تبليغاتX
اسپاگتی
اسپاگتی
   71


تا روز شونزدهم، فقط هفده روز ديگه مونده

و من خيلي غصه دارم.




نوشته شده در تاريخ سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   70


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... !

 خانمها، آقايان؛ حضار محترم ، سروران گرامي، خواهران و برادران عزيز، دوستان و همكاران ارجمند،  آقايون مهندسين، خانمهاي دكتر، عزيزان،الاخوان و الاخواتي،یا ایهاالذین آمنوا، اي كساني كه ايمان آورديد، گراميان و كليه بازديدكنندگاني كه اجازه نميدهند در كامنت دوني ما پشه هم جولان ندهد،  بدينوسيله با كمال تاسف و تاثر به اطلاع مي رساند صاحب اين وبلاگ چند روزي است كه :

حال تنهايي اش سخت ويران است

ماه بالاي سر آبادي

اهل آبادي در خواب.

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويد.

باغ همسايه چراغش روشن،

او چراغش خاموش.

كه گرچه مرگ واقعي ترين واقعيتهاست، ولي فاجعه امتحانات پايان ترم از مرگ هم واقعي تر و غيرقابل باورتر است.

عزيزان، گراميان ، دليران، دلاوران چه بگويم ؟ چه بگويم ؟

كه اين بلاگر

ماه بالاي سر تنهايي اش است...

و ديگر حتي ده تا بشقاب اسپاگتي با پنير و يك سينماي خانگي  و يك ADSL خفن هم شادش نميكند.

بدينوسيله براي بقيه كساني كه همراه با مرحومه مغفوره شادروان حاجيه  بلاگر swallow  امتحان دارند، علوّ درجات  و براي بازماندگان معزّز صبرو شكيبايي و براي كامنت گذاران غفران واسعه را از درگاه باريتعالي مسئلت داريم.

در ضمن مراسم خاكسپاري تا شب هفت آن مرحومه مغفوره، دقيقاً از روز شانزده خرداد راس ساعت دو بعد ازظهر تا روز بيست وپنج  خرداد راس ساعت دوازده و نيم ظهر جلوي درب اصلي دانشگاه برگزار خواهدشد.

حضور شما سروران گرامي در مراسم نبش قبر كه درست از ساعت دوازده و سي و يك دقيقه پس از آخرين امتحان آغاز مي شود؛‌ به صرف اسپاگتي، موجب شادي روح آن عزيز و تسلي خاطر بازماندگان و جلوگيري از هك وبلاگ خودتان خواهد شد.

 و من الله التوفيق

 




نوشته شده در تاريخ بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   69


خاطرات هفتگی یک همسر موقت

شنبه :

از خانه مي روم بيرون تا خريد كنم.در را كه باز ميكنم، توي كوچه، دوست دوران دبيرستانم را مي بينم. رويم نميشود بهش بگويم زن صيغه اي شدم. دوباره برميگردم توي خانه. توي پاركينگ، زن مدير ساختمان مي پرسد :

 آقاتون براي جلسه ساختمان تشريف نميارن ؟

 هول مي شوم و ميگويم ماموريت است. چه ميدانم آقامون امروز ميتواند زنش را بپيچاند يا نه ؟

يكشنبه :

گرسنه ام است. تمام ساختمان را بوي قرمه سبزي همسايه بالايي برداشته. منتظر است تا بچه هايش از مدرسه برگردند. من براي كي بايد قرمه سبزي درست كنم ؟ تنهايي غذا خوردن ستم است. از توي كابينت يه چيپس برميدارم و با همان خودم را سير ميكنم.

دلم ميخواهد برم پارك يه قدمي بزنم و پياده روي كنم. اما همه جاي دنيا، زنها عادت دارند حين اينجور كارها از احوال هم ميگويند و درددل ميكنند و دوست پيدا ميكنند. اگه من بروم، مجبورم يا دروغ بگويم، يا دور از بقيه، تنها راه بروم. نميخواهم دروغ بگويم. نميخواهم لذت يك گردش را با انزوا خراب كنم. در خانه مي مانم.

دوشنبه :

فكر كنم مريض شده ام. از ديشب تب كرده ام و مدام تهوع دارم. هيچكس نيست يه ليوان آب دستم بدهد. به زور لباس مي پوشم و ميرم دكتر. دكتر بعد معاينه گفت : بچه داريد ؟ سرم را انداختم پايين و گفتم : خير. بيچاره فكر كرد ازدواجم قانونيه ! نميدونه خودم هم زياديم.

يه سرم برام نوشت و گفت : به همسرتون بگيد اين داروها رو براتون تهيه كنند تا سرم تون تمام شود.

همسرم! سايه سرم !!

سه شنبه:

خواستم به مادرم و خواهرم زنگ بزنم بيان كمكم. اما نشد. اونا از وقتي فهميدن من صيغه شدم، طردم كردن. صيغه را بد مي دونن. خيلي ضيعف شدم. اي كاش يك كاسه سوپ گرم و يك ليوان چاي داغ و چند كلمه محبت آميز و يك خانه گرم و دل انگيز و ....

لعنت به اين تلويزيون كه هيچوقت هيچ برنامه اي نداره.

چهارشنبه:

ميرم پايين تا پول شارژ را بدهم. با يكي از زنان همسايه روبرو ميشوم كه شوهرش زيادي با من گرم است. چشم زن به انگشتر بدل توي دستم مي افتد كه مثل طلاست. به كنايه مي گويد: ماشاالله خوب بهت ميرسه !

اين ديگه از كجا فهميده ؟ حتما شوهرش قضيه رو فهميده و به اين گفته. مردها خيلي تو اين جور موارد تيزند.

 اين زن نادان نمي فهمد اگر شوهرش چشم چران است، با تكه تكه كردن من، او درست نمي شود. بايد آن مردك را ببرد روان درماني. اما خب، تمام جمعيت مردان ايراني بايد بروند روان درماني !

پول شارژ را ميدهم. خسته تر از آنم كه بر سر اين چيزها با زن همسايه جدل كنم. خوش بحالش كه سقف بالاي سرش سوراخ ندارد.

پنج شنبه:

شنبه تعطيل رسمي است. مثل اينكه يك عيدي، چيزي است. از امروز همه با خانواده هايشان رفته اند يك طرفي. شوهرم، سايه سرم، موبايلش را حتي جواب هم نميدهد. احتمالاً او هم با خانواده اش رفته يك طرفي.  من كلاً عزا را بيشتر از عيد هاي ملي دوست دارم. آدم ميتواند در عزا به همراه ديگران شركت كند. تنها نباشد...

جمعه :

برنامه هاي تلويزيون آدم را بدحال ميكند. اين برنامه سازها فكر نميكنن تو اين كشور چند تا زن متعه شده اند ؟

دستمال كاغذي را برميدارم و ميرم سراغ آلبوم عكسهام. آن روزها که سیندرلای دنياي خودم بودم....

 




نوشته شده در تاريخ بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   68


مي گويند وبلاگ جاي به اشتراك گذاشتن خاطرات شخصي نيست. اما اين نوشته ها مسلماً خاطرات شخصي نيست. تجربيات هم نيست. بغض در گلو هم نيست. عقده هم نيست. انتهاي داستان را باز ميگذاريم، تا خواننده داستان هرچه خواست از آن برداشت كند. گاهي تفكرات خودبخود روي وب ميآيد و  مي شود يك پست روي وبلاگ.

شما پسرها تا بحال فكر كرده ايد، دخترها براي چه با شما دوست مي شوند ؟ پول ؟ قيافه ؟ تيپ ؟ ازدواج ؟ اسم و رسم ؟ يا اضافه كردن يكي ديگر به كلكسيون شان ؟

همه اينها مي تواند باشد. اما همه را هم با يك چوب نمي توان زد. خيلي ها هستند، درصدي بسيار خالص و بالا؛ كه سر سفره پدر و مادرشان نان خورده اند. وقتي يك رابطه ايجاد مي شود، شكل مي گيرد، عميق مي شود، زيبا مي شود، آنوقت به هدف آن فكر مي كنند. نه به خراب كردن آن.

اينجا،در اين پست، روي صحبتم فقط با قشر خاصي از آقا پسرهاست، كه درست در سربزنگاه، بعد از اينكه رابطه شان با يك دختر شكل گرفت و زيبا شد و ميتوانست هدف داشته باشد؛ وقتي كه نبايد، آب پاكي را روي دست دخترك بيچاره مي ريزند :

-          ببين من فقط مثل خواهرم به تو نگاه مي كنم !

-          من فعلاً موقعيت ازدواج ندارم !

-          قصد دارم ادامه تحصيل بدم !!!!

-          ميخواهم برم خارج از كشور!

-          ما از نظر فرهنگي سنخيت نداريم عزيزم !

-          من اهل ازدواج نيستم. نميتونم مسووليت آن را قبول كنم !

اينجور مواقع دختري كه به دام احساساتش افتاده، چه راه چاره اي جز سازش با بهانه هاي شازده پسر دارد ؟

شايد با خودش بگويد :

دشمنند این دوستان حیله پرداز دورنگ      دوست دارم دشمنان یک دل و یک رنگ را

 ز دوستان دورنگم همیشه دل تنگ است      فدای همت آن دشمنم که یک رنگ است.

كه اگر سيندرلاي داستان ما زود به اين نتيجه برسد، اوج خوش سعادتي اش است!

شايد هم :

مي سازد .

بسته به نوع رابطه، و نوع اخلاق دختر و پسر اين ارتباط ممكن است بين يك سال تا ده يا شايد هم سالهاي سال ادامه پيدا كند. بالاخره روزي گند كار بالا مي آيد.

بالاخره جايي در ميان راه دختر خانم متوجه مي شود كه زندگي فراتر از روياست:

...On your way you’ll see the life is more than fantasy

كي ؟

چه ميدانم ؟ براي هركس يكطوري است.

شايد يكروزي كه دخترك شاهزاده قصه اش را توي خيابان با يك پرنسس ديگر ببيند...

شايد يك روزي كه چهل ساله و مجرد بود و تنها و يك دكتر سونوگراف حالش را گرفت ...

شايد يك روزي كه توي مسنجر مچ شاهزاده را با قديمي ترين دوست ازدواج كرده خودش گرفت و بعد ناگهان چشمانش باز شد...

شايد يكروز كه ديد تمام دوستانش ازدواج كرده اند و ديگر كسي براي او وقت ندارد...

شايد يكروز كه ديد دوستان دوران مدرسه اش يكي يكي مادر مي شوند و حسرت مادر شدن به دل او مانده ...

شايد وقتي ديگر...

آهاي آقا پسرهايي كه دوست دختري اينچنين داريد، كسي به شما درصد خودپسنديتان را گوشزد كرده ؟

ما زنها را مسلماً خدا زده است، وگرنه چه كسي با زبان خوش زندگي اش را اينچنين بدست مردي ميسپارد تا تباهش كند ؟

گاهي ما تنها به خاطر آنچه "عشق" مي ناميم اش، همه لذتهاي زندگي را از خودمان مي گيريم. درحاليكه خودمان نميدانيم پس پرده چه خبر است ؟

بارها شده است، زناني كه ازدواج نكرده اند، به همسالان متاهل خويش مي نگرند و احساس بي ارزشي ميكنند. ديگر اين برايشان اهميت ندارد كه چقدر جوان تر و خوش اندام تر مانده اند، يا چقدر بي دردسرتر و با كيفيت تر زندگي كرده اند. فقط نگاهشان به انگشت حلقه دست چپ يك زن متاهل مي افتد و از خودشان مي پرسند :

-          يعني من آنقدر ارزش نداشتم كه كسي بخواهد زندگي اش را عاشقانه با من تقسيم كند ؟

يا نگاهشان به مادر و كودكي دست در دست هم ميفتد و مي پرسند :

-          آيا من ارزش مادر شدن هم نداشتم ؟

و شايد اگر در آن لحظه اگر شاهزاده دودَره باز آن خانم آنجا بود و اين حرف را ميشنيد، و اگر ذره اي اخلاق سرش ميشد، هرگز خودش را نمي بخشيد.

شما مردهاي از خود راضي به دنبال چه هستيد ؟

فكر ميكنيد لايه ازن سوراخ شده و شما تحفه ها يكي يكي ازش افتاديد پايين ؟

قديمي ها مي گفتند :

هرگردي گردو نيست..

هركي سيبيل داره باباي تو نيست..

و عاشق هركي شدي ......... شايد عشق نباشه !

دنيا را بد ساخته اند...

كسي را كه تو دوست داري، دوستت ندارد...

كسي كه تو را دوست دارد، تو دوستش نداري ...

اما كسي كه تو دوستش داري و او هم دوستت دارد،

به رسم آئين زندگاني؛

به هم نمي رسيد.

و اين رنج است.

دكتر علي شريعتي




نوشته شده در تاريخ نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   67


همانروز که به خودم اعتراف کردم : "دوستت دارم"

به جهانیان ثابت کردم که : " الاغها هم عاشق می شوند"




نوشته شده در تاريخ هفدهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   66


يك پست صادقانه

اين پست را تقديم ميكنم به آن آدم تعطيلي كه كله اش كوره آجرپزي بود و دقيقاً ده دقيقه پيش خواب را از چشم من زدود و علاوه بر آن يك ترفيع درجه هم به من عطا كرد :

ساعت تقريباً ده شب بود من از شدت خستگي خودتان مي دانيد چه حالي داشتم.

آمدم لالا كنم كه صداي چكش توي راهرو آپارتمان بلند شد. محكم و سنگين و با برگشت. از آن صداهاي با آخر و عاقبت.

تمام نميشد. غلت زدم. چشمهايم را روي هم فشار دادم، به چيزهاي خوب خوب فكر كردم. به چيزهاي بدبد فكر كردم. اما مرتيكه ... همچنان براي خودش احساس ميكرد جازيست گروه يانيه. ساعت شد بيست دقيقه به يازده. يهو چت زدم.

با همان قيافه اي كه افقي بودم؛ تمام قد عمودي شدم و پريدم تو راهرو - يك لحظه نگاهم به خودم توي آينه قدي سر راه افتاد و خدا رو شكر كردم كه دوست پسرم عقب مانده است -.

نميفهمم اين چه صيغه اي است كه در ايران زن بايد خفقان مرگ بگيرد، خواب از چشمش بپرد، نفله شود، اصلاً برود بميرد كه بگويند خانم است ؟ مگر ملاك شخصيت داشتن اينست كه آدم حق طبيعي اش را كه آسايش و آرامش است، دو دستي و در كمال خانم كوچولويي بدهد دست يك كوره آجرپزي ؟ آنهم ساعت بيست دقيقه به يازده شب ؟ كه بگويند باكلاس است ؟ خانم است ؟ ميخواهم هفتاد سال نگويند.

برادرم كه تمام مدت چكش كوبي يك هدفون را با تمام قوا توي گوشش كرده بود دنبالم دويد. خون جلوي چشمهايم را گرفته بود و فقط دنبال صاحب كوره آجرپزي ميگشتم تا قهوه اي اش كنم. - توجه كنيد فقط ده دقيقه قبل از تايپ همه اين مسائل. پس لطفاً عفت مفت كلام را بيخيال شويد، اعصاب ندارم- خلاصه پيداش نكردم؛ براي همين صدايم را به موازات صداي چكش بردم بالا :

- عجب اسكل هايي هستند. ساعت يازده شب وقت اين كارهاست ؟ نميتونن بذارن براي صبح ؟ كدوم واحدن ؟

البته مخاطب نداشتم. فقط داشتم با انگشتم حرف ميزدم.

خدا رو شكر پسر همسايه مان داشت با دافش فلافل ميخورد وگرنه ...! - قيافه من خفن به هم ريخته، موها درهم برهم، چشمها پف كرده، يك چشم بند كج وكوله روي موهام ؛...- برادرم كشان كشان مرا به داخل خانه آورد. طفلك بيش از هرچيز از قيافه من هراسيده بود.

بعد ناگهان به فكرش رسيد بهم ترفيع درجه بدهد :

- چرا فاطمه ارّه بازي در مياري ؟ خب آپارتمان همينه ديگه .

و كف گرگي اش را ميل كرد.

يعني چي ؟؟؟؟

وقتي از حق طبيعي خودم دفاع ميكنم، فاطمه ارّه هستم ؟ شايد اون كله نخودي ميخواست تا صبح هي بكوبد، شايد هي ريتم پيدا ميكرد؟ هي خوشش مي اومد؟ هي ميخواست ما هم خوشمان بياد ؟

برو بابا. من نميخوام خانم باشم.

 

 




نوشته شده در تاريخ پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   65


توي سن سي سالگي بود. بعضي ها مي گفتند خوشگل است، بعضي ها مي گفتند خوشگل نيست، لوند است. يك عده هم مي گفتند بر و رو دارد. خلاصه، هر كي براي خودش نظري داشت. چيزي كه مهم بود اين بود كه مدام كيست تخمدان در مي آورد و اين كيستها امانش را بريده بود.

يك شب توي روزنامه خواند اين مساله باعث سرطان رحم مي شود. هميشه معتقد بود آدم از گشنگي بميرد، اما از سرطان نه. فردا صبح زنگ رد به دكترش و موضوع را گفت. يكساعت بعد هم توي مطب سونوگرافي بود. نميخواست ريسك كند.

دكتر سونوگرافي اش يك پيرمرد اخموي مهربان و كاربلد بود كه هروقت اورا مي ديد، يكساعتي وراجي ميكرد. اين بار بحث را كشيد به ازدواج :

- چرا ازدواج نمي كني ؟ اگر باردار بشي، ديگه از اين كيستها هم خبري نيست.

- مي داني دكتر ؟ من اهل ازدواج نيستم. نمي توانم مسوليتش را قبول كنم.

- اينو الان ميگي كه سي سالته. بذار سي و هفت سالت بشه، همديگر رو مي بينم. اون موقع ديگر ار اين اعتماد بنفس كاذب خبري نيست. الان يه قيافه اي داري، يه نفر هست كه باهاش بري بگردي، سرت گرمه. اما اون موقع تازه مي فهمي نعمت مادر شدن رو از خودت گرفتي. دختري به زرنگي تو حداقل با يكي ميره بيرون كه بدونه پس فردا باهاش ازدواج ميكنه. نه اينكه همينطور ملانصرالديني باهاش دوست شه. يه كم به فكر آينده خودت باش. وقتي تنها شدي، قيافه ات رو از دست دادي، ديگه زمان رو نميتوني به عقب برگردوني. تو اگه هرچقدر هم درس خونده باشي، به پاي تجربه ماها نميرسه ....

دكتر همينطور گفت وگفت. حرفهايش روي سر دخترك آوار شد. برگشت خانه. نگاهي به خانه خالي كرد. نگاهي به يك قابلمه اسپاگتي كه انتظارش را مي كشيد. بغضش تركيد. احتياج به يكي داشت كه باهاش حرف بزند. يكي كه بپرسد :

واقعا داشت اشتباه مي رفت ؟

هيچ كدام از بروبچه ها را نتوانست با sms و موبايل و تلفن ثابت و آرپي جي و تانك پيدا كند. همه گرفتاري هاي خودشان را داشتند.

بيشتر گريه كرد. واقعاً رنجيده بود.

بعد فكر كرد؛ فكركرد، فكر كرد...

بعد به ياد زن همسايه بالايي افتاد كه ديروز آمده بود جهيزيه اش را جمع كند و ببرد. شش ماه بود براي شوهرش از كلانتري اخطاريه ميفرستادند تا در دادگاه حاضر شود. ديروز بالاخره همه چيز به خير و خوشي تمام شد. آن زن هم سي ساله بود و مدام در راه پله ها گريه ميكرد و نفرين مي كرد و به شوهر سابقش فحش ميداد...

به زن همسايه كناري اش فكر كرد كه صيغه مردي متعصب شده بود. الان ماهها بود كه هر شب تك وتنها در آپارتمانش مي پلكيد و گاهي روزها كه همديگر را در آسانسور مي ديدند، ميگفت : تو رو خدا اگه بيكار بودي بيا پيش من. من تنهام ...

به زني فكر كرد كه آمده بود استخر و براي يكي از همكارانش درددل كرده بود: نوزده سالم بود كه شوهرم دادند. به يه مردي كه پانزده سال از خودم بزرگتر بود. يه سال بعد بچه دار شدم. الان بچه ام شش سالشه . بچه ام رو كه از شير گرفتم، دانشگاه شركت كردم و حقوق دانشگاه تهران قبول شدم. هنوز نتونستم بپذيرم كه اين بچه منه. احساس ميكنم يه غريبه است كه تمام جواني و بيخيالي و دوران مجردي مرا از من گرفته. همينطور هم باباش ....

به زن همسايه روبرويي شان فكر كرد. وقتي بچه بود، او معلم اش بود. همزمان در دانشگاه تهران درس مي خواند. بچه داري هم ميكرد. درسش را ادامه داد تا رسيد به دكترا، از همان دانشگاه تهران بورسيه گرفت و دوره دكترايش را همراه شوهر و فرزند در يكي از دانشگاههاي كانادا گذراند. شوهرش همچنان ديپلم هم نداشت . كار درست و حسابي هم همينطور .وقتي برگشت، اينبار خانم دكتر همسايه شان بود كه ديگر شوهرش را نميخواست . همانجا طلاق گرفته بود...

هي نمونه هاي دورو برش به ياد آورد. بعد پيش خودش گفت :

اگر قراره آدم شوهر كنه، تمام آزادي اش را از دست بده و آخر اين بلا سرش بياد، همان بهتر كه در سي و هفت سالگي داغ مادر شدن به دلش بماند. تازه از كجا معلوم كه بچه دار بشي و بچه بعد از اين كه بزرگ شد، هزارتا بلا سر خودت نياورد ؟ از كجا معلوم كه هماني بشود كه مادرش ميخواسته ؟ كدام يكي از ما هماني شديم كه مادرمان ميخواست ؟ فقط آنهايي كه ده نسل از بقيه عقب مانده تر بوديم.

بعد پشيمان شد كه دهان بيني كرده و بخاطر حرف يه دكترغريبه، زده به تيپ و تار دوست پسرش . هرچي باشه، دوست پسرش تاحالا هيچوقت با نيش و كنايه وفضولي آزارش نداده بود. و خوشحال بود كه ازدواج نكرده چون :

صلاح مملكت خويش خسروان دانند...

و بعد حمله کرد به سمت قابلمه اسپاگتی.




نوشته شده در تاريخ چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   64


فكر كن اگه بهت ميگفتن : فقط بيست وچهار ساعت ديگه زنده هستي.

توي اين بيست وچهار ساعت چيكار ميكردي ؟




نوشته شده در تاريخ دهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   63


                                             زن :

شيطاني است كامل تر و شيطان تر.

                                    ويكتور هوگو




نوشته شده در تاريخ نهم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   62


هفت ميليون سال از خلقت بخل و حسد گذشت .....

و خداوند عزيز هنوز دكمه Shift + Delete را پيدا نكرده است.




نوشته شده در تاريخ هشتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   61


مهندس عين الله جعفر نژاد قمي :

اقيانوسي به وسعت آتلانتيك و عمق دو ميليمتر.




نوشته شده در تاريخ هفتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   60


زنان هرگز دو مرد را در زندگیشان از یاد نمیبرند :

نخستین عشق و نخستین هم آغوشی

نخستین عشق را همراه با لبخند و حسرت و آرزو

و نخستین هم آغوشی را همراه با نفرت و انزجار و افسوس

و بیچاره کسی که نخستین عشق اش با نخستین هم آغوشی اش همزمان باشد !




نوشته شده در تاريخ هفتم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   59


من کیستم؟


من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهربه چاپ می رساند.

 من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

 من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.


من «...» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. 
 

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.  

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «...» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی،قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم،وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛«دلیله محتاله، نفس محیله مکاره ، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

 حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

 من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.

من کیستم؟...



 خانم بلقیس سلیمانی _ روزنامه اعتماد

پي نوشت : لطفاً به احترام بغض تلخي  كه در پس اين كلمات است، و به احترام خانم سليماني، در قسمت نظرات سكوت كنيد.




نوشته شده در تاريخ ششم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   58


آری، می‏توان خدا را هم فریب داد امّا رو راست باش، خودت را هم می‏توانی گول بزنی؟




نوشته شده در تاريخ پنجم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   57


اگر از كسي متنفري از قسمتي از وجود خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نمي‌تواند افكار ما را مغشوش كند....



نوشته شده در تاريخ پنجم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   56


وقتی من تو را می بینم که با یک زن و  بچه توی ماشینت، برای هر دختری که کنار خیابان میبینی نوربالا می اندازی، دلم برای عربهایی که بیخود آنطرف آب اسمشان بد در رفته می سوزد...




نوشته شده در تاريخ دوم اردیبهشت 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin