تبليغاتX
اسپاگتی
اسپاگتی
   85


اين اولش قرار بود يه پست همچين بگي نگي ملس كميك باشه، اما يهو جدي شد. قبلش لازمه يه مقدمه اي براش بگم.

تو ايران حداقل من يكي خيلي كم ديدم  يه خونواده اي عاشق فرهنگ اصيل ايراني باشند و در ضمن بهش پايبند هم بمونند. چرا كه از حرف تا عمل فاصله بسياره . از بين اون يك درصدي كه ادعا ميكنند هنوز اصيل مانده اند، يك صدم درصد هستند كه اصلا يك دور تاريخ ايران را از مشروطه به اينور خوانده اند. حالا هخامنشي به بعد پيشكش. علتش رو هم همه مي دونند يه پديده ايه به اسم تهاجم فرهنگي. واين بدان معني است كه آقا بعد پونزده سال ازدواج نميداند زن و بچه اش شبها كجا اند و چه مي كنند؟ يا اصلا بچه اش كدوم مدرسه ميره ؟ اما مي داند بريتني اسپيرز با دوست پسر جديدش كجا قرار ميگذارد ؟  واگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم : يك روي ديگر تهاجم فرهنگي اين است كه خانم نميداند شوهرش درچه وضعيت مالي، روحي و فكري بسر مي برد؛ اما دقيقا ميداند جفت براد پيت و آنجلينا جولي آخرين بار كجا ديده شدند و چه پوشيده بودند ؟

بگذريم.

بعضي خانواده ها فرهنگ عرب وهابي را به خودشان راه داده اند. سالي هرچندبار كه پا بدهد، ميروند به هركشور عربي كه راهشان بدهد و آنجا كارت ميزنند و ارز ميريزند دور و برميگردند.

بعضي مثل من – اشتباه نكنيد، من اصلا ادعا ندارم كه خيلي ناسيوناليستم. سرباز هخامنشي هم نيستم- ديوانه آمريكا و فرهنگ وآزادي آنجا هستند. براي همين فاميل اسمشان را مي گذارند : ممل آمريكايي. خب حالا بازم بهتر از لقب آميرزابوالقاسم واعظ است.

بعضي ها هم كه ديگه خيلي كلاسشان به لويي هفده برميگردد، فرهنگ اروپايي و بخصوص انگليسي و فرانسوي را ترجيح ميدهند. دلم بهم خورد !

اين از مقدمه.

اين چند روزي كه تعطيل بودم، غلط بخصوصي نكردم، جز انجام خرده فرمايشات ديگران و البته دعوا با اعضاي خاندان آريستوكراتمان. ديروز صبح پدرم مرا وادار كرد همراهش بروم پياده روي. چه موقع ؟ نفرماييد تو روخدا . ميت هم آن وقت صبح از خدا مرخصي ميگيرد ميخوابد. در واقع پدر جان مرا كه دوماه تمام بخاطر امتحاناتم، فقط راه ميزتحرير تا گلاب به رويتان؛ موال را بلد بودم، وادار كرد عين اسب دنبالش بدوم. حالا قيافه مرا تصور كنيد كه دنبال يكي ميگشتم مادر و خواهرش را با هم وصلتي فرخنده دهم.

بعد از اين ورزش خجسته، كه بيشتر از هر آزمايش ادراري به پدرم ثابت كرد من اعتياد ندارم، فقط ساعت چهار صبح خوابم مي آيد، بابا جان دلش برايم سوخت. براي همين تصميم گرفت كمي از خاطراتش برايم نقل قول كند. از اينجا به بعد ديگر سخنان ايشان است. مودب بنشينيد لطفا.

در زبان انگليسي كلمه اي است به نام tolerance كه كاربرد معني وسيعي دارد. اما عمده معني آن تحمل و تاب است. اما اينكه چه استفاده اي در زندگي روزانه مردم دارد، يك نكته جالب است.

بعنوان مثال اگر در ايران ، عده در يك صف منتظر اتوبوس باشند و بعد از چندي انتظار؛ اتوبوس از راه برسد و فردي هم خارج از صف در همان لحظه از سمت ديگري برسد و بخواهد بدون نوبت سوار شود، مسلماً ممكن است عده اي به او اعتراض كنند و با توجه به اينكه حق با افراد داخل صف است، اگر فرد تازه از راه رسيده نوبت را رعايت نكندممكن است درگيري پيش بيايد و ديگر انتهاي اين داستان قابل پيش بيني نيست.

اما اگر در انگلستان چنين اتفاقي بيفتد و كسي بدون نوبت بخواهد سوار اتوبوس شود و فردي هم ناگهان از انتهاي صف به اين عمل اعتراض كند، افرادي كه در اين ميان هستند، در سكوت و بدون اينكه اظهارنظري راجع به موضوع كنند،جانب آن كسي را خواهند گرفت كه بي نوبت سوار اتوبوس شده. به اين ترتيب به فرد معترض ته صف چپ چپ نگاه ميكنند ! در فرهنگ انگليسي، آن كسي كه از انتهاي صف اعتراض كرده tolerance پاييني دارد .

پ.ن1 : داشت، اما چون ريا ميشد ننوشتم! استغفرالله ربي واتوبه عليه !!!

پ.ن2 : پسر اين مترجم گوگل شاهكاره ...

 پ.ن 3 : ببينم اين تلويزيون ايران هيچي جز جومونگ و  آدم ريشو نداره  نشون بده؟ برم واحد تابستوني بردارم بابا. اَه




نوشته شده در تاريخ سی و یکم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   84


تو وقتي  در اين خيابانهاي تهران به عنوان يك زن كنار خيابان ايستاده اي، ميتواني مردهاي توي ماشين هاي عبوري را بو بكشي . ميزان قدرت شامه ات هم بستگي مستقيم به ميزان هوش، تجربه، سن و سال و البته كسب و كارت دارد.

يك چيز مسلم است و آن اينكه نميتواني بگويي متوجه نگاه معني دار يك مرد نشده اي. اما ميتواني خودت را به خانمي بزني و بگويي : نديده اي ! و قال قضيه را بكني.

اكثر مواقع من همين كار را ميكنم. روز آخر امتحانها موضوعي پيش آمد كه تا اونجاي ماتحتم را shocker گذاشتند. بنابراين واكنش پنجم را نشان دادم.

مردهاي تهراني توي خيابان –بنظر من مردهاي تهراني شامل مردهاي همه دنيا، حتي پنگوئن هاي اسكيمو ها هم ميشوند ؛ الا خود تهراني ها- شامل چند دسته اند :

دسته اول :اونها كه صاف و پوسكنده مثل آدم توي زانتيا، سانتافه، لكسوس، پرادو يا الاغ صفركيلومترشان نشسته اند – براي من ماشين ديگري نگه نميدارد! - و مي آيند چراغ شان يا بوق شان را مي زنند و ما هم آدامسمان را از توي دهنمان در مياوريم و بي فرهنگي ميكنيم، در همان فاصله كه مرد آينده نصفه شب زندگيمان داره نرخ تعيين ميكنه، ته مانده آدامس جويده را همراه با كمي بزاق دهان بلانسبت بلانسبت، پرت ميكنيم توي لكسوس نازنين. حيف لكسوس. واقعاً.

دسته دوم هم آنهايي كه هنوز گواهينامه نگرفته اند و زنگ آخر از مدرسه جيم زده اند، پاي پياده افتاده اند دنبال مادر خواهر مردم.  ما هم هي مجبور يم بگيم :

-          ايششششششششش. مگه خودت ناموس نداري مرتيكه ؟ برو پي كارت. آخرش هم يه فردين پيدا ميشه با يه پنجه بوكس دكور يارو رو مياره پايين و شماره ايرانسل اش رو ميده به ما و ما هم ميريم دم تلفن عمومي و خلاصه .... بقيه اش بالاي چهل ساله.

دسته سوم  توي دانشگاه جزوه نمينويسن. اي بر پدر اونايي كه جزوه نمينويسن. اينجور مردها، در زندگي هيچ پخي نميشن و دخترها به تجربه آموخته اند كه دور پسري كه جزوه نمي نويسه رو بايد خيط كشيد. ما هم از اينا تو كلاسمون داشتيم. اينطور پسرها دچار اختلال شخصيت خودشيفته هستند. به عبارتي آنارشست اند. در ضمن دچار توهم اند. فكر ميكنند : برنامه نويس اند، يا جامعه شناس، يا مهندس، چه ميدونم ؟ اما مطمئنناً يكي از بيماريهاشون اينه كه فكر ميكنن برنامه نويسن.

اما دسته چهارم :

توي پژو 405 مي نشينند. كت وشلوار ميپوشند. ريش و سيبيل نزده و نامرتب دارند. موهاشون هم معلوم نيست چه مدليه ؟ دهنشون بوي گند ميده. يكي دوتا انگشتر عقيق دستشونه. بوي عرق ميدن. يقه پيرهن اشون رو تا بيخ گردن بسته اند. سررسيد و تسبيح دارند. با چشماشون سايز لباس زير آدم رو حدس ميزنن. وبلافاصله سر صحبت رو باهات باز ميكنن. مهم نيست كجا ؟

روز آخر امتحانها، داشتم ميرفتم دانشگاه،منتظر تاكسي بودم كه برم سيد خندان. يكي از همين ميكروبهاي دسته چهارم جلوم سبز شد. فكر كردم تاكسيه. اينروزها همه پژوها مسافر سوار ميكنن. رفتم سوار شم كه ديدم كتش رو انداخته روي صندلي عقب ماشين. اما بازهم جا بود كه يكنفر بشينه. بنابراين اهميت ندادم. فكر نكردم آدم كثافتي باشه. Mp4 توي گوشم بود و صداش تا ته زياد بود. هيچي نميشنيدم. يارو وقتي رسيد به ترافيك يه چيزي گفت. بابي ميلي يه گوشي رو از گوشم در آوردم ببينم چي ميگه ؟

-          من ميخوام برم ونك. مسيرتون به اونطرف نميخوره ؟

-          نع

-          از زير پل چجوري برم ونك ؟

-          نميدونم

دروغ ميگفتم. اونجاها رو عين كف دستم بلد بودم. اما دهن يارو بوي سگ مرده ميداد. همونجا كرايه اش رو دادم كه نخوام بيشتر تو ماشينش معطل بشم. دوباره گفت :

-          بعد از سيدخندان سمت بالا مي ريد ؟

-          نع

كفرم در اومده بود. رويم رو كردم به پنجره. مردك دنده را ول نميكرد كه آرنجش را به بازوي من بمالد. خودم را بيشتر به سمت پنجره كشيدم.

وقتي رسيديم به مقصد، براي ايستادن ترديد داشت. فريادم به آسمان رفت. آنجا بود كه هول شد و كنار زد. تازه دست من باز شده بود !

در سه سوت سويئچش را در آورم، پياده شدم و چند قدم آنطرف تر در حاليكه داد وبيداد ميكردم ، سوئيچ را با تمام توانم ؛ در دورترين نقطه به وسط خيابان غلغله شريعتي زير ماشينهاي عبوري پرت كردم.

جگرمان خنك شد.




نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   83


 تموم شد! امتحانام تموم شد.

خدا جونم امتحانام تموم شد !


         

راست راستي تموم شد .




نوشته شده در تاريخ بیست و ششم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   82


ميگويند از اين پستهاي خيييلي صادقانه رو وبلاگت نذار. يا اگر ميذاري، آدرس آن را به در و همسايه نده. اما نمي شود. بخصوص كه هر وبلاگي، به شاهد آمار، تعدادي بازديد كننده مشكوك دارد كه كامنت نميگذارند اما مي آيند و اون تو يك چرخي ميزنند و مي روند.

خواستيم درد دل كنيم. خواستيم خودمان باشيم. خواستيم افكارمان را بيان كنيم !!

اما اينطوري بايد ميرفتيم سراغ Hard اي كه آن هم دارد پر ميشود و از ترس برادرزاده مان چهل تا پسورد به فايلهايمان ميبستيم. گفتيم بياييم جلوي چشم همان برادرزاده مان همه را با خط درشت درشت بنويسيم، شايد نبيند.

نبيند عجب دنياي تخمي شده. مثل خودمان كه نديديم و آخر شديم يك بشقاب اسپاگتي شلخته، نه يك استيك شسته رفته مؤيد حضور كه تا چشمتان بهش بيفتد، دست وپايتان را جمع كنيد و اطو كشيده بنشينيد؛ مبادا كه آبجي كوچيكه بچگي كنه و آروغ بزنه ؟

آنقدر خاطراتمان ارزان شد كه فروختيمش. به چند !؟  به آن ديناري كه ميگفتند من يزيد عشق است.

دوستي ها را هم به همان بفروشيد. سهام پنج درصدي بانك صادرات كيلويي چند ؟

يك روز كه بروي تا چهارراه استانبول، كيلو كيلو غرور را ميبيني كه دارند كنار خيابان معامله ميكنند. ديگر دنبال دليلش نگرد جانم وگرنه بايد فانوس ديوژانس را بگيري دستت و تا چهارراه اميراكرم بروي.

در افسانه ها شنيدي ميگويند در آيين هندو جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشكيل ميشود. در چهارمين دوره ، تنها به يك چهارم درمه - نظم كيهاني -  عمل ميشود و بقيه به فراموشي سپرده ميشود. در پايان چنين دوران سياهي، كلكي يا كلكين ظهور ميكند تا عدالت را برقرار سازد.

اينطوري اگر همه چيز را باصداي بلند فرياد بزني و گنده گنده روي در و ديوار بنويسي، روانشناسها ميگويند : اطرافيان نه چيزي ميبينند، نه مي شنوند.

از من مي شنويد ؟ در اين دنيا كه هيچكس نميپرسد خرت به چند من ؟ هركاري دلتان ميخواهد بكنيد. با ما كه كردند. آخرش هم يكجوري قضيه را ماستمالي ميكنيد ديگه. دوره چهارم همان افسانه هس. ديگه نميخواهد براي خودتان اصول داشته باشيد. صداقت كيلويي چند ؟ غرور كجا بود ؟ برويد جلو؛ عين همان فيلمهاي شبكه پنج كه نشان ميده، يه شير ميپره وسط يه گله گوره خر كه دارند آب ميخورند. بعد يكيشون رو ميگيره. همانها كه حال آدمو ... خلاصه بعضي ها از ديدنش حض ميكنند ( حض رو درست نوشتم ؟)

اگه شير نباشي، گوره خري ديگه. اينا رو گنده گنده جلوي چشم برادرزاده ام نوشتم كه نبيند.

احتمالا شما هم چيزي ازش نفهميديد. توي دفترچه خاطرات كسي نميشه چيز جالب پيدا كرد مگه از دو صفحه قبلش رو خونده باشي.

نفروشيد خودتان را قربون شكلتان برم الهي. خودفروشي به آن نيست ساعت دوازده نصفه شب سر تخت طاووس هنوز مشتري پيدا نكرده باشي. آن به بيعرضگي بيشتر ميماند. چون به ماشيني كه سوارت ميكند اين وصله را نميچسبانند؛ برايش كف هم ميزنند !

خودفروشي به آن نيست كه زير ميزي بگيري كار پرونده يارو را زودتر راه بندازي. كسي چه ميداند شايد آن لندهوري كه الان با يك لكسوس كارش لنگ اين كارمنده، بيشتر دزده ؟ شايد اون كارمند يه بچه مريض داره ؟ شايد جلو زنش خجالت ميكشه ؟

هزارتا از ايت تابوها هاي خودفروشي برامون از بچگي درست كردند. اما خودفروشي به وجدان فروشيه. تاحالا چقدر با وجدانمون خلوت كرديم ؟  چقدر با خودمون صادق بوديم ؟

پ.ن 1 : همانطور كه گفتم احتمالا چيزي از اين پست متوجه نشديد. چون من خيلي قاطي بودم و فردا هم امتحان زبان دارم و به احتمال بسيار قوي اين ترم براي دومين بار مشروط ميشم.

پ. ن 2 : من يزيد يعني:  چه كسي زيادتر ميدهد ؟ اين عبارت را در قديم در حراج برده ميگفتند. من يزيد عشق يعنيِ؛ جايي كه عشق را به حراج گذاشته اند:

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق                                  اهل نظر معامله با آشنا كنند

 

پ.ن 3 : ديوژانس، فيلسوف يوناني است كه در روزي روشن، چراغ بدست گرفت و در كوچه هاي آتن گشت و گفت : من به دنبال انسانيت ميگردم.

پ.ن 4 : خبر مرگم ميخواستم امشب شام قرمه سبزي درست كنم. اَه




نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   81


نَعُوذُ الباجُومُونگ مِنَ الپُستهاية السَياسَية

به همه كساني كه اسپاگتي دوست دارند :

اين پست براي شماست. خيلي وقت بود on نشده بودم. البته در وب حتي كسري از ثانيه هم خييييلي وقت است.

نميدانم چرا ؟ اما حالم سخت خراب است.  حالم براي خراب كردن امتحاناتم خراب نيست. هزاران هزار از اين امتحانا و پروژه ها، فداي سر يك بشقاب اسپاگتي. اما نمي دانم ؟ حتي ديگه حوصله ندارم چرت وپرت بنويسم. نميدانم توي وبلاگهايتان اين چند وقت چه خبر بوده ؟

احتمالا داره  tenkai با تمام وجود راي سبز جمع ميكنه  و یک زن هم براي آزادی زنان مي نويسه.

اما من خيلي غصه دارم. نميفهمم چرا ؟ ميگويند بعد از مردن بارها از روي دوش آدم برداشته ميشود.  و من مدام در فكر اينم كه چرا راستي راستي نميرم ؟ خب مگه آخرش همه نمي ميرند ؟ اين حرفها را اگه در دنياي واقعي بزني، ديوانه اي ، اما در دنياي مَجازي، مُجازي.

راستي براي راحتي خيال شما كه بالاخره ستاد سبزتان كار خودش را كرد، بايد بگويم من و يكي از دوستهاي خل و چلم كه با آرشه ويلن روي يكي از سيمهاي مخش موسيقي باخ ميزنه، ديشب رفتيم ببينيم توي خيابونهاي تهران چه خبره ؟ اما مامان دوستم اونو از بچگي تو شرايط هموژنيزه بزرگ كرده و حالا هم توي اين شرايط هركسي هركسي، رفيقم خيال ميكرد برنامه نويسه و كسر ش‍أن خودش ميدونست قاطي جمعيت شه. بنابراين به بهانه اينكه الان گاز اشك آور ميزنن،و اونم فردا باید یه سایتی رو که از ابتدای راه اندازی پروژه آرپانت تا به امروز گرفته دستش، تموم كنه؛ منو ساعت 7 شب برگردوند خونه و من نتونستم اونجوري كه دلم ميخواد داد وهوار راه بندازم.

چيه ؟

چشمهاتون گرد شد ؟

نميشه كه همه دنيا تحليل گر سياسي بشند كه.

اگه همه مثلا اميرحسين دكتر باشند، كي مريض باشه كه اون خوبش كنه ؟ صد و شونزده بار گفتم من از سياست خوشم نمياد.

همانطوري كه گفتم، اين پست رو براي شماها نوشتم. اين روزها حالم جدي جدي خرابه. اصلا نميفهمم چرا اينطوري شدم ؟ شايد بخاطر امتحاناست. امتحاناي پيام نور واقعا سخته. شايدم براي چيزاي ديگه است.

تا خوب نشم، يعني تا وقتي نتونم سبك نوشتن سابقم رو پيدا كنم و يه ديس بزرگ اسپاگتي رو هلف هلف در حال تماشاي فيلم سينمايي بخورم و سه هزارمتر يه نفس شنا كنم، پست ديگه اي نميذارم.

من اين وبلاگ رو ، هر bit اش رو ، خيلي دوست داشتم. حتي اون كامنتهاي اسپم فله اي و تبليغ جومونگ اون بالادست چپ.

براش شما كه داريد خودتون رو واسه بيست و دو خرداد ميكشيد، اميدوارم نامزد دلخواهتون راي بياره ( حالا خوشم مياد هركي به يه نفر راي بده ! ).

براي شكوفه و اميرحسين هم اميدوارم با اين وقتي كه اين ترم پاي اينترنت و انتخابات گذاشتن، مشروط نشن !

براي آرمين و خانومش، آرزوي خوشبختي ميكنم

و براي tenkai جداً اميدوارم آخر ترم يه چيزي داشته باشه جاي پروژه نشون استادش بده!!!

و برای يك زن آرزو میکنم : خشونتش به من سرایت نکند !




نوشته شده در تاريخ بیستم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   80


هوالباقی

انالله وانا االیه راجعون

 

با دلی پر درد و قلبی پر حسرت و اندوهی بی پایان و ماتمی تسلی ناپذیر، درگذشت نابهنگام دوشيزه نابكار، بشقاب اسپاگتي را كه براثر انتحار جان به جان آفرين تسليم كرد، به اطلاع كليه اقوام، دوستان، آشنايان و مراقبين سر جلسه امتحان ميرساند.

كاش ميشد آدمي به جاي آن عزيزتر از جان خويش، فراق را براي هميشه كفن ميكرد.

بشقاب اسپاگتي، اي يگانه سلطان قلبم، اي مسافر امتداد زندگيم،چه آرام وبيخبر بار سفر بر دوش خسته ات نهادي و رفتي، از ما چه ناشكيبا گسستي و با تني رنجور و خسته ولي مشتاق رفتي.

آري...

زيستن بي تو چه سخت است وماندن بي تو چه دشوار. روان پاكت در جوار حضرت حق قرين رحمت باد.

ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم ایشان و كليه وابستگان،از درگاه ایزد متعال برای آن مرحومه رحمت واسعه الهی و علو درجات و برای بازماندگان صبر جمیل و عمر با عزت مسالت می نماییم. 

ضمناً مراسم تشييع پيكر پاك آن مرحوم در روز شنبه ۱۶/۳/۸۸ از ساعت ۱۴ الي ۱۶ در دانشگاه پيام نور، واحد تهران مركز - سالن امتحانات منعقد ميباشد. حضور شما سروران گرامي موجب تسلي خاطر بازماندگان و شادي روح آن مرحومه خواهد بود.

از طرف خانواده هاي : زرماكارون- تك ماكارون- ماكاروني سميرا- ماكاروني رشد- ماكاروني فاميلا  -فعالان بخش صنايع غذايي اتاق بازرگاني کارخانه ماکارونی فجر فندرسک - رئيس هيات مديره انجمن صنفي كارفرمايان كارخانجات ماكاروني - رئيس هيئت مديره كارخانه كماج ماكارون - رئيس كارخانجات ماكاروني آستان قدس رضوي - پسر رئيس هيئت مديره كارخانجات ايپك ماكارون

اعضاي هيئت مديره كارخانجات پنير پيتزا شيرآوران- مديرعامل كارخانجات صنعتي هفت رنگ پنير -

رئيس هيئت مديره شركت صنعتي رب آتاكو - مدير عامل كارخانجات تهيه، توليد و تغليظ رب گوجه فرنگي زشك و ....ديگر دوستان و آشنايان

 

پ.ن : منو اينطوري نيگا نكنين. كم كسي نبودم.




نوشته شده در تاريخ شانزدهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   79


ببنید قربون شکلتون :

۲

روز دیگه مونده

از اونجایی که شما دربي مناظرات را به یک مفلس بیچاره که امتحان داره ترجیح میدهید و کلاً ثابت كرديد توي دنياي مجازي آدم يه دونه دوست مثل شما داشته باشه، ديگه احتياج به دشمن پيدا نميكنه، من قوياً و عميداً و ترجيحاً و تقليداً و عمراً و مصراً و صريحاً و مخصوصاً و ممدوحاً و اكيداً و مطمئناً و ممارستاً تصميم گرفتم خودمو بكشم.

نه نه نه.

اصلا راه نداره . اصرار الكي هم نكنيد. من ديگه به آخر خط رسيدم. تو اين دنيا هيشكي به من اهميت نميده. هيشكي منو دوس نداره. هيشكي منو درك نميكنه. هيشكي نميره به جام امتحان بده. هيشكي برام سانتافه نميخره. هيشكي منو نميبره هاوايي صفا كنم .هيشكي يه مشت نميزنه تو دهن استاد انديشه اسلامي. هيشكي هر روز برام صبحونه نمياره تو تختخوابم. هيشكي نميره برگ جريمه هامو بده مگه همش پولش چقد بود ؟ هيجده متر و چهل سانت بيشتر نيست. اندازه دور كمرم

 

سرجات وايسا !

ميپرم پايينا.

هنوز همه حرفامو نزدم. من الان يه مشكل بزرگ دارم اونم اينكه شنيدم خودكشي درد داره. براي همين تو اينترنت گشتم ببينم بهترين وسريعترين راه مردن چيه ؟

بازم مجبورم از شما كمك بخوام .البته مطمئنم به عنوان آخرين خواهشي كه يه نفر ميتونه داشته باشه، رد نميكنيد.

بيخودي هم اصرار نكنيد نگهم داريد. براي خودم قبر خريدم. آمبولانس هم دم دره. خرما و حلوا و ميوه و شيريني و شام هم پاي اولين كسي كه نعشمو پيدا كرد. من هيچي ندارم به كسي بدم. داشتم هم نميدادم. پولام مال خودمه. چشمتون كور، برين خودتو پول در آريد. مگه پول علف خرسه ؟

نميدونم بايد كفنم بايد چند تيكه باشه ؟ اما يه بار رفته بودم منيريه، چندتا مايو دوتيكه و يه تيكه خريدم، همه رو به تنم امتحان كنيد، هركدوم خوشگل تر بود، با همون چالم كنيد.

يه چيز ديگه : اگه واقعا ميخواين ازتون راضي باشم، برين سراغ اون مراقبي كه ترم پيش، به ناحق نذاشت من تقلب كنم، و طوري بزنيدش كه بره بارف سال بعد بياد پايين.

لينك راه هاي مورد نظر من اون پايينه. اما اينبار ديگه مثل كمك تون براي تقلب كردن لطف كنيد و نگيد بلد نيستيد. چون من ديگه قصد ندارم حتي كسري از ثانيه توي اين دنيا بمونم.

روش شماره 1 : چندان با اين روش حال نميكنم. خز شده

روش شماره 2 : ميدونيد ؟ خيلي طول ميكشه. تازه دردسر هم زياد داره. اگه اينطوره، ترجيح ميدم برم امتحان بدم

روش شماره 3 : امكانات ميخواد

روش شماره 4 : يه نفر كه خودش اينكاره است، بهم گفت نميميري. فيوز ميپره

روش شماره 5 : دوستان ميگن اين روش خيلي سريع و بي درد جواب ميده. قبل از اينكه بفهمي چي شد ؟

روش شماره 6 : اما من خودم ترجيح ميدم اينطوري خودمو بكشم

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهاردهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   78


یحتمل

۴

روز دیگه مانده

پرودگارا، مرگ مرا برسان.

آمين.

ديدم شما طفل معصوم ها خيلي بيشتر از من تقلب بلد نيستيد، ممكنه كلاً مشروط شين، با خودم گفتم :

آخه بشقاب اسپاگتي هم اينقدر بي مرام ؟

دوستاي وبلاگي ات دارن براي جواب يه دونه سوال همينطور در و ديوارو نگاه ميكنن، آخه رَواست تو همينطور هلف هلف نمره بگيري ؟

اين شد كه گفتم يه پست آموزش تقلب به صورت ويژوال دات نت براي شما نازنينان بگذارم. كه :

ذكات علم؛

 چي ؟

 نشر آن است.

نه اين كه فكر كنيد خدا نكرده شما عالم به علم نيستيد ها ؟

نه!

اما به شما ميگن عالم بي عمل.

ممكنه يه وقت توي دانشگاههاي ديگه كه سر جلسه امتحانشون دوربين ديد در شب و دوربين مخفي و فاطي كماندو و كشت ادرار و تست DNA نميگيرند، يه وقت درجه مهارتتون پايين اومده باشه. يا به قول دوستان در استخر :

بدنتون افتاده باشه.

بالاخره آدم بايد موقع اينجور كارا همه مدله رو فرم باشه.

از اونجايي كه ممكن بود اين آموزش مالتي مديا، حجم صفحه اول رو بالا ببره، لينك تصاوير رو براتون گذاشتم. اگه بدردتون خورد،

 التماس دعا !

روش شماره ۱ : روش كاملا كلاسيك، مدل الويس پريسلي

روش شماره ۲ : يك مدل اسپرت، هميشه و براي هر امتحاني جواب ميدهد

روش شماره 3 : اين روش را توصيه نميكنم. security اش پايين است

روش شماره 4: يك روش ماندگار، تا حمام بعدي. اما براي آقايان كمي ناخوانا است !

روش شماره 5 : ببينيد دانشگاه هاي اونور آب چه امكاناتي دارند ؟

روش شماره ۶ : team working !

روش شماره 7 : خلاقيت!

 

 




نوشته شده در تاريخ دوازدهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   77


فکر کنم فقط

۸

روز دیگر به روز بزرگ مانده...

حساب از دستم در رفت. ای کاش روی دیوار خط کشیده بودم.

حالا بگذریم.

نه این که خدانکرده بخواهم به کسی نسبت بد بدهم ها،

فكر نكنيد يه وقت به شما هستم؛ نه روم به ديوار

دركم كنيد.

من حالم خرابه.

اين كتاب انديشه اسلامي كار فيل رو هم ميسازه، چه برسه به يه بشقاب اسپاگتي.

گفتم يه درددلي كرده باشم با شخصيجات سايبر،

ميدانم شما اهل اين حرفا نيستيد.

اصلا زبونم لال شه كه اين فكرو كردم.

روم سياه.

گفتم يكم از توي سودوكو، جدول كلمات متقاطع و كدنويسي و داستايفسكي و چخوف بياييد بيرون، ببينيد تو دنياي ما از جان گذشته ها و بخت برگشته ها كه ديگه حتي، صلاح الدين ايوبي و چه گوارا و جسي جيمز هم نگاهي بهشون نمي اندازن، چي ميگذره ؟ 

وگرنه منو چه به اين جسارتا ؟؟؟

پكيده بودم، اينقدر خوندم كه ديدم چت زدم.

فكر كردم شايد كسي توي وب بتونه كمك كنه.

بازم ببخشيد دارم اينجا؛ گلاب به روتون بي ادبي ميكنم ها !

يه وقت فكر نكنيد، مخم پكيده، اومدم اينجا واستون شاخ شدم؛ نه! نه بخدا !!!

اما با عرض معذرت؛ در كمال شرمندگي، روم به ديوار، هفت تا جن به ميان، زبونم لال؛

شما راه جديدي براي تقلب سر امتحان سراغ نداريد  ؟؟؟

 

پ.ن۱ :وااااي خدا. من حالا تا آخر عمر چطوري بار اين زجر رو بدوش بكشم كه امتحانام رو با تقلب قبول شدم ؟

چطوري شب سر راحت به بالين بذارم ؟ چطوري پيش وجدان خودم آسوده باشم كه ليسانس گرفتم، درحاليكه تستهاي انديشه اسلامي و مابقي امتحانات را به پيوست، با استفاده از انواع تكنيكهاي مدرن پيچوندن مراقب زدم ؟

پ. ن ۲ : اي خدا منو بكش راحتم كن.

پ.ن۳ : لطف كنيد راه حلتون كاملاً جديد باشه. اگه مراقبمون اصغر مارمولك يا مژي فيتيله باشن، ممكنه ازمون اثر انگشت،  تست دي.ان.اي و نمونه ادرار هم بگيرن. لطفاً مراعات كنيد.

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ نهم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   76


همش

۹

روز دیگه مانده.

 

بالاخره من از صبح تا حالا خودمو كشتم تا پنجاه تا تست انديشه اسلامي زدم. ديگه اصلا نميتوانم تمركز كنم. همينطور كه درس ميخوانم ياد چيزهاي جورواجور ميفتم. ذهن است ديگه. عين قاطر جفتك ميپراند تا واحد اجباري نگذراند. حالا اگه بهش گفته بودند مثلا به اسپاگتي فكر كن ... !

آره داشتم ميگفتم. الان ياد دوران دبيرستانم افتادم. در دبيرستان ما، همه بچه ها، از سال اول تا سال آخر با هم همكلاسي بودند. حالا با يكي دونفر زياد وكم. آنقدر به اين مساله حساس شده بوديم و آنقدر به مليت و دبيرستانيت و كلاسيت و همه "يت" هايمان تعصب كوكورانه به خرج ميداديم كه اگر يكي جرات ميكرد و بي اذن دخول، سرش را مي انداخت پايين و ميآمد توي كلاس، به جاي بيرون رفتن از در، ممكن بود از پنجره بيرونش كنيم.

سال سوم بوديم كه يك "عنصر خارجي" ديگر به جمعمان اضافه شد. از يك دبيرستان ديگر آمده بود و از اول مهر عين گوس..... سرش را انداخت پايين و اومد توي كلاس و رفت سر جاي من. يعني نيمكتي كه از دو سال قبل مهر وامضا و شماره ثبت داشت.

من بهش چيزي نگفتم فقط با تمام هيكلم هلش دادم به آنطرف ميز و البته بغلدستي چندين ساله و همدست شرارتهايم هم نامردي نكرد. "عنصر خارجي" بين ما قرار گرفت.

بچه ها از او خوششان نمي آمد. چون تازه وارد بود.

من و بغل دستيم بيشتر خوشمان نمي آمد. چون درسش تقريباً همطراز من و او كه شاگرد اولهاي كلاس بوديم، بود.

كم كم به حضورش عادت كرديم. او هم به ما عادت كرد. دختري بود كه سريع با همه دوست مي شد. خدا هرجا كه هست حفظش كند. از آن آدمهايي بود كه اگر تو سياوش قميشي گوش ميكردي، با تو غمگين مي شد و اگر ليلا فروهر ميخواندي، ميرقصيد. مثل هيدروژن مايع در منفي 235 درجه جوش مي آمد و يك درجه پايين تر هم يخ مي زد.

زنگ تفريحها غيبش مي زد. اوايل كسي اهميت نميداد. كلاس ما كاملا ملوك الطوايفي اداره ميشد. يك نفر مادرخوانده بود. بقيه زير دستش بودند. آن بقيه برحسب معدل ترم قبل انتخاب مي شدند. اگر كسي معدلش خوب بود، اما شيربرنج بود، جايش را به كسي ميداد كه عرضه داشته باشد در موقع لزوم قفل در كلاس را دستكاري كند تا از بيرون باز نشود. فقط هم معدل شرط نبود.

بعد از حدود يك ماه، ديديم از كيف عنصر خارجي بوي كوكوسيب زميني ميآيد.

پس براي همين زنگ تفريح مي پيچاند ؟ چه معني داره تنها تنها ؟ مگه بقيه آدم نيستند ؟ ما اينجا براي حفظ بقاي قدرت كلاس زحمت بكشيم، او هلف هلف بخورد ؟

همانروز يكي دونفر رفتند پي اش. خبر آوردند كه : نه يكي، نه دوتا، پنج تا ساندويچ داره !

نتركه ؟

احساس كردم "توده" كلاس به خشم آمده و اگر نجنبم، ممكن است پايه هاي قدرتم متزلزل شود. همانروز دستور حمله را صادر كردم. توده گشنه بود. او هم تك خور.

از فرداي آن روز، ديگه تك خور گشنه مي ماند و توده به سيري نسبي دست پيدا ميكرد.

اين وضعيت نميتوانست ادامه پيدا كند. مادر تك خور كه ميديد دخترش هر روز با اشتهاي يك اسب به خانه مي رود، روزبه روز ساندويچ هاي بيشتري براي دخترش ميگذاشت. دستش درد نكند. روزي يك ماهيتابه كوكو سيب زميني براي گشنه هاي چترباز كلاس ما از آسمان به زمين مي آمد.

حتي شايع شده بود : بچه ها مراعات كنيد، مادر تك خور او را براي آزمايش كرم روده پيش دكتر برده !

اما خب...شكمه ديگه. ميگويند تفرقه بيانداز و حكومت كن.

يكروز تك خور به خشم آمد. ظاهراً همانروزي بوده كه براي آزمايش اجباري انگل شناسي رفته و صبحانه هم چيزي گيرش نيامده بود.  توده بچه هاي كلاس هم مدام ساعتهايشان را نگاه مي كردند كه : كي زنگ تفريح ميخورد ؟

حتي يكي توي يك كاغذ لوله شده كوچولو نوشت : بروم ساعت دفتر را بكشم جلو ؟ بچه هاي اين رديف خيلي گشنه شونه.

آنوقتها تكنولوژي موبايل بروبكس امروز هنوز اختراع نشده بود.

زنگ اول حسابان داشتيم. معلم طبق معمول كه ميخواست تمرين حل كند، يكي را صدا كرد : تك خور !

بميرم. گريه اش گرفت !

بيست و چهار چشم گشنه، حريص ، وحشي، چتر باز، كفتارصفت با نيشهاي تا بناگوش باز به او خيره شده بودند تا برود پاي تخته.

و البته آنها كوله پشتي اش را بردارند و غنايم را بين خودشان خواهرانه تقسيم كنند. سهم شير هم هميشه به ميز ما ميرسيد چون سر امتحان به همه شان مي رسانديم.

در يك لحظه سرنوشت ساز ، تك خور يك تصميم حياتي گرفت .سپس :

در كسري از ثانيه، كوله پشتي اش را انداخت كولش، تمام قد ايستاد، خيره به جلو نگاه كرد و با قدمهاي استوار رفت پاي تخته.

يكي بعدا گفت : ياد فيلم ترميناتور افتادم !!

معلم  اول فكر كرد او مي خواهد از كلاس برود بيرون.

بچه ها بعد از اينكه از شوك همچين جسارتي در آمدند، شروع كردند به خط و نشان كشيدن.

و طفلي تك خور كه يك ارتش بيست و چهار نفره با shotgun منتظرش نشسته بودند !

 

 

پ.ن : خيلي دلم براي آن روزها تنگ شده. اي كاش چشمهايم را مي بستم و باز ميكردم، بعد ميديدم همه چيز دوباره به هفده سالگي ام بازگشت.

 




نوشته شده در تاريخ هفتم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   75


تنها و تنها و تنها

10

روز دیگر به روز بزرگ

شانزده ام مانده.

لازم به توضيح نيست كه اين روز، آغاز پايان است. حالا كووووووو تا بيست و پنجم ؟

من بالاخره تصمیم خودم را گرفتم !

نامم را در دنياي مجازي عوض کردم. و از این پس، به جاي swallow به من بگوييد :

بشقاب اسپاگتي

خوشبختم !

پ.ن : اگر در کامنت های وبلاگتان یک بشقاب اسپاگتی دیدید، لطفاً تعجب نكنيد....




نوشته شده در تاريخ ششم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   74


تا روز شونزدهم همش دوازده روز باقی مونده.

من از ایده utopian خوشم اومد

حالا تصميم گرفتم اسمم رو توي وبلاگ عوض كنم، يه چيز ديگه بذارم.

نميدونم چي ؟ اما هرچي هست، بايد به اسپاگتي مرتبط باشه.

آخه من توي اين دنيا فقط اسپاگتي دوست دارم.

 




نوشته شده در تاريخ چهارم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   73


تا روز شونزدهم، فقط چهارده روز ديگه مونده.

آدم وقتي درس ميخونه؛ به همه چي فكر ميكنه، بجز انديشه اسلامي 2. من هم به خاطراتم فكر ميكنم. خاطرات كميك:

يادمه وقتي ميخواستم در اين دانشگاه ملعون ثبت نام كنم، يكروز توي تاكسي بودم كه از راديوي تاكسي خبري شنيدم . دقيقاً كلمات آن بخاطرم نمانده. اما فحواي كلام چنين بود :

اخيراً رانندگان سواري كه در جاده ها فعاليت مي كنند، چند مورد مشابه را گزارش كرده اند. موضوع از اين قرار است كه رانندگاني كه با خودروي بي مسافر در شب تاريك يا در غروب، و در جاده هاي خلوت مشغول تردد هستند، به پيرمردي برخورد ميكنند، كه لباس بلند سفيد، چوبدستي، موها وريشهايي بلند و سفيد و همچنين صورتي نوراني دارد و پياده در كنار جاده به انتظار خودرو ايستاده. راننده بخاطر ترحم و دلسوزي او را سوار ميكند تا به مقصدي برساند.

پيرمرد هم بدون صحبت زيادي سوار صندلي جلو ميشود. پس از طي مسافتي، دو مرد ديگر كه آنها هم به دليلي كنار جاده منتظر ماشين عبوري هستند، جلوي همان خودرو را گرفته و در صندلي عقب مستقر ميشوند.

اوضاع بظاهر عادي است. پيرمرد ساكت و آرام ، چوبدستي به دست؛ به جلو و به نقطه نامعلومي درتاريكي خيره شده. دومرد بر سر موضوعي گرم صحبت هستند و توجهي به اطراف ندارند و راننده مشغول كارش است.

كمي بعد پيرمرد به راننده خيره ميشود و ميگويد : پسرم، آماده مرگ باش. ميخواهم جانت را بگيرم.

راننده خنده اش ميگيرد : جدي ؟

پيرمرد: بلي. من فرشته مرگ هستم. عزرائيل.

راننده : حاجي گرفتي ها نصفه شبي ! بيخيال بابا !

پيرمرد ساكت ميشود. چندصد متر بعد، دوباره پيرمرد ميگويد :

-          پسرم اگر آرزويي داري بگو و گرنه اشهدت را بخوان. تو به آخر اين راه نخواهي رسيد.

اين بار راننده كمي جمع و جورتر مينشيند و به آينه نگاه ميكند. دو مرد سخت گرم صحبتند.

-          ولمون كن حاجي اسكلمون كردي. بد كرديم سوارت كرديم تو راه نموني ؟

اما پيرمرد، زل ميزند به چشمهاي راننده !

راننده براي اينكه كمي از بار قضيه بكاهد، به آينه خيره ميشود و ميگويد :

-          آقايون اين پدر ماهم شوخيش گرفته نصفه شبي. ببينيد چي داره ميگه ؟

دومرد با تعجب خيره به راننده نگاه ميكنند :

-          كيو ميگي داداش من ؟

-          همين حاجي كه بغل مانشسته . ميگه عزرائيله !

-          بغل شما كه كسي ننشسته ؟

اينبار راننده جفت ميكند.

پيرمرد همچنان خيره به او، بدون پلك زدن، زل زده است. دوباره ميپرسد:

-          حالا كه مطمئن شدي، آيا حاضري با من به سفر ابدي ات بيايي ؟

راننده اصرار ميكند:

-          آقايون به خدا اينجا اين پيرمرده گير داده به من، چطور شما نمي بينيدش ؟ هي ميگه ميخوام ببرمت اون دنيا، من عزرائيلم.

-          آقا جان زياد كار كردي لابد خسته اي. ميخواي بزن بغل يكم استراحت كن. يه چايي چيزي بزن

-          نه بابا من خسته نيستم. بيا ميخواي بهش دست بزن

-          بيا دست زدم. اين جلو كسي نيست؟ توهم زدي

-          چطور كسي نيست ؟ خودم سوارش كردم

-          ميخواي من بيام جلو بشينم خيالت راحت شه ؟ ببينم نكنه قرصي، نخودي چيزي زدي ؟ سناتوري بود ؟

-          آقا بخدا اين ميخواد منو بكشه

-          دادش اصلا بزن بغل، بگير راحت بخواب. ما هم پياده ميشيم، با يه ماشين ديگه ميريم. كرايه ات رو هم ميديم.

-          نه آقاجان....

خلاصه،

مكالمه چهارنفره ميشود.

راننده اصرار ميكند كه پيرمرد جلونشسته و مي خواهد اورا ببرد آن دنيا !

پيرمرد اصرار دارد كه : پسرم اشهدت را بخوان. من عزرائيل هستم. بجنب. كار دارم.

دو مسافر اصرار ميكنند كه : كسي جلو نيست ؟

يهو راننده ترمز ميكند.

پياده ميشود و حالا يا داد ميكشد، يا گريه ميكند، يا اشهدش را ميخواند، يا دافش را صدا ميكند.....

در چشم بهم زدني، يكي از آن سه نفر مينشيند پشت فرمان و....

كلاغ؛ پر...

گنجشك؛ پر...

عزرائيل؛ پر...

ماشين؛ پر...!




نوشته شده در تاريخ دوم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   72


تا روز شونزدهم، همش شونزده روز ديگه مونده.

من همه روز يا درس ميخونم، يا تو دغدغه درسها هستم.

اما خيلي خسته ام، خسته، خسته، خسته....

چرا اين دو هفته جهنمي تمام نميشه ؟




نوشته شده در تاريخ یکم خرداد 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin