شدم، طردم كردن. صيغه را بد مي دونن. خيلي ضيعف شدم. اي كاش يك كاسه سوپ گرم و يك ليوان چاي داغ و چند كلمه محبت آميز و يك خانه گرم و دل انگيز و ....

لعنت به اين تلويزيون كه هيچوقت هيچ برنامه اي نداره.

چهارشنبه:

ميرم پايين تا پول شارژ را بدهم. با يكي از زنان همسايه روبرو ميشوم كه شوهرش زيادي با من گرم است. چشم زن به انگشتر بدل توي دستم مي افتد كه مثل طلاست. به كنايه مي گويد: ماشاالله خوب بهت ميرسه !

اين ديگه از كجا فهميده ؟ حتما شوهرش قضيه رو فهميده و به اين گفته. مردها خيلي تو اين جور موارد تيزند.

 اين زن نادان نمي فهمد اگر شوهرش چشم چران است، با تكه تكه كردن من، او درست نمي شود. بايد آن مردك را ببرد روان درماني. اما خب، تمام جمعيت مردان ايراني بايد بروند روان درماني !

پول شارژ را ميدهم. خسته تر از آنم كه بر سر اين چيزها با زن همسايه جدل كنم. خوش بحالش كه سقف بالاي سرش سوراخ ندارد.

پنج شنبه:

شنبه تعطيل رسمي است. مثل اينكه يك عيدي، چيزي است. از امروز همه با خانواده هايشان رفته اند يك طرفي. شوهرم، سايه سرم، موبايلش را حتي جواب هم نميدهد. احتمالاً او هم با خانواده اش رفته يك طرفي.  من كلاً عزا را بيشتر از عيد هاي ملي دوست دارم. آدم ميتواند در عزا به همراه ديگران شركت كند. تنها نباشد...

جمعه :

برنامه هاي تلويزيون آدم را بدحال ميكند. اين برنامه سازها فكر نميكنن تو اين كشور چند تا زن متعه شده اند ؟

دستمال كاغذي را برميدارم و ميرم سراغ آلبوم عكسهام. آن روزها که سیندرلای دنياي خودم بودم....

 




نوشته شده در تاريخ بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   68


مي گويند وبلاگ جاي به اشتراك گذاشتن خاطرات شخصي نيست. اما اين نوشته ها مسلماً خاطرات شخصي نيست. تجربيات هم نيست. بغض در گلو هم نيست. عقده هم نيست. انتهاي داستان را باز ميگذاريم، تا خواننده داستان هرچه خواست از آن برداشت كند. گاهي تفكرات خودبخود روي وب ميآيد و  مي شود يك پست روي وبلاگ.

شما پسرها تا بحال فكر كرده ايد، دخترها براي چه با شما دوست مي شوند ؟ پول ؟ قيافه ؟ تيپ ؟ ازدواج ؟ اسم و رسم ؟ يا اضافه كردن يكي ديگر به كلكسيون شان ؟

همه اينها مي تواند باشد. اما همه را هم با يك چوب نمي توان زد. خيلي ها هستند، درصدي بسيار خالص و بالا؛ كه سر سفره پدر و مادرشان نان خورده اند. وقتي يك رابطه ايجاد مي شود، شكل مي گيرد، عميق مي شود، زيبا مي شود، آنوقت به هدف آن فكر مي كنند. نه به خراب كردن آن.

اينجا،در اين پست، روي صحبتم فقط با قشر خاصي از آقا پسرهاست، كه درست در سربزنگاه، بعد از اينكه رابطه شان با يك دختر شكل گرفت و زيبا شد و ميتوانست هدف داشته باشد؛ وقتي كه نبايد، آب پاكي را روي دست دخترك بيچاره مي ريزند :

-          ببين من فقط مثل خواهرم به تو نگاه مي كنم !

-          من فعلاً موقعيت ازدواج ندارم !

-          قصد دارم ادامه تحصيل بدم !!!!

-          ميخواهم برم خارج از كشور!

-          ما از نظر فرهنگي سنخيت نداريم عزيزم !

-          من اهل ازدواج نيستم. نميتونم مسووليت آن را قبول كنم !

اينجور مواقع دختري كه به دام احساساتش افتاده، چه راه چاره اي جز سازش با بهانه هاي شازده پسر دارد ؟

شايد با خودش بگويد :

دشمنند این دوستان حیله پرداز دورنگ      دوست دارم دشمنان یک دل و یک رنگ را

 ز دوستان دورنگم همیشه دل تنگ است      فدای همت آن دشمنم که یک رنگ است.

كه اگر سيندرلاي داستان ما زود به اين نتيجه برسد، اوج خوش سعادتي اش است!

شايد هم :

مي سازد .

بسته به نوع رابطه، و نوع اخلاق دختر و پسر اين ارتباط ممكن است بين يك سال تا ده يا شايد هم سالهاي سال ادامه پيدا كند. بالاخره روزي گند كار بالا مي آيد.

بالاخره جايي در ميان راه دختر خانم متوجه مي شود كه زندگي فراتر از روياست:

...On your way you’ll see the life is more than fantasy

كي ؟

چه ميدانم ؟ براي هركس يكطوري است.

شايد يكروزي كه دخترك شاهزاده قصه اش را توي خيابان با يك پرنسس ديگر ببيند...

شايد يك روزي كه چهل ساله و مجرد بود و تنها و يك دكتر سونوگراف حالش را گرفت ...

شايد يك روزي كه توي مسنجر مچ شاهزاده را با قديمي ترين دوست ازدواج كرده خودش گرفت و بعد ناگهان چشمانش باز شد...

شايد يكروز كه ديد تمام دوستانش ازدواج كرده اند و ديگر كسي براي او وقت ندارد...

شايد يكروز كه ديد دوستان دوران مدرسه اش يكي يكي مادر مي شوند و حسرت مادر شدن به دل او مانده ...

شايد وقتي ديگر...

آهاي آقا پسرهايي كه دوست دختري اينچنين داريد، كسي به شما درصد خودپسنديتان را گوشزد كرده ؟

ما زنها را مسلماً خدا زده است، وگرنه چه كسي با زبان خوش زندگي اش را اينچنين بدست مردي ميسپارد تا تباهش كند ؟

گاهي ما تنها به خاطر آنچه "عشق" مي ناميم اش، همه لذتهاي زندگي را از خودمان مي گيريم. درحاليكه خودمان نميدانيم پس پرده چه خبر است ؟

بارها شده است، زناني كه ازدواج نكرده اند، به همسالان متاهل خويش مي نگرند و احساس بي ارزشي ميكنند. ديگر اين برايشان اهميت ندارد كه چقدر جوان تر و خوش اندام تر مانده اند، يا چقدر بي دردسرتر و با كيفيت تر زندگي كرده اند. فقط نگاهشان به انگشت حلقه دست چپ يك زن متاهل مي افتد و از خودشان مي پرسند :

-          يعني من آنقدر ارزش نداشتم كه كسي بخواهد زندگي اش را عاشقانه با من تقسيم كند ؟

يا نگاهشان به مادر و كودكي دست در دست هم ميفتد و مي پرسند :

-          آيا من ارزش مادر شدن هم نداشتم ؟

و شايد اگر در آن لحظه اگر شاهزاده دودَره باز آن خانم آنجا بود و اين حرف را ميشنيد، و اگر ذره اي اخلاق سرش ميشد، هرگز خودش را نمي بخشيد.

شما مردهاي از خود راضي به دنبال چه هستيد ؟

فكر ميكنيد لايه ازن سوراخ شده و شما تحفه ها يكي يكي ازش افتاديد پايين ؟

قديمي ها مي گفتند :

هرگردي گردو نيست..

هركي سيبيل داره باباي تو نيست..

و عاشق هركي شدي ......... شايد عشق نباشه !

دنيا را بد ساخته اند...

كسي را كه تو دوست داري، دوستت ندارد...

كسي كه تو را دوست دارد، تو دوستش نداري ...

اما كسي كه تو دوستش داري و او هم دوستت دارد،

به رسم آئين زندگاني؛

به هم نمي رسيد.

و اين رنج است.

دكتر علي شريعتي




نوشته شده در تاريخ نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   66


يك پست صادقانه

اين پست را تقديم ميكنم به آن آدم تعطيلي كه كله اش كوره آجرپزي بود و دقيقاً ده دقيقه پيش خواب را از چشم من زدود و علاوه بر آن يك ترفيع درجه هم به من عطا كرد :

ساعت تقريباً ده شب بود من از شدت خستگي خودتان مي دانيد چه حالي داشتم.

آمدم لالا كنم كه صداي چكش توي راهرو آپارتمان بلند شد. محكم و سنگين و با برگشت. از آن صداهاي با آخر و عاقبت.

تمام نميشد. غلت زدم. چشمهايم را روي هم فشار دادم، به چيزهاي خوب خوب فكر كردم. به چيزهاي بدبد فكر كردم. اما مرتيكه ... همچنان براي خودش احساس ميكرد جازيست گروه يانيه. ساعت شد بيست دقيقه به يازده. يهو چت زدم.

با همان قيافه اي كه افقي بودم؛ تمام قد عمودي شدم و پريدم تو راهرو - يك لحظه نگاهم به خودم توي آينه قدي سر راه افتاد و خدا رو شكر كردم كه دوست پسرم عقب مانده است -.

