تبليغاتX
اسپاگتی
اسپاگتی
   55


فرض کنیم می گفتند :

مردها باید قبل از ازدواج باکره باشند، نه زنها.

واقعاْ فکر می کنی چه می شد !؟




نوشته شده در تاريخ سی و یکم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   54


این طرف آب و آن طرف آب

فرقی نمی کند.

همه جای دنیا

آسمان همین رنگ است.

و دختران ایرانی، هزار رنگ،

و مردان ایرانی، ۱۶۸۰ در ۱۰۵۰ پیکسل...




نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   53


< BK >

فکر کنم یادت مونده باشه که امروز روز تولدت است !

 

 

 

لینک تصویر بالا

من امروز میخوام بهت بگم چطوری و از کجا اومدی ؟ تو از وسط گل کلم ها پیدا نشدی. بالاخره یکی باید حقیقت رو بهت می گفت. قضیه از این قرار بود: 

 

 

اینجا خونه تون بود:

لینک تصویر بالا

 

بعد یه روز ، پستچی تو رو گذاشت توی صندوق پستی :

 لینک تصویر بالا

بعد مامانت بسته رو برداشت و دید تویی و جیغ زد و غش کرد. خودش می دونست پستچی چه دردسری براش آورده. بعد تو به مامانت نگاه کردی و سیاستمدارانه گفتی : اوه مامان چقدر تو خوشگلی ! و  اون هم بردت تو خونه و شستت.

 

 

لینک تصویر بالا

همینطوری که مامان جونت داشت می شستت، ( آخه واقعاً کثیف بودی ) تصمیم گرفتی بزنی تو کار کدنویسی. یهو به مامانت گفتی : می دونی مامان ؟ میخوام در آینده برنامه نویس یا فضانورد بشم. نون تو این کاره.

 

لینک تصویر بالا

این بار علاوه بر اینکه مامانت غش کرد، در صنف برنامه نویسان هم به مدت صدوبیست سال عزای عمومی اعلام شد.

برای همینه که برنامه نویس ها اصولاً کم حرف هستند. هی به من نگو چته. خب ؟

بعدش مامانت تصمیم گرفت برای اینکه تو رو آدم کنه برات تولد بگیره. برات کیک گرفت. و تو همه رو به زحمت انداختی و همه اومدن تولدت و برات دست زدند و اهنگ تولد تولد برات خوندن و  کادوهای خوشگل خوشگل برات آوردن و دوستت کتابهای تن تن اش رو بهت نشون داد و برات بادکنک باد کردن و آخرشب بادکنک ها رو ترکوندن و صندلی بازی کردین و کلی توی حیاط خونه دنبال هم دویدید و همه جا رو روی سرتون گذاشتیدو دخترعموت میخواست جای تو شمع ها رو فوت کنه و تو نزدیک بود بکشیش و خدا رحم کردو همه بهت گفتن موقع فوت کردن یادت باشه آرزو کنی و بعد آمار کادو ها رو داشتی ببینی کسی بدون کادو نیومده باشه و خلاصه خودتون رو کشتید.

لینک تصویر بالا 

فکر می کنی آخرش چی شد ؟

تو یکسال بزرگتر شدی. بعد هی یکسال بزرگتر شدی. بعد هی یکسال گنده تر شدی. آخرش رفتی مدرسه. تو موضوع انشا نوشتی :

به نام خدا

اکنون که قلم بر دست می گیرم، می خواهم در آینده برنامه نویس شوم. چون شنیده ام نون تو این کاره.

والسلام. این بود انشای من

 

حیف که اینجا وبه. وگرنه بهت می گفتم: آخه حیف نون ، تو رو چه به کدنویسی ؟ برو همون مجله دانستنیها رو بخون، باهاش برو فضا. حیفه. مریخی ها به تو احتیاج دارند. الان دارن تو مریخ شهرک می سازند، فقط و فقط هم تو رو کم دارن.

اما با همه این حرفا، تولدت مبارک BK. این پست فقط مال تو بود !

 لینک تصویر بالا

 




نوشته شده در تاريخ بیست و سوم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   52


خوش به حال آدمهای تک بعدی. چقدر راحت زندگی میکنند...

فقط زندگی را برای آدمهای چند بعدی جهنم می کنند.




نوشته شده در تاريخ بیست و دوم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   51


برای چی ما کارهای بدمون رو به دیگران اعتراف می کنیم ؟

فکر می کنیم اینطوری اونها مسوولیت کار بدمون رو به عهده می گیرند.

مثل بچگی هامون که هرکاربدی می کردیم، مادر و پدرمون درستش می کردن...




نوشته شده در تاريخ بیست و یکم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   50


تعارف

اکبر آغا یک ماشین خریده، مامان. نام ماشین را نمی گویم. آن را به عهده خواننده میگذاریم تا هرکس هرچه دلش خواست به جای نام ماشین تصور کند. نمیتوان چیزی را به سلیقه خواننده تحمیل کرد.

اپیزود  اول :

ساعت هفت صبح. اکبر آغا و اصغر آغا هر دو همزمان از خانه خارج می شوند. اکبر آغا راهی نونوایی بربری است تا برای صبحانه ضعیفه، که دیشب زهرچشم سختی ازش گرفته بود، نان تازه تهیه کند. بلکه منزل کوتاه بیاید.

اصغر آغا لباس ورزش شیک آدیداسش را با رنگ دمپایی های لاستیکی اش ست کرده و موبایل اش را زیر لباسش قایم کرده تا سر راه با آن یکی نون خور تماس بگیرد و از خجالت یک شب غیبت غیر موجه درآید.

-          به سلام اکبر آغای گل. به سلامتی ! ماشین خریدی ؟ ایشاالله خدا بیشترش کنه. ما که بخیل نیستیم ! کور شه هرکی نتونه ببینه. میدونی اکبر جون ؟ مردم بخیل اند. چشم ندارن ببینن تو به یه آب و علفی رسیدی. زرتی چشمت میکنن. از من میشنفی یه خونی جلوش بریز.

-          آغا قابل دار نیست. همین هم جون بچه ها با قرض و قوله تهیه کردم. گفتم منزل چشمش به دست این واون نباشه . اما مرگ خودم، مرگ اصغر قابل نداره. بیا این سوئیچش . بیا به مرگ اصغر اگه بذارم. د بیا میگم رو حرف من حرف نیار. مال من و مال تو نداره. میگم ورش دار خوشت اومده.

-          نه بابا سلامتی سر زن وبچه ات. ایشالله همیشه عروسی، خوشی، شادی... تا باشه آدم بخره، عوض کنه، بهترشو بگیره. پا بده یه سفر شمال باید باهاش بریم. مجردی باشه چه بهتر !

-          ای آغا ...... هه هه هه ! اما به مرگ منزل اگه تعارف کنم. ماشین خودته. اراده کنی، سه سوت سند رو زدم به نام....

 اپیزود دوم:

ساعتش مهم نیست. اما مکان :

یک خیابان اصلی که انتخابش بازهم با خواننده است. اصغرآغابا نون خور دومش در ماشینش نشسته و بستنی قیفی میخورند و طوری می خندد که دندان کرسی طلایش معلوم است .

 اکبر آغا هم صدای اوپس اوپس ، دیپس دیپس اش را بلند کرده و دارد با ماشین جدیدش حال می کند و همینطور برای باربی های کنار خیابان نوربالا می اندازد، شاید بختش باز شود.

ناگهان در یک همزمانی بدشگون اصغر آغا و اکبر آغا در آن خیابان با ماشینهایشان راه یکدیگر را می بندند. اندکی ترافیک است. اما نه آنقدر که بشود بهش گفت : راه بندان. نکته مهم اینجاست که اکبری و اصغری یکدیگر را نشناخته اند و هر کدام بدون توجه قصد دارد از دیگری پیشی بگیرد و راه آن یکی را صاحب شود. متوجهید که ؟ اصلاً در اینطور موارد مهم نیست که حق با کیست ؟هر دو ماشین به فاصله ده سانتیمتر از یکدیگر به وضع خطرناکی ترمز میکنند :

-          بکش کنار اون لگن رو ( صدای ممتد بوق )

-          مرتیکه ..... راه منه! میری کنار یا بیام پایین خ ..... ؟

-          عجب رویی داره. مرتیکه... راه من بود اومده عین علم سبز شده، حالا طلبکار هم هست.

-          دٍ بکش کنار می گم راه منه عوضیه زبون نفهم .... عجب گاویه ....

-          میام پایین میزنم لهت میکنم ها

-          @$#$#%$%^^^$#%#$#

-          @#$@$ٍ@#$#.....^%$^%^$%^

 

به نظر شما آخرش چه شد ؟




نوشته شده در تاريخ نوزدهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   49


 

بالاخره اتفاق افتاد. اوه خدا ! باورم نمیشه ! اصلا نمیدونم چطوری بنویسم ؟

منوببخشید که اینقدر هیجانزده هستم. نمیدونم از اولش بگویم، یا آخر داستان را اول تعریف کنم ؟

من همانطور که قبلاً هم به استحضار شما عزیزان رساندم، رشته نرم افزار می خوانم. خب برای هر کسی پیش می آید که دوست دارد تحصیلاتش را در مراکز تحصیلی بهتری ادامه دهد. نه اینکه این مراکز بهتر باشند ها! اما خب این مراکز بهترند! به خصوص دانشگاههایشان. من هم به موازات قبولی در دانشگاه فخیمه پیام نور، برای چند دانشگاه در کشورهای انگلیسی زبان دیگر، یا آنهایی که تدریس در آنها به زبان انگلیسی انجام می گرفت فرم پذیرش پر کردم. به خصوص کشورهایی مثل استرالیا و انگلستان و آلمان و مالزی و ... که دانشجو پذیر هستند و امکانات را برای دانشجویان مثل همین دانشگاه فخیمه پیام نور فراهم می کنند، یعنی نمره های دانشجویان را بعد از دوترم باز هم نمیدهند، استاد ندارند، جا ندارند، زرت و زرت آدم را میکشند جای بد بد، میگویند چرا شلوار جین پات کردی ؟ هی میگویند پول بدهید، خلاصه یک جایی است شبیه برره.

مراحل اداری را حدود شش ماه پیش طی کردم. ریز نمرات و آزمون زبان و....بعد به زندگی روزمره پرداختم. اصلا فکر نمیکردم روزی بخواهم در چنین دانشگاه هایی درس بخوانم. بخصوص دانشگاه UTSاسترالیا که شنیده بودم کاملاً تخصصی به آموزش علوم مربوط به کامپیوتر می پردازد.

یادمه چندین سال پیش یک دوست پسر اسکل داشتم که فکر می کرد برنامه نویس است. وقتی با او در مورد درس و دانشگاه صحبت می کردم می گفت : " توی ایران درس خواندن فایده ندارد، آدم باید کار بلد باشد"

البته شاید برداشت او درست بود، اما او آنقدر گاگول بود که حتی کار هم بلد نبود! بالاخره هم کارش به سی دی فروختن کشید! بیچاره.

بگذریم .

شش ماه از تاریخ مراحل اداری پر کردن فرمهای من و مصاحبه با سفارت گذشت، تا اینکه چندساعت پیش در کمال ناباوری، ایمیلی دریافت کردم. از همان دانشگاه UTSاسترالیا که در آن نوشته مرا برای رشته دلخواهم پذیرش کرده اند و اگر مایلم به آنها ملحق شوم و برای ترم جدید ثبت نام کنم ، باید تا اول ماه جون خودم را به همراه مدارک به دانشگاه معرفی کنم، تا آزمون زبان دانشگاه را بدهم.

وای خدا!

باور کردنی نیست.

واقعاً نیست.

دیگه از شر این بی نظمی دانشگاه پیام نور راحت می شوم! حالا کجاست اون دوست پسر گاگولم که بهش بگویم :

اگه برایت فرم پذیرش از این دانشگاه می آمد، باز هم می گفتی: درس خواندن فایده نداره ؟

خب دیگه. درک این مساله کاری نداره که مغز بعضی ها به اندازه یه نخوده ! ببخشید منو. اما به غایت هیجانزده ام.

پسره لوس بچه ننه حتی دیکته فارسی اش را هم بلد نبود، دم از کد نویسی و کرک برنامه می زد، اصرار داشت من هم دانشگاه نرم. یک چیزی بود مثل ... هاردی یا ..ولش کن. نمی خواهم در این شرایط زیاد بهش فکر کنم. بهر حال او در رویای  خودش سیر میکرد. آرزو که بر جوانان عیب نیست! تازه میخواست به من هم برنامه نویسی یاد بدهد!!

این چیزها را اینجا روی وب می نویسم چون یکجورهایی خودم هم در طی زمان سرخورده شده بودم. تحت تلقینات اون گاگول، فکر می کردم چون معدلم پایین است، استعداد برنامه نویسی هم ندارم. پس اصلا من به درد ادامه تحصیل نمی خورم. باید شانسم را در جای دیگری امتحان کنم. این بود که مدتها وقتم را با مطالعات بی هدف، ناجیگری شنا، مربیگری، خوردن و خوابیدن تلف کردم. البته این کارها به نظرم به هیچ وجه کار بدی نیومد! خیلی هم کیف می کردم. اما مساله اینجا بود که کد نویسی همیشه به نظرم لذت دیگری داشت. و من متاسفانه همیشه سرخورده و ناامید به خودم می گفتم : " چه فایده ؟ خود منگلش گفت من استعداد ندارم". هیچ با خودم فکر نکردم  معدل بالا در ایران به خیلی فاکتورها بستگی دارد، حتی مدل چشم و ابروی آدم  توی کلاس و نوع نگاه کردن به استاد!

هیچوقت از خودم نپرسیدم: " اصلا تا حالا خودت نمونه برنامه هاشو دیده بودی ؟ این که اینقدر ادعای الکی داشت، چرا به تو برنامه نویسی یادنداد ؟ آخه آدمی که برنامه نویسه، که اینقدر غلط دیکته نداره؟ شاید دیپلم نداشت ؟ شاید اصلا سواد نداشت ؟ "

 

بهرحال اون روزهای سرد وسیاه و کپک زده گذشت. شما دخترها اگر از من می شنوید وقتتان را با هیچ نوع آمیب تک سلولی به نام پسر تلف نکنید! همه شان سرتاپا یک کرباسند. همه شان دروغگو، ادعای کدنویسی ، منگل و پراز غلط دیکته هستند.

اما خب من شخصاً از اون آدمهای نامرد نیستم. به محض اینکه پام به اونجا رسید و مستقر شدم، ترتیب ثبت نام اون گاگول و بقیه گاگول های وابسته را هم خواهم داد. ؟-اگر خودش بخواهد البته!- درسته که نمیتوانست حتی کامپیوتر را روشن کند، اما آرزویش را که داشت !؟

خیلی خوشحالم که می توانم پستهای بعدی وبلاگم را از یکی دو هفته دیگر از استرالیا برای شما بفرستم. مطمئنم چیزهای گفتنی زیادی از آنجا دارم. مثل وضعیت دانشگاه، شیوه تدریس، نوع تدریس و صد البته تفاوت آن با دانشگاه های ایران. بخصوص من که در این مورد گفتنی زیاد دارم چون در سه تا از دانشگاه های اینجا درس خوانده ام و زیاد هم در این مورد چشم وگوش بسته نیستم!

باورکردنی نیست! برنامه نویسی، آموزش درست و اصولی آن در دانشگاه مورد علاقه ام !

 امسال برای من یک سال متفاوت ودوست داشتنی است . این از بهارش پیداست .برای همه شما که هدف ادامه تحصیل دارید،آرزو می کنم روزی در بهترین دانشگاه های دنیا ثبت نام کنید.

Footenote : It was about of the April Fools' Day !  I’ ll be stay at home. I won`t  go anywhere

کلیک کنید




نوشته شده در تاريخ دوازدهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   48


کی میخواهی این موضوع رو بفهمی ؟

مسائل خصوصی زندگی تو به هیچکس مربوط نیست

مسائل دیگران هم به تو مربوط نیست




نوشته شده در تاريخ دهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   47


چی به سر من اومده که دیگه حتی کتاب هم نمیخونم ؟




نوشته شده در تاريخ دهم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   46


همیشه فکر با خودم فکر کردم اگه بمیرم چیکار می کنم ؟ مرگ من نه غمناکه، نه فیلم هندیه، نه بهشت وجهنمیه! من اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم. درباره اش هم بحث نمیکنم. هرجا هم صحبتش بشه، از اونجا فرار می کنم. اما به خود ذات مرگ خیلی فکر می کنم.

همیشه با خودم فکر می کنم اگه من بمیرم فقط و فقط تنها اتفاقی که ممکنه بیفته اینه که ۱۲ گرم از وزنم کم میشه. خودش پیشرفت قابل ملاحظه ایه. چون به هیچ وسیله دیگه ای نمیتونم وزن کم کنم!

بعد من از جام بلند میشم و یه مدت دور و برم رو نگاه میکنم. چند بار پلک میزنم. مثل صبحها که از خواب بیدار میشم. یه کم دور وبرم رو نگاه میکنم و سعی می کنم بفهمم کجام ؟ همیشه همینطوره. بعد تازه نگاهم به جسدم میفته. ای داد! من مردم! پس بالاخره اتفاق افتاد؟ چه بیخبر!!! نشد تو وبلاگم بنویسم!

صرفنظر از شیوه مردنم که حالا میتونه خودکشی، تصادف، سکته، سرطان، دق مرگ شدن از دست لیلا یا هرچیز دیگری باشد، آن لحظه میتواند بسیار جذاب و دیدنی باشد. حیف که یک دوربین نیست از قیافه هاج وواج آدم عکسی، فیلمی،چیزی بگیرد. بعد شروع می کنم به پرسش. چرا مٌردم ؟ من که دیپلم داشتم ؟ من که دختر خوبی بودم ؟ من که هر شب حالا نه، اما هفته ای یکبار نخ دندان می کشیدم. منکه فحش دادن را ترک کرده بودم ؟ آخه چرا ؟ نه واقعاً چرا ؟ خب چرا لیلا نمرد ؟ اون که خیلی خر تر از من بود ؟

آدمای دیگر رو میبینم که دور وبرم جمع شده اند. هر کدام قصد خاصی دارند. یکی فاتحه می خواند، یکی کفاره می اندازد- من هیچوقت نفهمیدم این کفاره برای چیست ؟ لجم میگیرد که چرا از هیچکس نپرسیدم ؟- یکی روی سرم پارچه میکشد، یکی شماره آتش نشانی را می گیرد، یکی میخواهد از روی زمین جمعم کند، چند نفر هم افسوس می خورند که چرا توی این سن شوهر نکرده بودم ؟

بسته به نوع مرگم، اگر در خانه باشد، اطرافیان الکی جیغ وداد می کنند و صورتشان را چنگ می اندازند. این برای همه هست. هر چه طرف با نفوذ تر و ثروتمندتر باشد، زوزه  دور و وری ها بلندتر است. گاهی تا روز چهلم آدم هم ادامه دارد.

اما اگر توی اتوبان تصادف کرده باشی، یه کم طول میکشد تا نعشت را از اون وسط جمع کنند.

خلاصه..

حالا من تا به خودم بیام یه پنج دقیقه ای طول میکشد. مگه آدم چند دفعه در زندگی اش می میرد ؟

اما وقتی حواسم سر جاش می آید، زود نگاه می کنم ببینم اون پولهایی که بابت کفاره دورم انداخته اند، کی برمی داره؟ بالاخره مهمه .

بعد زود یاد فیلم روح میفتم. ای خدا! هیچکی منو نمیبینه! چرا زودتر به فکرم نرسید ؟ میتونم هرغلطی دلم خواست بکنم. اولینش هم اینه که ببینم پسورد یاهوی دوست پسر سابقم چی بود ؟ پسره گاگول هرکاری کردم لو نداد. خب الان دیگه فهمیدنش کاری نداره. برای من زمان و مکان و ترافیک و کرایه تاکسی اهمیتی نداره. صاف میرم می ایستم بالای سرش و نگاه می کنم ببینم چی بود ؟

و دومین کارم هم عوض کردن همون پسورده

ای خدا مردن چقدر خوبه! چرا زودتر نمردم ؟

میپرم میشینم توی اولین ماشین سوناتا. ولش کن جسد رو. بالاخره یکی خاکش میکنه. چند نفر هم براش گریه میکنن و گل می خرن. من الان کلی کار دارم. باید برم پسوردهای اون اسکل رو عوض کنم. بعد هم باید برم دانشگاه، حال صفایی رو جا بیارم . تا میدون آرژانتین رو با سوناتا می رم. بعد کمربندم رو باز میکنم ( نمیخوام دوباره کشته بشم ) و مثل یک مرده با ادب تشکر می کنم و پیاده میشم. اما راننده سوناتا عجب پسر خوش تیپی بود ! عیب نداره. صبر میکنم تا بمیره.

مسیر بعدی توی طرح ترافیکه. چیکار کنم ؟ برم سراغ افسره بترسونمش ؟ نه! یه راه بهتر. با خود افسره میرم. تا حالا قسمت نشده بود با ماشین برادران راهنمایی رانندگی جایی برم. البته تا موقع رسیدن بالا آوردم. خدا رو شکر که رسیدم. به من خدابیامرز میگفتند بد رانندگی میکنم.

رسیدم بالا سرش.به به ! شازده مشغول چت کردن هستند. همیشه به قابلیتهاش ایمان داشتم! اونم با کی ؟ بهترین دوستم. شما دو نفر خبر مرگ منو بشنوید چکار می کنید ؟

یه کار دیگه هم باید بکنم. خدا رحمتم کنه اون موقع که زنده بودم یه مدیر داشتم که نیاز شدیدی به گوشمالی داشت. یادم باشه برم حساب هاش رو خالی کنم. مردک به ۴۰ تا زن هم قانع نبود.

توی ذهنم تمام کارهایی که باید بکنم لیست میکنم.  اما نه، ولش کن. انتقام رو همیشه میشه گرفت. بذار اول حس کنجکاوی ام رو قانع کنم. باید یه کافی نت پیدا کنم. نه. کافی نت هم نه.هوووم ؟

مخم ترکید....چقدر کار دارم ؟

سایتهایی که بی دردسر باید هک بشوند

پسووردهایی که باید عوض شوند

نمره های آخر ترمی که جابجا شوند

ایمیلهایی که بمباران شوند

جاهایی که باید حتما بروم و ببینم

صحبتهایی که بشنوم

.

.

.

و غش غش بخندم

خدایا چرا زودتر به عقلم نرسید بمیرم ؟

اما خب بعضی بلاها را هم دلم می سوزد سر طرفم بیاورم. مثلاً خب. نمی دانم ؟ بستگی دارد. به اینکه اون آدم در دوره زندگی چقدر رذالت به خرج داده باشد ؟ چقدر جنسش خورده شیشه داشته باشد ؟

اما کلاً مردن کیف دارد. نامرئی بودن یک اعتبار نامحدود به آدم می دهد.

فقط ای کاش می توانستی در آن هرچه می خواهی بخوری 

 




نوشته شده در تاريخ هشتم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   45


همیشه بر اساس کارهایی که کردی قضاوت میشی،

نه بر اساس کارهایی که نکردی.




نوشته شده در تاريخ ششم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   44


تا حالا با خودت فکر کردی :

این همه بیهودگی برای چیه ؟




نوشته شده در تاريخ پنجم فروردین 1388 توسط بشقاب اسپاگتی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin