تقدیر و تشکر
این پست نوعی تشکر مخصوص است از کسی که شاید دیگر هرگز نبینمش. اما دوست دارم آن را جلوی چشم همه روی وب بنویسم .
وقتی شما مدرسه را با نمرات خوب به پایان می رسانید، اگر بچه با ادبی باشید، روز آخر از معلم یا مدیرتان تشکر می کنید.
وقتی دانشگاه را تمام می کنید، از استاد راهنمایتان تشکر می کنید که کمکتان کرد.
وقتی ازدواج می کنید، از پدر و مادرتان تشکر می کنید که تمام دوران کودکی و مجردی تان تحملتان کردند و احتمالاً بعد از این هم خواهند کرد.
وقتی یک کتاب می نویسید، از تمام کسانی که شما را در نوشتن آن کتاب یاری کردند، تشکر می کنید.
وقتی موفق می شوید، وقتی جایزه می گیرید، وقتی روی سن می روید وهمه برایتان کف می زنند، وقتی سیمرغ بلورین میگیرید، وقتی ...
تا وقتی به جایی برسید که دیگران از شما تشکر کنند.
اما من اینکار را نکردم. یک تشکر بزرگ به یکنفر بدهکارم که حتی خودش هم نمیداند در حق من چه لطف بزرگی کرد.
10 سال پیش من وارد رشته نرم افزار کامپیوتر شدم. آن زمان ویندوز زیاد استفاده نمیشد. اگر هم بود ویندوزهای 3.1 و 95 بود. من تا آن موقع فقط با زبان برنامه نویسی بیسیک کار کرده بودم و مطمئناً برایم جذابیتی هم نداشت چون به هیچ وجه خلاقانه بهم تدریس نشده بود. فقط در حد انجام وظیفه بود. آن سالها ، بعد از اینکه من وارد دانشگاه شدم، تازه با برنامه نویسی واقعی آشنا شدم. گرچه خودم هیچ پیشرفتی در آن نکردم اما این مساله باعث شد دید من به دنیای برنامه نویسی عوض شود. بعد از فارغ التحصیلی من به سراغ علایق خودم رفتم، اما همچنان رویای برنامه نویس شدن در من باقی مانده بود. تا اینکه هفت سال بعد، ناگهان فهمیدم آدم گاهی باید به دنبال رویای خودش برود. حتی اگر به قیمت پشت پا زدن به همه چیز باشد.
اینطور شد که آهسته آهسته شروع به یادگیری کردم. تا به اینجایی که هستم رسیدم. در مورد خودم قضاوت نمی کنم.
این پست یک تشکر ویژه است از کسی که دید مرا تغییر داد، دنیایم را عوض کرد، مرا به سمت رویاهایم سوق داد و باعث شد بدانم در زندگیم به دنبال چه هستم؟
به نظر من بزرگترین لطفی که کسی در حق کسی می کند اینست که بهش کمک کند تا بفهمد در زندگیش به دنبال چه می گردد ؟ و این شخص این لطف را در حق من کرد.
هرگز فرصت این پیدا نشد که بگویم :
متشکرم.
یادمه وقتی میرفتم کلاس برنامه نویسی vb.net، یک آقایی توی کلاس بود که مدام وسط حرف استاد مزخرف می گفت. استادمان حرفی بهش نمی زد. گاهی هم با خوشرویی جوابش را می داد. هردو سن و سال دار بودند و درست نبود هیچکدام به دیگری بی احترامی کند. اما شاگرد اصلاً موقعیت خودش را تشخیص نمیداد. اما جدای همه این مسائل من آنروزها اصلاً بدم نمی آمد که یک حال حسابی از این مرتیکه بیمزه بدقیافه بگیرم. از آنجاییکه تنها دختر کلاس بودم، حتی شانس این کار را هم پیدا نکردم.
استاد مرا نشانده بود- توجه دارید ؟ نشانده بود- اولین صندلی کنار server تا با بقیه جماعت نرینه کلاس درگیر نشوم وبه این ترتیب تمام ارتباط مرا از دنیای وحش بریده بود.
مرد بی نمک، در اواسط ترم پیش استاد رفته و بهش گفته بود که تا چند هفته دیگر عازم آمریکاست. استاد هم البته دلیلی نمی دید که باور نکند. بقیه دانشجویان هم همینطور.اما من...
ما زنها یک چیزی داریم که اسمش غریزه است. کارش چیست ؟ دقیقاً مثل یک غذاساز چندکاره، یا شاید یک ابرکامپیوتر، می توان برای آن jobهای زیادی تعریف کرد.multitasking است.
مثلاً با این غریزه می توانی بفهمی آیا مردی که دنبالشی، ترا دوست دارد یا نه ؟
می توانی بفهمی آیا شوهرت بهت خیانت می کند یا خیر ؟ توجه داشته باشید که این غریزه وقتی همه چیز عادی است کار می کند، وگرنه وقتی شوهره راست راست جلوی چشم آدم خیانت کند که دیگه به چه دردی می خورد ؟
یا مثلاً با غریزه همان اول ترم می فهمی آیا امتحان پایان ترم ریاضیات گسسته را پاس می کنی یا الکی داری میری سرکلاس که با بقیه دانشجوها و استاد، همینطوری دورهم باشیم ؟
خلاصه، منم با همان غریزه فهمیده بودم که این یارو همه کلاس را دسته جمعی با هم گذاشته سر کار. در واقع ورژن جدید ممل آمریکایی بود.
از اواسط ترم دیگه نیامد. همه گفتن رفته! عاقبت به خیر شد! من هم با خودم فکر کردم که حداقل دیگه اون جکهای صبح جمعه با شما را وسط کلاس تعریف نمیکند.
تا اینکه امروز شد.
می بینی چه زود میگذره ؟ امروز رفته بود چهارراه ولیعصر تا یه کاری کنم صاحب مغازه ای که ازش نرم افزار می خرم-به دلایل امنیتی از گفتن نامش معذورم- اجدادش را یاد کند. از روی پل کریمخان رد می شدم وپایین را نگاه می کردم و توی فکر بودم چطوری حال این پسره را جا بیاورم که یهو چشمم به یک قیافه تابلو افتاد. این قیافه را اگر من در میان گله بوفالوهای آمریکایی هم باشم فراموش نخواهم کرد. چون بارها و بارها تصمیم گرفته بودم بزنمش یا حداقل یک سیگارت بندازم زیر پاش.همون مرد هرزه گوی کلاس vb.net بود. توی ماشین با خودم گفتم :
- مهندس شما کجا؟ اینجا کجا ؟ مگه قرار نبود الان نیویورک باشی !؟
مطمئنم اگه باهاش صحبت می کردی، میپیچوندت که :
- آره من الان اومدم ایران که از نزدیک شاهد سنتهای ایران مثل چهارشنبه سوری و نوروز باشم. می دانید که آدم وقتی در یک قاره دیگه است، دلش هوای وطن را می کند. البته خدا رفتگان شما را بیامرزد، یک عمه پیری داشتم که چندی پیش عمرش را به شما داد؛ مرسی ..مرسی.. سپاس... بهرحال عمر دست خداست. بله چندی پیش به رحمت ایزدی رفت و خب املاکش را برای من که تنها برادرزاده اش بودم گذاشت و حالا برای کارهای اداری اش آمده ام. اما خب ایران که می دانید، همه چیز پارت تایم است. اینجا مردم تقریبا به حالت نیمه تعطیل به سر می برند و تایم من بیهوده به هدر می رود...آدم نظم آنطرف را که می بیند وبا اینجا که مقایسه می کند، Oh my GOD!incredible من نمیفهمم شما چطور دوام می آورید خانم مهندس ؟من خوشحال می شوم یک سفر در خدمتتان باشم، فکر هیچ چیز را نکنید...( البته ایشون این سفری که با من میرفت، یه شهر دیگه آمریکا می رفت)اوه شما هنوز به برنامه نویسی علاقمندید؟ اتفاقاً من چند پیشنهاد کار از مایکروسافت داشتم اما قبول نکردمyou Know ؟ من گوگل را ترجیح می دهم. .....
پی نوشت : وقتی می خواهید بروید آمریکا، دیگه از زیرپل کریمخان رد نشید.
یک نجات غریق روز خود را چطور می گذراند ؟-قسمت دوم
وقتی برمی گردم، با معرکه ای کنار استخر روبرو می شوم. یکی از زنانی که دچار فشارخون بالا و وزن زیاد بوده، توی سونا حالش بهم خورده. هرکس چیزی می گوید. یکی گل گاو زبان تجویز می کند، یکی آب قند می آورد، یکی با دست بادش می زند...
سرناجی درحال دیوانه شدن است. منشی به اورژانس تلفن می کند. خدمه زن بیمار را به سختی بلند می کنند و به سمت رختکن می برند. اظهار نظرها شروع می شود. تا نیم ساعت آینده همه درباره این موضوع صحبت می کنند و یکی یکی دوست و آشناهایشان را که در سونای بخار دچار نوسان فشارخون شده بودند به یاد می آورند.
ساعت تقریباً دوازده است. دست و پایم از گرسنگی به لرزش افتاده. خوب می دانم غذای بوفه چقدر مزخرف است. کادر استخر هیچوقت از آنجا غذا نمی گیرند. استخر کم کم خلوت و بوفه و سونا شلوغ می شود. در این میانه همیشه یک عده درست در میانه استخر هستند که با سرعت لاک پشت فقط در آب راه می روند. این زنان عمدتاً مشکل زانو درد یا کمر درد دارند و در قسمت کم عمق به آب درمانی می پردازند. اما چون هیدروتراپی بلد نیستند و آدم واردی هم در این زمینه نمی شناسند، به راه رفتن و حرف زدن با یکدیگر اکتفا می کنند. در ساعات میانی روز که استخر زیاد شلوغ نیست؛ برای من سرگرم کننده ترین کار نگاه کردن به صورت این زنان و گوش کردن به صحبتهایشان است. صد در صدشان از آشپزی صحبت می کنند و از پزشکی! هر کدامشان یک مدرک دکترای تخصصی در یک زمینه ای دارند. یکی معده، یکی قلب، یکی کلیه. با چنان قطعیتی برای هم دارو تجویز می کنند که کف می کنی! نکات ریز و درشت آشپزی شان هم اگر نوشته شود، می تواند یک CD آموزشی پرفروش با قفل سخت افزاری باشد. همیشه مثل یک کلنی با هم حرکت می کنند. عرض استخر را می روند و می آیند. یکبار شمردمشان. هیجده نفر بودند. بصورت یک دایره بهم پیوسته، همه کنار هم در آرامش حرکت می کردند و فک هایشان با سرعت سیر نور به هم می خورد. هیچکس هم به حرف آن یکی گوش نمی داد.
شاگردها هم رفتند ناهار. یکی شان بدجوری روی مخ ام راه می رود. مطمئنم وقتی برگردد باهاش مساله پیدا می کنم. سی سالش است. اما مغزش توی همان سیزده – چهارده سالگی مانده و متاسفانه هیچ جذابیتی هم ندارد که من بتوانم کمی باهاش مهربانتر برخورد کنم . کاملاً متهاجم است. از آب می ترسد و تمام تقصیر شکستهای کل زندگیش را به گردن افراد خیالی می اندازد و آنرا برای آدم روبرویش تعریف می کند. بعد هم انتظار توجه دارد. متاسفانه من الان در موقعیتی نیستم که به این موجود درمانده "توجه" کنم، تا کمی پادوچرخه یاد بگیرد. خودم از همه "درمانده " ترم.
درحالیکه به سختی گرسنه ام ، یک سردرد ضربان دار و شدید پس سرم را پوشانده و گاز کلر چشمهایم را می سوزاند، شاگردها یکی یکی از راه می رسند. الان فقط یک چیز از خدا می خواهم : مرگ.
بلند می شوم به سمت قسمت عمیق می روم. سر راه یک ناخنک هم به "خرما" های توی بوفه می زنم. از برده ها هم اینطوری کار نمی کشند. سرناجی چشم غره می رود.
شاگردها با پاهای جفت و سرهای پایین دست بسینه کنار آب ایستاده اند. این یعنی اینکه : "می ترسند"
چاره ای نیست. گاهی برای اینکه نوعی آرامش خاطر روانی به یک شناگر تازه کار بدهی باید خودت هم بری توی آب. آنها فکر می کنند اگر من بیرون استخر باشم، غرق می شوند. سرم دارد می ترکد. تمام لعنتهای دنیا را نثار ارواح رفتگان لیلا می کنم و می روم توی آب.
شاگردی که باهاش مشکل داشتم- اسمش مرجان است – کنار پله ها نشسته . بهش التماس می کنم که کمی بیشتر بیاید توی آب. مثل وزغ نگاهم می کند. یکی از همکلاسهایش می خواهد هلش بدهد. داد می زنم : نکن.
این بدترین کار است.
ناگهان مرجان می زند زیر گریه.
ای خدای عزیز. واقعاً این زن سی ساله با خودش چی فکر کرده ؟ که نازش رو بکشم ؟
- مرجان چی شده ؟ بگو ؟
- هفت هشت سال پیش که رفتم شنا یاد بگیرم، مربی اون استخر بهم بد شنا یاد داد، همش می ترسم غرق شوم.
توی دلم بهش گفتم : برو بمیر.
می گویند : گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری. زنی که بعد از سی سال هنوز یاد نگرفته مسائل و مشکلات چند سال پیشش را با خودش حل کند و آن را به دیگران ربط ندهد، به نظر من فقط یک چیز می تواند باشد : منگل.
چیزی بهش نمی گویم . بقیه را یکی یکی می آورم داخل آب و اصول پادوچرخه را بهشان یاد می دهم. همه شان از اینکه برای اولین بار توانسته اند به قسمت عمیق استخر بیایند کلی هیجانزده اند. از نگاهشان می توان فهمید. هربار که به کسی شنا یاد می دهم این نگاه را می بینم. به شاگردها وقت آزاد می دهم. کار من با آنها اینجا تمام می شود.
بر می گردم روی صندلی ام. از حالا به بعد برای برگشتن به خانه لحظه شماری می کنم. سرم همچنان با یک پشتکار ستودنی درد میکند. احساس می کنم به جای گاز کلر دارم گاز خردل تنفس می کنم. چرا یکی یک لیوان چایی به من نمی دهد ؟
همینطور که نشسته ام، یکی یکی سوالها شناگران از توی آب را هم پاسخ می دهم :
- توی آب وایتکس می ریزند ؟
- نه گاز کلر تزریق می کنند.
- اما بوی وایتکس میده
- خب هردو از مشتقات کلر است
- شاید آب ژاوله
- از تاسیسات بپرسید، اگر وایتکس بود مارکش رو هم بپرسید بیزحمت.
- نگفتم وایتکسه !!!!!
آی کیو زنک اندازه جلبک هم نیست. حتی نمیفهمه دارم مسخره اش می کنم. همینطور حرف خودش را می زند.
قسم می خورم اگر این یکی دو ساعت هم بگذرد ...
خب اگر بگذرد چکار می کنم ؟ هیچی. بهر حال من عاشق شنا کردن هستم.
یکی دیگه جلو می آید :
- خسته نباشید
- مرسی
- میگم شنا آدم رو لاغر میکنه ؟
- هر یکساعت شنای سریع، برای یک آدم 70 کیلویی، 700 کالری می سوزاند.
- یعنی من از صبح تا حالا دو هزار و صد کالری سوزاندم ؟ پس چرا لاغر نمی شم ؟
- شما 70 کیلویید ؟
- نه هشتاد !
- خب باید یکساعت بدون استراحت و با ضربان بالا شنا کنید.
- خب من هم توی آب راه رفتم. اینم حساب میشه.
- بله. حق با شماست.
خدایا یا همین الان ساعت را بکن چهار یا من را بکش. اصلا من چرا بمیرم ؟ میرم لیلا را تکه تکه می کنم.
- ببخشید آب این استخر ، آب تهرانه ؟
- یعنی چی ؟؟؟؟
- یعنی آب تصفیه شده است یا آب چاهه؟
- نه آب معدنیه.
دنگ! ساعت چهار شد. به سرناجی نگاه می کنم. سرش را تکان می دهد. با تمام قوا توی سوتم فوت می کنم. سردردم دوبرابر می شود اما ارزشش را دارد. حالا بیرون کردن این آدمها از آب داستانی دارد. به من چه !
می دوم به سمت رختکن ناجیان و لباسهایم را از تنم می کنم. حتی یک ثانیه دیگر هم حاضر نیستم اینجا بمانم.
توی راه برگشت با خودم فکر می کنم آیا با این سردرد، گرسنگی که حالا تبدیل به بی اشتهایی شده، خستگی، عصبانیت، سوزش چشم وریه و از همه بدتر دلتنگی که دارم، بازهم حاضرم برگردم سر استخر و نقش یک مانکن خوشرو و امدادگر را بازی کنم ؟
بله. آدم گاهی عاشق کارش می شود. توی این کار پر است از چهره های آزار دهنده، آی کیو های در حد گل کلم،مردمی که به بی قانونی عادت کرده اند و آنرا در حد خطرناک اجرا می کنند، خستگی، یاُس، استرس، دلهره، مسوولیت بیش از حد، گاز خفقان آور کلر، گرمای کنار آب بودن اما در آب نبودن، ذغال اخته شدن در تابستان و هزاران چیز دیگر.
اما همه اینها با شادی دیدن آن لحظه ای که یک دخترکوچولو شنا یاد می گیرد، پایاپای نمی شود.
بله. آدم گاهی عاشق کارش می شود. من دوباره حاضرم برگردم توی آن استخر.
یک نجات غریق روز خود را چطور می گذراند ؟ - قسمت اول
من نمی دانم همکاران مرد من چطور کار می کنند ؟ اما معمولاً اگر من سر استخر باشم، یک روز کاری خودم را اینطوری می گذرانم :
آخرشب لیلا – اون لیلا اسکوله دانشگاه نه، یکی دیگه - مثل یک دیوانه بهم زنگ می زند . برایش کاری پیش آمده و نمی تواند برود سر آب. مجبوراست یکی را برای فردا پیدا کند. من هم برای فردا بیکارم . بنا براین آدرس استخر را ازش می گیرم. کلی ازم تشکر می کند. اما این قدرشناسی چند دقیقه ای بطور نخواهد انجامید. همیشه همینطور است.
ساعت هفت صبح :
این استخر چند ماهه که افتتاح شده. تا حالا نرفته ام. نمی دانم هم چطور بروم ؟ دیشب توی نقشه جای آن را نگاه کردم. اما آدرسی که لیلا گفته بود اصلا وجود خارجی نداشت. فقط اتوبان صدر را دیدم. وارد خروجی قیطریه می شوم و روبروی پارک می ایستم. از کی آدرس بپرسم ؟ داره دیرم میشه. وارد یک شیرینی فروشی می شوم. صندوقدار یک مرد جوان است که حوصله جواب دادن ندارد. مرا به دو فروشنده زن حواله می دهد. اون دو تا آدم را فیلم dumb & dumber جیم کری می اندازند. هرکدامشان یکجوری آدرس می دهند. دعوایشان می شود. بالاخره یکی شان می گوید :
- برو سر چهارراه بپیچ دست راست. از اونجا تابلوی استخر رو می بینی.
میروم. بعد از اینکه به دست راست می پیچم، در میان خیابانهای درهم بر هم، تقریبا تا سه راه فرمانیه می روم. اما هیچ اثری از بلوار مهر محمدی نیست. دوباره دور می زنم. ترافیک سنگین شده. نیم ساعت توی ترافیک معطل میشوم.زیر لب به لیلا و جد و آباد زن شیرینی فروش لعنت می فرستم.
بر می گردم سر جای اولم و از یک راننده آدرس می پرسم. بلد نیست.
یکی دیگه ، با دست نشانم می دهد. درست روبرویم بود.یک کمی بالاتر، دست چپ شیرینی فروشی. تخته گاز بروم توی ویترینش ؟
پارک می کنم و میروم توی محوطه استخر. نیم ساعت با دربان کل کل میکنم تا بالاخره به پایین زنگ می زند و مدیر استخر بهش می گوید من جای لیلا آمده ام. بالاخره اجازه می دهد بروم داخل. اوووف.
برو بچه های استخر همه آشنا هستند. توی استخرهای دیگر دیدمشان. سر صبحی حوصله شوخی ندارم. می روم رختکن ناجی. مثل مقبره فرعون است. بچه ها بالا دارند سربه سر هم می گذارند. لباسهایم را عوض می کنم. یخ می زنم. هنوز نیم ساعت به شروع سانس مانده. آب هم تمیز است.اگه بخواهم شنا کنم الان وقتش است. اما من دارم یخ می زنم. می روم توی سونا و بقیه خواب دیشبم را همراه با یک لبخند رضایت ادامه می دهم. در میان خواب و بیداری فکر می کنم : کدام اسکلی این وقت صبح توی این سرما می آید استخر ؟ الان بری بالا می بینی چهار پنج تا شون به خط نشستند جلوی رختکن، کیفهاشون رو گذاشتن روی زانوشون که حتی یک دقیقه را هم از دست ندهند. ای بمیری لیلا. کاش یه سیگارتی چیزی داشتم پرت می کردم توی ویترین شیرینی فروشه....
- سیندرلاااااا! پاشو! سانس شروع شد. برو سر خط.
- من حال اونجا رو ندارم. تو برو.
- غر نزن. تازه امروز لیلا چند تا شاگرد هم داره !!!
- چی ؟!!!!!! چرا پشت تلفن نگفت ؟
- می دونست اگه بگه نمی آیی
- چندتا هستند ؟
- نمی دونم .
ساعت نه صبح :
معمولاً نشستن کنار طنابی که در وسط استخر و در مرز میان قسمت عمیق و کم عمق می بندند، پر مسوولیت تر است. همه می دانند من از نشستن کنار آنجا خوشم نمی آید و همیشه هم سرناجی آن محوطه را به من می سپارد. شناگران یکی یکی وارد استخر می شوند. با چشمانی پف کرده از خواب و گرد شده از تعجب نگاهشان می کنم. من هیچوقت به این منظره عادت نخواهم کرد. آنچه می بینی هیکلهایی است که سالهای سال به آن رسیدگی نشده. زایمانهای متعدد، روغن و برنج و شکرهای نامحدود در رژیم غذایی ، تحرک صفر و نهایتاً یک محدوده هشتاد تا صد و نود کیلویی از چربی که می آیند استخر تا جیب شوهرشان را خالی کنند – اگر خودشان درآمد زا بودند، این ساعت سرکار بودند – و حرف بزنند. در یک کلام : "کوه چربی "
غرغرهایشان شروع می شود. یکیشان می گوید :
- چقدر آب سرده امروز ؟
آن یکی می گوید :
- موزیک نمی گذارید ؟
همون که می گفت آب چقدر سرده به سمت من می آید می گوید :
- امروز آب خوب گرم شده ها! شما جدید اومدی ؟ ماشاالله !!!
نگاهش می کنم. یک نگاه هم به لنگه دمپایی ام می کنم. کف آن چوبی است و اگر به دهن کسی بخورد خون راه می اندازد. اما باید مردمدار باشی. نیش زنک تا بناگوش باز است و دندان طلایش معلوم است. سوتم را می فشارم نگاهم را برمی گردانم.
وقتی روی صندلی ناجی نشسته ای، همه می خواهند یکجوری با تو ارتباط برقرار کنند. با چرت و پرت گفتن، با احوالپرسی، با پاچه خواری، با مجیز گفتن. همیشه فراموش می کنند ما همانهایی هستیم که شاید موقع رانندگی کردن اگر جلویشان، یا جلوی شوهرشان بپیچیم، بهمان بد و بیراه می گویند. فراموش می کنند ما همان دخترانی هستیم که اگر با موی مش شده کنار خیابان ببینندمان، سرشان را تکان می دهند و می گویند : چه دوره زمونه ای شده. فراموش می کنند که ما همان دخترانی هستیم که اگر پسرشان سرمان زن صیغه ای آورد و خواستیم مهریه مان را طلب کنیم، می گویند : دختره بی چشم و رو !
بله .از دید این زنان، ما ناجیان غریق، کنار استخر تنها مانکنهایی شاد و شنگول وباکلاس هستیم، که خوب شنا می کنیم و اگر لب باز کنیم وبا کسی صحبت کنیم، برای طرف افتخاری محسوب می شود و اگر هم مجرد باشیم، برای پسر طرف یک case توپ محسوب می شویم چون دیگر او همیشه می تواند مفت ومجانی بیاید استخر. ( دارم برات ! )
ساعت ده صبح :
استخر شلوغ شده. حالا دیگه من و بقیه به تناوب سوت می زنیم:
- خانم با دمپایی نیایید توی استخر.
- خانم توی آب شوخی نکن.
- خانم آدامستو در آر.
- خانم کلاهتو سرت کن
- ندو عزیزم
- عرض شنا کن
- برای چی کُشتی می گیری تو آب ؟ ولش کن.
- تو کم عمق شیرجه نزن
نمی دانم اینا دفعه اولشونه می آن استخر یا کلاً نمی فهمن ؟ آخه حساب نمی کنه با صدو بیست کیلو وزن اگه در حال دویدن پاش سُر بخوره و زمین بخوره، با اون پوکی استخوانی که احتمالا داره، چطوری استخوانش می شکنه ؟
اولین شاگردان لیلا از راه می رسد. چهار نفر هستند. حالا مجبورم هم آب را نگاه کنم، هم درس بدهم. به مهسا اشاره می کنم من شاگرد دارم. سرش را تکان می دهد. شروع می کنم : پای کرال سینه !
همینطور که با شاگردها تمرین می کنم، چشمم به آب است. دارم از تشنگی خفه می شوم. سانس این استخر یکسره تا چهار بعد از ظهر است. دلم چایی می خواهد. مدرس نجات غریقم گفته بود: "هیچ وقت سر آب آدمس توی دهانتان نندازید. زشت است." اما من دارم غش می کنم.
شاگردهای لیلا کلاً چیزی یاد نمی گیرند. تصمیم می گیرم خودم را مسخره نکنم. اینها از آب می ترسند. حتی حاضر نیستند گردی صورتشان را در آب بکنند. یکیشان اعتراف می کند که آب در بینی اش می رود و لیلا هم اجازه استفاده از دماغگیر را به او نمی دهد.
ای بترکی لیلا.
- خب پس اول نفس گیری یادتون می دهم.
یک چیزی داره غلط کار میکنه . یه صدایی . یه جایی...
در کسری از ثانیه با لباس و دمپایی می پرم تو آب و می گیرمش. با هم درگیر می شویم. همه چیز یادم میرود. مرا به پایین می کشد تا خودش بالا بیاید. یک چیز تیز گردنم و صورتم را می خراشد. مچش را می گیرم . چقدر سنگین و قوی است. از زیر آب میچرخانمش. پشتش به من است. نفسم بالا نمی آید بالاخر می توانم بالا بیایم و دور وبرم را ببینم. وحشی شده. بازوانم را محکم گرفته. عصبانی میشوم . دیشب موهایم را براشینگ کرده بودم و حالا همه اش خراب شد. فرصت هم نکردم شلوارک و تاپ آدیداس نازنین ام را در بیاورم. برسم لب استخر اولین کاری که میکنم اینه که پول لباسم رو ازش بگیرم. نه اصلا مجبورش میکنم بره یه دست برام بخره. زن بدقواره. دیشب شوهرش محلش نذاشته امروز اینجوری میخواد اینجا توجه بگیره.خدا رو شکر ریمل ام ضد آبه. وگرنه حیثیت برام نمی موند. ولش کنم همین وسط خفه شه ؟ بذار اقلا بترسونمش. زد لباسای مارکدار نازنینم رو از بین برد. ای بترکی لیلا.
می آورمش کنار آب. همه ساکت شده اند و ما را نگاه می کنند. سه دقیقه بعد همه دکتر می شوند. حالا ببین، اگه نشدند.
سرناجی قبل از ما رسیده :
- چی شد خانم ؟
- پام گرفت.
- کدوم ؟
- این
هیکل دویست کیلویی اش را می آوریم بالا. سر ناجی پایش را ماساژ می دهد اما هیچ عکس العملی نمی بینیم. معمولاً کسی که دچار گرفتگی رگ یا عضله یا هر نوع کرامپی شده موقع این جور ماساژها از درد جیغ می کشد. این زن اصلا نمیدانست "پام گرفت" یعنی چه ؟ فقط می خواست .... جل الخالق.
سرناجی به کبودی های روی دست و خراشیدگی های روی گردن و صورت و ساعد من اشاره می کند:
- خانم مسائلی یه کم بتادین به این بچه بده بذاره رو خراشهاش.
- نمیخوام. لباسهامو ببینید.
- خب حقته. چقدر بهتون بگم اینجا کنار دریا نیست. برو مایو بپوش.
شاگردهای لیلا هنوز دارند با فرمانبرداری محض، نفس گیری توی آب را تمرین می کنند! می روم توی رختکن ناجی تا یک sms آب نکشیده برای لیلا بفرستم. اما آنجا هم نقطه کور است. بر می گردم.
اطلاعیه
من تعدادی از پستهای قبلی ام را حذف کردم. به نظرم آمد این نمیتواند شیوه نگارش من باشد. البته جز یکی از آنها که برایم ایمیل شده بود، همه را خودم نوشته بودم، اما ناگهان به نظرم رسید که وبلاگ جایی است برای بازگویی افکارت. البته خیلی ها استفاده های دیگری هم از آن می کنند. این به خودشان مربوط است. اما برای من همیشه این فضای سایبر، معنی اندیشه ها را می داده.
اندیشه ها، نه خاطرات.
جای خاطرات روی هارد است.
من قصد تفسیر چرا و چگونه این موضوع که هرکس با وبلاگ خودش چه می کند را ندارم. اما احساس کردم نه تنها تحت تاثیر وب دیگران، دور تا دور این صفحه را مملو از تبلیغات و اخبار احمقانه ای که- حتی خودم هم یکبار روی آن کلیک نمی کنم- کرده ام؛ بلکه نوشته هایم هم کم کم دارد به سبکی و حماقت همانها که روزی بهشان می خندیدم، می شود.
آسیب شناسی این موضوع را شاید در بتوان در تب " بالا رفتن آمار بازدید وبلاگ" یافت.
اما به نظر من هرکس از ثبت این فضای سایبر به نام خودش، هدفی را جستجو می کند. یکی آموزش، یکی تبلیغ کالاهای تجاری، یکی تبلیغ برای انتخابات سال بعد، یکی اطلاع رسانی ، یکی جلب توجه طرف جنس مخالفش و یکی همCopy-Paste کردن تمام دفتر خاطراتش از روی هارد به روی وب و اطلاع رسانی به ملت که آن روز چه گفته و چه خورده !
اما کسی مثل که برای هیچکدام از دلایل بالا نمی نویسم، احمقانه است اگر طرز نگارش آنها را دنبال کنم.
به این ترتیب من پستهایی را که بنظرم جالب نبود حذف کردم. از این پس هر چه می نویسم افکار خودم است و معتقدم اگر کسی از خواندن آنها "غصه می خورد" خب می تواندروی علامت ضربدر گوشه سمت راست مانیتورش کلیک کند.
این فضا جایی برای جمع کردن "بازدید کننده " نیست. البته من به همه آنها خوش آمد می گویم . اما به التماس از آنها نمی خواهم : "باز هم سر بزنند"، " حتما نظر بگذارند"، " تو روخدا خیر امواتت نظر یادت نره !"
من اینجا فقط افکار خودم را بازگو می کنم.