نميفهمم اين چه صيغه اي است كه در ايران زن بايد خفقان مرگ بگيرد، خواب از چشمش بپرد، نفله شود، اصلاً برود بميرد كه بگويند خانم است ؟ مگر ملاك شخصيت داشتن اينست كه آدم حق طبيعي اش را كه آسايش و آرامش است، دو دستي و در كمال خانم كوچولويي بدهد دست يك كوره آجرپزي ؟ آنهم ساعت بيست دقيقه به يازده شب ؟ كه بگويند باكلاس است ؟ خانم است ؟ ميخواهم هفتاد سال نگويند.

برادرم كه تمام مدت چكش كوبي يك هدفون را با تمام قوا توي گوشش كرده بود دنبالم دويد. خون جلوي چشمهايم را گرفته بود و فقط دنبال صاحب كوره آجرپزي ميگشتم تا قهوه اي اش كنم. - توجه كنيد فقط ده دقيقه قبل از تايپ همه اين مسائل. پس لطفاً عفت مفت كلام را بيخيال شويد، اعصاب ندارم- خلاصه پيداش نكردم؛ براي همين صدايم را به موازات صداي چكش بردم بالا :

- عجب اسكل هايي هستند. ساعت يازده شب وقت اين كارهاست ؟ نميتونن بذارن براي صبح ؟ كدوم واحدن ؟

البته مخاطب نداشتم. فقط داشتم با انگشتم حرف ميزدم.

خدا رو شكر پسر همسايه مان داشت با دافش فلافل ميخورد وگرنه ...! - قيافه من خفن به هم ريخته، موها درهم برهم، چشمها پف كرده، يك چشم بند كج وكوله روي موهام ؛...- برادرم كشان كشان مرا به داخل خانه آورد. طفلك بيش از هرچيز از قيافه من هراسيده بود.

بعد ناگهان به فكرش رسيد بهم ترفيع درجه بدهد :

- چرا فاطمه ارّه بازي در مياري ؟ خب آپارتمان همينه ديگه .

و كف گرگي اش را ميل كرد.

يعني چي ؟؟؟؟

وقتي از حق طبيعي خودم دفاع ميكنم، فاطمه ارّه هستم ؟ شايد اون كله نخودي ميخواست تا صبح هي بكوبد، شايد هي ريتم پيدا ميكرد؟ هي خوشش مي اومد؟ هي ميخواست ما هم خوشمان بياد ؟

برو بابا. من نميخوام خانم باشم.

 

 




نوشته شده در تاريخ پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   65


توي سن سي سالگي بود. بعضي ها مي گفتند خوشگل است، بعضي ها مي گفتند خوشگل نيست، لوند است. يك عده هم مي گفتند بر و رو دارد. خلاصه، هر كي براي خودش نظري داشت. چيزي كه مهم بود اين بود كه مدام كيست تخمدان در مي آورد و اين كيستها امانش را بريده بود.

يك شب توي روزنامه خواند اين مساله باعث سرطان رحم مي شود. هميشه معتقد بود آدم از گشنگي بميرد، اما از سرطان نه. فردا صبح زنگ رد به دكترش و موضوع را گفت. يكساعت بعد هم توي مطب سونوگرافي بود. نميخواست ريسك كند.

دكتر سونوگرافي اش يك پيرمرد اخموي مهربان و كاربلد بود كه هروقت اورا مي ديد، يكساعتي وراجي ميكرد. اين بار بحث را كشيد به ازدواج :

- چرا ازدواج نمي كني ؟ اگر باردار بشي، ديگه از اين كيستها هم خبري نيست.

- مي داني دكتر ؟ من اهل ازدواج نيستم. نمي توانم مسوليتش را قبول كنم.

- اينو الان ميگي كه سي سالته. بذار سي و هفت سالت بشه، همديگر رو مي بينم. اون موقع ديگر ار اين اعتماد بنفس كاذب خبري نيست. الان يه قيافه اي داري، يه نفر هست كه باهاش بري بگردي، سرت گرمه. اما اون موقع تازه مي فهمي نعمت مادر شدن رو از خودت گرفتي. دختري به زرنگي تو حداقل با يكي ميره بيرون كه بدونه پس فردا باهاش ازدواج ميكنه. نه اينكه همينطور ملانصرالديني باهاش دوست شه. يه كم به فكر آينده خودت باش. وقتي تنها شدي، قيافه ات رو از دست دادي، ديگه زمان رو نميتوني به عقب برگردوني. تو اگه هرچقدر هم درس خونده باشي، به پاي تجربه ماها نميرسه ....

دكتر همينطور گفت وگفت. حرفهايش روي سر دخترك آوار شد. برگشت خانه. نگاهي به خانه خالي كرد. نگاهي به يك قابلمه اسپاگتي كه انتظارش را مي كشيد. بغضش تركيد. احتياج به يكي داشت كه باهاش حرف بزند. يكي كه بپرسد :

واقعا داشت اشتباه مي رفت ؟

هيچ كدام از بروبچه ها را نتوانست با sms و موبايل و تلفن ثابت و آرپي جي و تانك پيدا كند. همه گرفتاري هاي خودشان را داشتند.

بيشتر گريه كرد. واقعاً رنجيده بود.

بعد فكر كرد؛ فكركرد، فكر كرد...

بعد به ياد زن همسايه بالايي افتاد كه ديروز آمده بود جهيزيه اش را جمع كند و ببرد. شش ماه بود براي شوهرش از كلانتري اخطاريه ميفرستادند تا در دادگاه حاضر شود. ديروز بالاخره همه چيز به خير و خوشي تمام شد. آن زن هم سي ساله بود و مدام در راه پله ها گريه ميكرد و نفرين مي كرد و به شوهر سابقش فحش ميداد...

به زن همسايه كناري اش فكر كرد كه صيغه مردي متعصب شده بود. الان ماهها بود كه هر شب تك وتنها در آپارتمانش مي پلكيد و گاهي روزها كه همديگر را در آسانسور مي ديدند، ميگفت : تو رو خدا اگه بيكار بودي بيا پيش من. من تنهام ...

به زني فكر كرد كه آمده بود استخر و براي يكي از همكارانش درددل كرده بود: نوزده سالم بود كه شوهرم دادند. به يه مردي كه پانزده سال از خودم بزرگتر بود. يه سال بعد بچه دار شدم. الان بچه ام شش سالشه . بچه ام رو كه از شير گرفتم، دانشگاه شركت كردم و حقوق دانشگاه تهران قبول شدم. هنوز نتونستم بپذيرم كه اين بچه منه. احساس ميكنم يه غريبه است كه تمام جواني و بيخيالي و دوران مجردي مرا از من گرفته. همينطور هم باباش ....

به زن همسايه روبرويي شان فكر كرد. وقتي بچه بود، او معلم اش بود. همزمان در دانشگاه تهران درس مي خواند. بچه داري هم ميكرد. درسش را ادامه داد تا رسيد به دكترا، از همان دانشگاه تهران بورسيه گرفت و دوره دكترايش را همراه شوهر و فرزند در يكي از دانشگاههاي كانادا گذراند. شوهرش همچنان ديپلم هم نداشت . كار درست و حسابي هم همينطور .وقتي برگشت، اينبار خانم دكتر همسايه شان بود كه ديگر شوهرش را نميخواست . همانجا طلاق گرفته بود...

هي نمونه هاي دورو برش به ياد آورد. بعد پيش خودش گفت :

اگر قراره آدم شوهر كنه، تمام آزادي اش را از دست بده و آخر اين بلا سرش بياد، همان بهتر كه در سي و هفت سالگي داغ مادر شدن به دلش بماند. تازه از كجا معلوم كه بچه دار بشي و بچه بعد از اين كه بزرگ شد، هزارتا بلا سر خودت نياورد ؟ از كجا معلوم كه هماني بشود كه مادرش ميخواسته ؟ كدام يكي از ما هماني شديم كه مادرمان ميخواست ؟ فقط آنهايي كه ده نسل از بقيه عقب مانده تر بوديم.

بعد پشيمان شد كه دهان بيني كرده و بخاطر حرف يه دكترغريبه، زده به تيپ و تار دوست پسرش . هرچي باشه، دوست پسرش تاحالا هيچوقت با نيش و كنايه وفضولي آزارش نداده بود. و خوشحال بود كه ازدواج نكرده چون :

صلاح مملكت خويش خسروان دانند...

و بعد حمله کرد به سمت قابلمه اسپاگتی.




نوشته شده در تاريخ چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   61


مهندس عين الله جعفر نژاد قمي :

اقيانوسي به وسعت آتلانتيك و عمق دو ميليمتر.




نوشته شده در تاريخ هفتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   59


من کیستم؟


من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهربه چاپ می رساند.

 من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

 من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.


من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. 
 

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.  

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «...» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی،قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم،وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛«دلیله محتاله، نفس محیله مکاره ، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

 حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

 من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.

من کیستم؟...



 خانم بلقیس سلیمانی _ روزنامه اعتماد

پي نوشت : لطفاً به احترام بغض تلخي  كه در پس اين كلمات است، و به احترام خانم سليماني، در قسمت نظرات سكوت كنيد.




نوشته شده در تاريخ ششم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   50


تعارف

اکبر آغا یک ماشین خریده، مامان. نام ماشین را نمی گویم. آن را به عهده خواننده میگذاریم تا هرکس هرچه دلش خواست به جای نام ماشین تصور کند. نمیتوان چیزی را به سلیقه خواننده تحمیل کرد.

اپیزود  اول :

ساعت هفت صبح. اکبر آغا و اصغر آغا هر دو همزمان از خانه خارج می شوند. اکبر آغا راهی نونوایی بربری است تا برای صبحانه ضعیفه، که دیشب زهرچشم سختی ازش گرفته بود، نان تازه تهیه کند. بلکه منزل کوتاه بیاید.

اصغر آغا لباس ورزش شیک آدیداسش را با رنگ دمپایی های لاستیکی اش ست کرده و موبایل اش را زیر لباسش قایم کرده تا سر راه با آن یکی نون خور تماس بگیرد و از خجالت یک شب غیبت غیر موجه درآید.

-          به سلام اکبر آغای گل. به سلامتی ! ماشین خریدی ؟ ایشاالله خدا بیشترش کنه. ما که بخیل نیستیم ! کور شه هرکی نتونه ببینه. میدونی اکبر جون ؟ مردم بخیل اند. چشم ندارن ببینن تو به یه آب و علفی رسیدی. زرتی چشمت میکنن. از من میشنفی یه خونی جلوش بریز.

-          آغا قابل دار نیست. همین هم جون بچه ها با قرض و قوله تهیه کردم. گفتم منزل چشمش به دست این واون نباشه . اما مرگ خودم، مرگ اصغر قابل نداره. بیا این سوئیچش . بیا به مرگ اصغر اگه بذارم. د بیا میگم رو حرف من حرف نیار. مال من و مال تو نداره. میگم ورش دار خوشت اومده.

-          نه بابا سلامتی سر زن وبچه ات. ایشالله همیشه عروسی، خوشی، شادی... تا باشه آدم بخره، عوض کنه، بهترشو بگیره. پا بده یه سفر شمال باید باهاش بریم. مجردی باشه چه بهتر !

-          ای آغا ...... هه هه هه ! اما به مرگ منزل اگه تعارف کنم. ماشین خودته. اراده کنی، سه سوت سند رو زدم به نام....

 اپیزود دوم:

ساعتش مهم نیست. اما مکان :

یک خیابان اصلی که انتخابش بازهم با خواننده است. اصغرآغابا نون خور دومش در ماشینش نشسته و بستنی قیفی میخورند و طوری می خندد که دندان کرسی طلایش معلوم است .

 اکبر آغا هم صدای اوپس اوپس ، دیپس دیپس اش را بلند کرده و دارد با ماشین جدیدش حال می کند و همینطور برای باربی های کنار خیابان نوربالا می اندازد، شاید بختش باز شود.

ناگهان در یک همزمانی بدشگون اصغر آغا و اکبر آغا در آن خیابان با ماشینهایشان راه یکدیگر را می بندند. اندکی ترافیک است. اما نه آنقدر که بشود بهش گفت : راه بندان. نکته مهم اینجاست که اکبری و اصغری یکدیگر را نشناخته اند و هر کدام بدون توجه قصد دارد از دیگری پیشی بگیرد و راه آن یکی را صاحب شود. متوجهید که ؟ اصلاً در اینطور موارد مهم نیست که حق با کیست ؟هر دو ماشین به فاصله ده سانتیمتر از یکدیگر به وضع خطرناکی ترمز میکنند :

-          بکش کنار اون لگن رو ( صدای ممتد بوق )

-          مرتیکه ..... راه منه! میری کنار یا بیام پایین خ ..... ؟

-          عجب رویی داره. مرتیکه... راه من بود اومده عین علم سبز شده، حالا طلبکار هم هست.

-          دٍ بکش کنار می گم راه منه عوضیه زبون نفهم .... عجب گاویه ....

-          میام پایین میزنم لهت میکنم ها

-          @$#$#%$%^^^$#%#$#

-          @#$@$ٍ@#$#.....^%$^%^$%^

 

به نظر شما آخرش چه شد ؟




نوشته شده در تاريخ نوزدهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   49


 

بالاخره اتفاق افتاد. اوه خدا ! باورم نمیشه ! اصلا نمیدونم چطوری بنویسم ؟

منوببخشید که اینقدر هیجانزده هستم. نمیدونم از اولش بگویم، یا آخر داستان را اول تعریف کنم ؟

من همانطور که قبلاً هم به استحضار شما عزیزان رساندم، رشته نرم افزار می خوانم. خب برای هر کسی پیش می آید که دوست دارد تحصیلاتش را در مراکز تحصیلی بهتری ادامه دهد. نه اینکه این مراکز بهتر باشند ها! اما خب این مراکز بهترند! به خصوص دانشگاههایشان. من هم به موازات قبولی در دانشگاه فخیمه پیام نور، برای چند دانشگاه در کشورهای انگلیسی زبان دیگر، یا آنهایی که تدریس در آنها به زبان انگلیسی انجام می گرفت فرم پذیرش پر کردم. به خصوص کشورهایی مثل استرالیا و انگلستان و آلمان و مالزی و ... که دانشجو پذیر هستند و امکانات را برای دانشجویان مثل همین دانشگاه فخیمه پیام نور فراهم می کنند، یعنی نمره های دانشجویان را بعد از دوترم باز هم نمیدهند، استاد ندارند، جا ندارند، زرت و زرت آدم را میکشند جای بد بد، میگویند چرا شلوار جین پات کردی ؟ هی میگویند پول بدهید، خلاصه یک جایی است شبیه برره.

مراحل اداری را حدود شش ماه پیش طی کردم. ریز نمرات و آزمون زبان و....بعد به زندگی روزمره پرداختم. اصلا فکر نمیکردم روزی بخواهم در چنین دانشگاه هایی درس بخوانم. بخصوص دانشگاه UTSاسترالیا که شنیده بودم کاملاً تخصصی به آموزش علوم مربوط به کامپیوتر می پردازد.

یادمه چندین سال پیش یک دوست پسر اسکل داشتم که فکر می کرد برنامه نویس است. وقتی با او در مورد درس و دانشگاه صحبت می کردم می گفت : " توی ایران درس خواندن فایده ندارد، آدم باید کار بلد باشد"

البته شاید برداشت او درست بود، اما او آنقدر گاگول بود که حتی کار هم بلد نبود! بالاخره هم کارش به سی دی فروختن کشید! بیچاره.

بگذریم .

شش ماه از تاریخ مراحل اداری پر کردن فرمهای من و مصاحبه با سفارت گذشت، تا اینکه چندساعت پیش در کمال ناباوری، ایمیلی دریافت کردم. از همان دانشگاه UTSاسترالیا که در آن نوشته مرا برای رشته دلخواهم پذیرش کرده اند و اگر مایلم به آنها ملحق شوم و برای ترم جدید ثبت نام کنم ، باید تا اول ماه جون خودم را به همراه مدارک به دانشگاه معرفی کنم، تا آزمون زبان دانشگاه را بدهم.

وای خدا!

باور کردنی نیست.

واقعاً نیست.

دیگه از شر این بی نظمی دانشگاه پیام نور راحت می شوم! حالا کجاست اون دوست پسر گاگولم که بهش بگویم :

اگه برایت فرم پذیرش از این دانشگاه می آمد، باز هم می گفتی: درس خواندن فایده نداره ؟

خب دیگه. درک این مساله کاری نداره که مغز بعضی ها به اندازه یه نخوده ! ببخشید منو. اما به غایت هیجانزده ام.

پسره لوس بچه ننه حتی دیکته فارسی اش را هم بلد نبود، دم از کد نویسی و کرک برنامه می زد، اصرار داشت من هم دانشگاه نرم. یک چیزی بود مثل ... هاردی یا ..ولش کن. نمی خواهم در این شرایط زیاد بهش فکر کنم. بهر حال او در رویای  خودش سیر میکرد. آرزو که بر جوانان عیب نیست! تازه میخواست به من هم برنامه نویسی یاد بدهد!!

این چیزها را اینجا روی وب می نویسم چون یکجورهایی خودم هم در طی زمان سرخورده شده بودم. تحت تلقینات اون گاگول، فکر می کردم چون معدلم پایین است، استعداد برنامه نویسی هم ندارم. پس اصلا من به درد ادامه تحصیل نمی خورم. باید شانسم را در جای دیگری امتحان کنم. این بود که مدتها وقتم را با مطالعات بی هدف، ناجیگری شنا، مربیگری، خوردن و خوابیدن تلف کردم. البته این کارها به نظرم به هیچ وجه کار بدی نیومد! خیلی هم کیف می کردم. اما مساله اینجا بود که کد نویسی همیشه به نظرم لذت دیگری داشت. و من متاسفانه همیشه سرخورده و ناامید به خودم می گفتم : " چه فایده ؟ خود منگلش گفت من استعداد ندارم". هیچ با خودم فکر نکردم  معدل بالا در ایران به خیلی فاکتورها بستگی دارد، حتی مدل چشم و ابروی آدم  توی کلاس و نوع نگاه کردن به استاد!

هیچوقت از خودم نپرسیدم: " اصلا تا حالا خودت نمونه برنامه هاشو دیده بودی ؟ این که اینقدر ادعای الکی داشت، چرا به تو برنامه نویسی یادنداد ؟ آخه آدمی که برنامه نویسه، که اینقدر غلط دیکته نداره؟ شاید دیپلم نداشت ؟ شاید اصلا سواد نداشت ؟ "

 

بهرحال اون روزهای سرد وسیاه و کپک زده گذشت. شما دخترها اگر از من می شنوید وقتتان را با هیچ نوع آمیب تک سلولی به نام پسر تلف نکنید! همه شان سرتاپا یک کرباسند. همه شان دروغگو، ادعای کدنویسی ، منگل و پراز غلط دیکته هستند.

اما خب من شخصاً از اون آدمهای نامرد نیستم. به محض اینکه پام به اونجا رسید و مستقر شدم، ترتیب ثبت نام اون گاگول و بقیه گاگول های وابسته را هم خواهم داد. ؟-اگر خودش بخواهد البته!- درسته که نمیتوانست حتی کامپیوتر را روشن کند، اما آرزویش را که داشت !؟

خیلی خوشحالم که می توانم پستهای بعدی وبلاگم را از یکی دو هفته دیگر از استرالیا برای شما بفرستم. مطمئنم چیزهای گفتنی زیادی از آنجا دارم. مثل وضعیت دانشگاه، شیوه تدریس، نوع تدریس و صد البته تفاوت آن با دانشگاه های ایران. بخصوص من که در این مورد گفتنی زیاد دارم چون در سه تا از دانشگاه های اینجا درس خوانده ام و زیاد هم در این مورد چشم وگوش بسته نیستم!

باورکردنی نیست! برنامه نویسی، آموزش درست و اصولی آن در دانشگاه مورد علاقه ام !

 امسال برای من یک سال متفاوت ودوست داشتنی است . این از بهارش پیداست .برای همه شما که هدف ادامه تحصیل دارید،آرزو می کنم روزی در بهترین دانشگاه های دنیا ثبت نام کنید.

Footenote : It was about of the April Fools' Day !  I’ ll be stay at home. I won`t  go anywhere

کلیک کنید




نوشته شده در تاريخ دوازدهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   45


همیشه بر اساس کارهایی که کردی قضاوت میشی،

نه بر اساس کارهایی که نکردی.




نوشته شده در تاريخ ششم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   43


تقدیر و تشکر

این پست نوعی تشکر مخصوص است از کسی که شاید دیگر هرگز نبینمش. اما دوست دارم آن را جلوی چشم همه روی وب بنویسم .

وقتی شما مدرسه را با نمرات خوب به پایان می رسانید، اگر بچه با ادبی باشید، روز آخر از معلم یا مدیرتان تشکر می کنید.

وقتی دانشگاه را تمام می کنید، از استاد راهنمایتان تشکر می کنید که کمکتان کرد.

وقتی ازدواج می کنید، از پدر و مادرتان تشکر می کنید که تمام دوران کودکی و مجردی تان تحملتان کردند و احتمالاً بعد از این هم خواهند کرد.

وقتی یک کتاب می نویسید، از تمام کسانی که شما را در نوشتن آن کتاب یاری کردند، تشکر می کنید.

وقتی موفق می شوید، وقتی جایزه می گیرید، وقتی روی سن می روید وهمه برایتان کف می زنند، وقتی سیمرغ بلورین میگیرید، وقتی ...

تا وقتی به جایی برسید که دیگران از شما تشکر کنند.

اما من اینکار را نکردم. یک تشکر بزرگ به یکنفر بدهکارم که حتی خودش هم نمیداند در حق من چه لطف بزرگی کرد.

10 سال پیش من وارد رشته نرم افزار کامپیوتر شدم. آن زمان ویندوز زیاد استفاده نمیشد. اگر هم بود ویندوزهای 3.1 و 95 بود. من تا آن موقع فقط با زبان برنامه نویسی بیسیک کار کرده بودم و مطمئناً برایم جذابیتی هم نداشت چون به هیچ وجه خلاقانه بهم تدریس نشده بود. فقط در حد انجام وظیفه بود. آن سالها ، بعد از اینکه من وارد دانشگاه شدم، تازه با برنامه نویسی واقعی آشنا شدم. گرچه خودم هیچ پیشرفتی در آن نکردم اما این مساله باعث شد دید من به دنیای برنامه نویسی عوض شود. بعد از فارغ التحصیلی من به سراغ علایق خودم رفتم، اما همچنان رویای برنامه نویس شدن در من باقی مانده بود. تا اینکه هفت سال بعد، ناگهان فهمیدم آدم گاهی باید به دنبال رویای خودش برود. حتی اگر به قیمت پشت پا زدن به همه چیز باشد.

اینطور شد که آهسته آهسته شروع به یادگیری کردم. تا به اینجایی که هستم رسیدم. در مورد خودم قضاوت نمی کنم.

این پست یک تشکر ویژه است از کسی که دید مرا تغییر داد، دنیایم را عوض کرد، مرا به سمت رویاهایم سوق داد و باعث شد بدانم در زندگیم به دنبال چه هستم؟

به نظر من بزرگترین لطفی که کسی در حق کسی می کند اینست که بهش کمک کند تا بفهمد در زندگیش به دنبال چه می گردد ؟ و این شخص این لطف را در حق من کرد.

هرگز فرصت این پیدا نشد که بگویم :

 متشکرم.




نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم اسفند 1387 توسط بشقاب اسپاگتی
   42


یادمه وقتی میرفتم کلاس برنامه نویسی vb.net، یک آقایی توی کلاس بود که مدام وسط حرف استاد مزخرف می گفت. استادمان حرفی بهش نمی زد. گاهی هم با خوشرویی جوابش را می داد. هردو سن و سال دار بودند و درست نبود هیچکدام به دیگری بی احترامی کند. اما شاگرد اصلاً موقعیت خودش را تشخیص نمیداد. اما جدای همه این مسائل من آنروزها اصلاً بدم نمی آمد که یک حال حسابی از این مرتیکه بیمزه بدقیافه بگیرم. از آنجاییکه تنها دختر کلاس بودم، حتی شانس این کار را هم پیدا نکردم.

استاد مرا نشانده بود- توجه دارید ؟ نشانده بود- اولین صندلی کنار server تا با بقیه جماعت نرینه کلاس درگیر نشوم وبه این ترتیب تمام ارتباط مرا از دنیای وحش بریده بود.

مرد بی نمک، در اواسط ترم پیش استاد رفته و بهش گفته بود که تا چند هفته دیگر عازم آمریکاست. استاد هم البته دلیلی نمی دید که باور نکند. بقیه دانشجویان هم همینطور.اما من...

ما زنها یک چیزی داریم که اسمش غریزه است. کارش چیست ؟ دقیقاً مثل یک غذاساز چندکاره، یا شاید یک ابرکامپیوتر، می توان برای آن jobهای زیادی تعریف کرد.multitasking است.

مثلاً با این غریزه می توانی بفهمی آیا مردی که دنبالشی، ترا دوست دارد یا نه ؟

می توانی بفهمی آیا شوهرت بهت خیانت می کند یا خیر ؟ توجه داشته باشید که این غریزه وقتی همه چیز عادی است کار می کند، وگرنه وقتی شوهره راست راست جلوی چشم آدم خیانت کند که دیگه به چه دردی می خورد ؟

یا مثلاً با غریزه همان اول ترم می فهمی آیا امتحان پایان ترم ریاضیات گسسته را پاس می کنی یا الکی داری میری سرکلاس که با بقیه دانشجوها و استاد، همینطوری دورهم باشیم ؟

خلاصه، منم با همان غریزه فهمیده بودم که این یارو همه کلاس را دسته جمعی با هم گذاشته سر کار. در واقع ورژن جدید ممل آمریکایی بود.

از اواسط ترم دیگه نیامد. همه گفتن رفته! عاقبت به خیر شد! من هم با خودم فکر کردم که حداقل دیگه اون جکهای صبح جمعه با شما را وسط کلاس تعریف نمیکند.

تا اینکه امروز شد.

می بینی چه زود میگذره ؟ امروز رفته بود چهارراه ولیعصر تا یه کاری کنم صاحب مغازه ای که ازش نرم افزار می خرم-به دلایل امنیتی از گفتن نامش معذورم- اجدادش را یاد کند. از روی پل کریمخان رد می شدم وپایین را نگاه می کردم و توی فکر بودم چطوری حال این پسره را جا بیاورم که یهو چشمم به یک قیافه تابلو افتاد. این قیافه را اگر من در میان گله بوفالوهای آمریکایی هم باشم فراموش نخواهم کرد. چون بارها و بارها تصمیم گرفته بودم بزنمش یا حداقل یک سیگارت بندازم زیر پاش.همون مرد هرزه گوی کلاس vb.net بود. توی ماشین با خودم گفتم :

- مهندس شما کجا؟ اینجا کجا ؟ مگه قرار نبود الان نیویورک باشی !؟

مطمئنم اگه باهاش صحبت می کردی، میپیچوندت که :

- آره من الان اومدم ایران که از نزدیک شاهد سنتهای ایران مثل چهارشنبه سوری و نوروز باشم. می دانید که آدم وقتی در یک قاره دیگه است، دلش هوای وطن را می کند. البته خدا رفتگان شما را بیامرزد، یک عمه پیری داشتم که چندی پیش عمرش را به شما داد؛ مرسی ..مرسی.. سپاس... بهرحال عمر دست خداست. بله چندی پیش به رحمت ایزدی رفت و خب املاکش را برای من که تنها برادرزاده اش بودم گذاشت و حالا برای کارهای اداری اش آمده ام. اما خب ایران که می دانید، همه چیز پارت تایم است. اینجا مردم تقریبا به حالت نیمه تعطیل به سر می برند و تایم من بیهوده به هدر می رود...آدم نظم آنطرف را که می بیند وبا اینجا که مقایسه می کند، Oh my GOD!incredible من نمیفهمم شما چطور دوام می آورید خانم مهندس ؟من خوشحال می شوم یک سفر در خدمتتان باشم، فکر هیچ چیز را نکنید...( البته ایشون این سفری که با من میرفت، یه شهر دیگه آمریکا می رفت)اوه شما هنوز به برنامه نویسی علاقمندید؟ اتفاقاً من چند پیشنهاد کار از مایکروسافت داشتم اما قبول نکردمyou Know ؟ من گوگل را ترجیح می دهم. .....

پی نوشت : وقتی می خواهید بروید آمریکا، دیگه از زیرپل کریمخان رد نشید.

 

 




نوشته شده در تاريخ بیست و ششم اسفند 1387 توسط بشقاب اسپاگتی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin